کجا ای بادِ سرگردان؟؟
تو هم چون من!!
چه بیهوده!! افق را در پیِ دیدار می گردی؟؟
نمی بینی؟؟
نمی بینی که پاییز است؟؟
چکاوک بی خبر از بید..
به فکرِ کوچ یکباره ..
از این دیوارو پرچین است ...
بیا همسفره ی ما باش..
نپرس از خنده ی تلخی..
که در واژه به لب داریم ..
من و این خانه بیش از پیش..
به تنهایی گرفتاریم ...
کسی در باغ نمی فهمد
تو محتاجی به پروازو..
و در قلبت؟؟
خیالِ قاصدک داری...
نمی دانم که یادت هست؟؟
در آن سالی که پیش از این..
به تقصیرِ گناه عشق..
از عمر هر دوتامان رفت ..
به قولی مشترک گفتیم
اگر پاییز تنهایی
از آن روزی که دوراست و..
در آینده به ما نزدیک..
دوباره از سفر آمد..
و در باغِ دلامان باز
به تاک اشتیاقِ عشق
سلامِ انتظار آورد شقایق وار به خود گوییم
اگر..؟؟
اگر پاییز نمی آمد؟؟
به ابرِ در دلِ بادی
به شعری از دلِ شاعر
کجای مزرعه با عشق؟؟ شقایق سرخ می مانَد...؟؟
برو پس یارِ دیرینه
برو اما؟؟
نگهبان نیاز قاصدکها و... خیالِ شاپرکها باش..
برو مقصد همانست و..
همان وعده سر جایش..
...