شبی تاریک و مقصد دور
شبی لبریز از فریاد خاموشی
صدایی گنک ونامعلوم
خیابانی پر از تکرار بی معنا
یکی انگار می آید
نمی دانم که او گم گشته ای چون من
و یا شاید....
ولی نه،صبر کن او هم نمی داند
صدای پای او مایوس
قدم ها سست
ندارد او خبر از راه بی پایان
من از آهنگ گامش خوب می فهمم
که او هرگز
از آن مقصود و از مقصد نمی داند
دلش پر درد
دو دستش سرد
نکن باور که او شاد است و می خواند
سرود درد،آری گوش کن از درد می خواند
ببین شب تاب هم از عمق این شب سخت می ترسد
به هر سو می رود،بر خویش می لرزد
نمی دانم
چرا در دام افتادم
کجای قصه گم گشتم
چرا این شب نصیبم شد
ولی این طور ماندن را نمی خواهم
ومن هرگز نمی ترسم
شکوه درد را خواهم شکست آخر
شبم را آشنای صبح خواهم کرد
و را صبح را یک روز خواهم یافت ...