
گفتی نخور غصه خدا این حوالی ست این حرف های ساده ی تو از زلالی ست گفتی که صبح می رسد از راه ناگهان، دلخوش نکن مرا که نبی ات خیالی ست خاتم* به دستانِ شیاطین ربوده شد این گرگ زاده است که بر روی قالی ست! کشتی نساز روز رهایی نمی رسد این شهر سال هاست که از نوح خالی ست دیگر عصای معجزه ها رم نمی کند د...
ادامه مطلب
«خانمی» خوشگل و ساده و شیک بود خانمی رو لباش یه کم ماتیک بود خانمی کمَکی میمیک چهره ش مث اون دخترِ تو تایتانیک بود خانمی عابرای هرزه رو محل نذاش مذهب چشاش لاییک بود خانمی انتظار چه کسی رو می کشید؟ دلشو با کی شریک بود خانمی؟ تو دیدیش؟ با اون لباسای حریر انصافن که آسِ پیک بود خانمی توی اون قاب بزرگ شیشه ای غرق نور و عطر بیک بود خانمی یه کاغذ روش یه رقم با چن تا صفر پشت ویترینِ بوتیک بود خانمی محمد جعفرسُلگی m.j.x...
ادامه مطلب
اگر مهدی ، میان این همه هادی نمیآید به این ده کورهها ، عنوان آبادی نمیآید مسیر سمت آبادی پر از تلخه و آدور است و محصولی بجز خاری ازین وادی نمیآید بدون شک ز دشتی که درآن غمخانه میسازند صدای شور و سور و نغمهی شادی نمیآید دریغا قصر شیرین مرا دشمن تطاول کرد خبر از تیشه و اسکار فرهادی نمیآید ا...
ادامه مطلب
کل این قصه حطا بود و نمی فهمیدم عشق،افسانه ما بود و نمی فهمیدم گرچه در ریشه مان ریخته بودیم به هم تنه ام از تو جدا بود و نمی فهمیدم.. سایه ات روی سرم داشت خدایی می کرد تیر چشمم به هوا بود و نمی فهمیدم.. مست می شد دلم از جام سرابت، اما تو کجا؟ عشق کجا بود و نمی فهمیدم چِقَدَر دست مرا پوست گردو خط زد! و چه بی رنگ ،حنا، بود و نمی فهمیدم قصه اینبار دل عاشق یک شیر نبود.. قصه اینبار "بقا" بود و نمی فهمیدم انتحاری که دلم تجربه اش کرد و شکست اثراتش همه جا بود و نمی فهمیدم! گفتم از حمله طوفان به سلامت ساحل! لنگر عشق رها بود و نمی فهمیدم! ...
ادامه مطلب
بجز از عشق جانانم دلم مهری نمی گیرد پریشان در پیش هستم ولی سیری نمی گیرد دو چشمان خمارش در دلم اتش به پا کرده که پیران پند او دادندو او خاری نمی گیرد درون باغ وبستانها صدای بلبلان سازیست ولیکن چون تورا بینددگر سِیری نمی گیرد نوازش چون مراکردی نوازش رابفهمیدم دگردر زندگی موری زما زاری نمی گیرد برای زندگی باید که ارامش حَکَم باشد نباشی درکنارم زندگی یاری نمی گیرد فقط مستی ومستوری هوای عاشقی گیرد ولیکن هیچ می از حال ما کاری نمی گیرد به درگاه خدایم توبه ها کردم که بخشاید چومی دانم کسی جز او مرا باری نمی گیرد خدا داند که حال ما از این خوشتر نمی ماند دیارحی...
ادامه مطلب
از زمستان نمی هراسم وقتی آغوش گرم تو با ریشه ام پیوند خونی دارد و گنجشک های بارانی بر شانه ام لانه...
ادامه مطلب
اگه نفرین بشم حتی/واسه یک عمر خاموشی/اگه مدفون بشه قلبم/توی وهم فراموشی از اوج بیکسی حتی به سمتت برنمیگردم کنارت سخت دلسردم/ پر از دلواپسی میشم/کنارم هستی و اما / شبیه "بی کسی" میشم پیش تو رنگ میبازم مث برگ خزون زردم دیگه کابوس تعطیله/دارم سنگی میشم کم کم/هوامو دارم و خوبم!/توو آغوش خودم غرقم سر حرفام می مونم من از تو بیشتر مَردَم ببین که بی تو خوشبختم/ بدون گریه و تشویش /بدون هرم لبخندت / خودم آبم روی آتیش اگه مرگه دوسِش دارم بدون غصه و دردم اگه نفرین بشم حتی/واسه یک عمر خاموشی/اگه مدفون بشه قلبم/توی وهم فراموشی از اوج بیکسی حتی به سمتت برنمیگردم...
ادامه مطلب
"ما را همه شب نمی برد خواب" تا آمدنت نشسته مهتاب دل ،چشم به راه دوست مانده تا لحظه ی شوقِ وصل بی تاب یک پنجره رو به روی من باز آغوش کشیده همچو یک باب بوی خوش دوست می دهد باد میرقصد وطره میدهد تاب دیوار پر از سفیدی محض انگار که رخ کشیده در قاب ساعت به سرم هوار دارد با دنگ به دنگ خود که دریاب رنگ از رخ جان رخت بستست از وسوسه های این تب و تاب با این همه عشق و شور اما چشمم به وفا نمی خورد آب شب رفت و سپیده می دمد باز من ماندم و یک نگاه بی خواب بهناز سمیعی نژاد ۹۵/۴/۲۹...
ادامه مطلب
میشه که جو بکاری گندم بشه یا مرکز اسپانیا رُم بشه اصلا میشه لس آنجلس قم بشه ولی نمیشه که دکل گم بشه حقوق صد ملیونی خب قبوله ورزشکار قلیونی خب قبوله اسم غضنفرم تبسم بشه بازم محاله که دکل گم بشه خاتمی رو راه بدن توو پاستور مسی بشه مربی تراختور با اسراییل حتی تفاهم بشه را نداره که یه دکل گم بشه نفت بشه بشکه ای هشتصد دلار نیمرو درست کنی بشه خاویار مدرک دکترا،دیپلم بشه بازم نمیشه که دکل گم بشه پراید و صادر بکنن اروپا کفاشیان بشه رییس یوفا طرف طلا بگیره،هشتم بشه محال ممکنه دکل گم بشه سلندیون کنسرت بده توو تهران اون کچله!پاشه بیاد توو ایران یعنی تا این حدم تهاجم بشه بازم نمیشه که دکل گم بشه بابک همه پولا رو برگردونه شب بخوابی،صب بشی صابخونه شهرداری ول کن تراکم بشه دکل نمی تونه بره گم بشه حج...
ادامه مطلب
پرسید زمن مستی این صفحه دوار است یا چشم من احول شد کین نقطه پرگار است گفتم که نه آن صفحه نه نقطه ببینم من آیدزهمان مستی ازدیده بیمار است گفتا که چنین شیبی از این ره پرپیچ است یا این که زحال من هموارنه همواراست گفتم که تو اهل دل اندازه نگه می دار مستی که زحد باشد هر سهل چه دشوار است گفتا بنگر دورم انگار که چشمانی من زیر نظر دارد یا گیجی افکار است گفتم که نظر بازی خود شیوه رندان است چشمان نظر کرده خودحاوی اسراراست گفتا که چه شد جانا چون گشته جهان ما در آیینه هم من نیست این آیینه ستاراست گفتم که جز آن مستی دیوانه شدی لابد این آیینه صورتگر خود فاشی رخسار است گفتا که جهان ما خود نقطه پرگار است با چشم دلت بنگر یک نقطه به دیوار است گفتا که بنه دستت بر دسته یکتایی بیرون زمن آیی گر آن لحظه دیدار ...
ادامه مطلب
عاشق شدنم استجابت درد زادن مادر بود کاش چون تو با سزارین زاده می شدم...
ادامه مطلب
پرسیدم گذشتگان تو کیستند؟ گفت: باکره ای که فرزند خدا را زاد تو چه؟ گفتم : در متون کهن نیاکانم در اعماق زمین انجا که نه نور بود و نه هوا در پی این دو راهی شدند در راهروهای تو در تو تا از سرزمین پاگاتی(وجود خارجی ندارد)سر در اوردند من از ان نسلم با تمدن و برتر. خندید نمیدانم !!!! حرف من عجیب بود ؟ یا او؟.!!...
ادامه مطلب
افسوس ، سنگ های شما دل نمیشوند با رعد و برق ، نرم تر از گِل نمیشوند ! ای ناخدای کشتیِ آتش گرفته ام ! این صخره ها برای تو ساحل نمیشوند این پوچ های گمشده در های و هوی هیچ ! جز، بنده های شکل و « شمایل » نمیشوند خاموش ! ای ستاره ی هفت آسمانِ عشق این قبله ها به سوی تو مایل نمیشوند ! جایی که سنگ ها به دهان مشت میزنند هیچ ارزشی به پنجره قایل نمیشوند از کورها نپرس ؛ چرا شب نمیرود ! درگیر این قبیل مسایل نمیشوند ... #مهدی_حسینی_مسافر...
ادامه مطلب
شبی تاریک و مقصد دور شبی لبریز از فریاد خاموشی صدایی گنک ونامعلوم خیابانی پر از تکرار بی معنا یکی انگار می آید نمی دانم که او گم گشته ای چون من و یا شاید.... ولی نه،صبر کن او هم نمی داند صدای پای او مایوس قدم ها سست ندارد او خبر از راه بی پایان من از آهنگ گامش خوب می فهمم که او هرگز از آن مقصود و از مقصد نمی داند دلش پر درد دو دستش سرد نکن باور که او شاد است و می خواند سرود درد،آری گوش کن از درد می خواند ببین شب تاب هم از عمق این شب سخت می ترسد به هر سو می رود،بر خویش می لرزد نمی دانم چرا در دام افتادم کجای قصه گم گشتم چرا این شب نصیبم شد ولی این طور ماندن را نمی خواهم ومن هرگز نمی ترسم شکوه درد را خواهم شکست آخر شبم را آشنای صبح خواهم کرد و را صبح را یک روز خواهم یافت ... پانزدهم خرداد ...
ادامه مطلب
اگر پاییز نمی آمد؟؟!! کجا ای بادِ سرگردان؟؟ تو هم چون من!! چه بیهوده!! افق را در پیِ دیدار می گردی؟؟ نمی بینی؟؟ نمی بینی که پاییز است؟؟ چکاوک بی خبر از بید.. به فکرِ کوچ یکباره .. از این دیوارو پرچین است ... بیا همسفره ی ما باش.. نپرس از خنده ی تلخی.. که در واژه به لب داریم .. من و این خانه بیش از پیش.. به تنهایی گرفتاریم ... کسی در باغ نمی فهمد تو محتاجی به پروازو.. و در قلبت؟؟ خیالِ قاصدک داری... نمی دانم که یادت هست؟؟ در آن سالی که پیش از این.. به تقصیرِ گناه عشق.. از عمر هر دوتامان رفت .. به قولی مشترک گفتیم اگر پاییز تنهایی از آن روزی که دوراست و.. در آینده به ما نزدیک.. دوباره از سفر آمد.. و در باغِ دلامان باز به تاک اشتیاقِ عشق سلامِ انتظار آورد شقایق وار به خود گوییم اگر..؟؟...
ادامه مطلب
ای آن ! چه صدایت بزنم ، نام نداری ؟ من کفتر جلدت شده ام ، بام نداری ؟ ای ماهِ بهم ریخته پیغمبر افسون ! از عشق به این شبزده پیغام نداری ؟! « زیباتر از آنی که در آیینه بگنجی » این را به کسی جز خودت اعلام نداری ! بی نظمی گیسوت بهم ریخت جهان را آخر تو چرا لحظه ای آرام نداری ؟! من زاده شدم عشق بورزم به تو تا مرگ ای آن که خبر از دل تنهام نداری ! *** در شهر کسی نیست که در بند نباشد کم در قفست شهید گمنام نداری ! #مهدی_حسینی_مسافر...
ادامه مطلب
ای آن ! چه صدایت بزنم ، نام نداری ؟ من کفتر جلدت شده ام ، بام نداری ؟ ای ماهِ بهم ریخته پیغمبر افسون ! از عشق به این شبزده پیغام نداری ؟! « زیباتر از آنی که در آیینه بگنجی » این را به کسی جز خودت اعلام نداری ! بی نظمی گیسوت بهم ریخت جهان را آخر تو چرا لحظه ای آرام نداری ؟! من زاده شدم عشق بورزم به تو تا مرگ ای آن که خبر از دل تنهام نداری ! *** در شهر کسی نیست که در بند نباشد کم در قفست شهید گمنام نداری ! #مهدی_حسینی_مسافر...
ادامه مطلب