خرید بک لینک
بگفت این در سحر گاهان حزینی
چه حاصل دارم از این شب نشینی

نمی آید ز خورشید حقیقت
به قلبم نور ایمانی یقینی

مرا با عشق و غم تنها نهادند
نه یاری،رهنمایی،هم نشینی

چه خوش احوال آن شب زنده داری
که در پایان تو با قلبش قرینی

به راهت چشم میدوزم که شاید
بیایی در سحرگاهی پسینی

صدایی در شبم آهسته می گفت
رها باید شد از عشق زمینی

طریق عاشقی هرگز نه این است
برو لایق شو تا او را ببینی

تو با خویشی رها شو عاکف از خود
که در بند حصاری آهنینی...

شهریورماه نود

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 11 تير 1395 ساعت: 3:15

صفحه بندی