انجمن شاعران ایران

متن مرتبط با «سیب سرخی شور زیبا» در سایت انجمن شاعران ایران نوشته شده است

گیر کرده سیب دختر در گلو

  • نیلوبلاگ

    چادری بر سر من بود؛ درِ یک خانه زدم دختری گفت: چه کسی پشتِ در است قاشقی چند بر آن کاسه زدم دستی آمد که در آن دو سه انجیر و دو تا نقل و یکی سیبِ قشنگ..... رفت و در را او بست مانده در کف سیب سرخی از همو گیر کرده سیب دختر در گلو و دلم رفت به دنبال قمر هم "بگذشت آن شب و شبهای دگر هم" و ندید آن شب م...

    ادامه مطلب
  • زیباترین قصر عشق

  • نیلوبلاگ

    گرداب دلتنگی چه بی رحم ست و وحشی آرام و امـــیّــــدِ مـــرا بلعیــده یک جـــا قلبی دریـن گرداب هایل غرقه در خون زنجیرِ زلفت افکن و بیرون کش او را چون خیسیِ غم از وجودش رخت بر بست با گــرمی دســتت چــروکــش را اُتــو کــن بیچاره ...

    ادامه مطلب
  • یک محال زیبا

  • نیلوبلاگ

    واگویه هایت را به دست باد بسپار غم را رها کن در هوای مهربانی پندار این پژمردگی ها را بخشکان در خود محیا کن صفای همزبانی تا کی به دامانت گل خشکیده داری؟ پس کی به رویت میکشی رویای باری دستت مثال شاخه های خشک و بی بر هم ریشه ای با هر درخت بی بهاری باید به سامانت رسی بیهودگی چیست در این هیاهوی بزرگ پیچ در پیچ سر را برون آور از این اوهام مطرود سرمایه هایت را که دادی بابت هیچ! دریای خواهش را خروشانش نکن باز همراه هر موجی نرو تا بی کرانه در پای ساحل خاطراتت را رقم زن کمتر گلایه کن از این رسم زمانه دنیا به پایان میرسد یک روز تاریک شاید نباشم یا نباشی چاره ای نیست با خود ببر آنرا که میدانی بهشتست فکر جهنم را نکن وقتی که نیکیست با یک بغل آسودگی با یک دل نیک شاعر خیالات خودش را میسراید افکار منفی ...

    ادامه مطلب
  • شور عشق

  • نیلوبلاگ

    چه شد؟ چشمانت از سردی آب سرخ گشت دستانت خیس از خشکی نگاه ها و آب در تلالو لبانت نمیگنجید... باید رفت؛ بهر طفلان تشنه در زار آفتاب بهر نگاههای خیس بهر جیغ گرما تنها مشک در دستت سیر گشت مشک از آب و تیغ و دستانت... از آه و تیغ آهی از خجل سیر نگاههای آنها؛ آهی از دل خون هزارها... آهی از زمین و آسمانها، سیرشد جهانی از لایتنایی تو مردانگی هزاردستان تو و این جان است که میجوشد... در حرارت بی مرز عشق تو؛...

    ادامه مطلب
  • شلمچه، شعر شورانگیز لایروبی مادرچاه!

  • نیلوبلاگ

    بدم میآید از آورد و آوردگاه چه با دوستان چه با بیگانه و دشمن! چه معنی میدهد دربی!؟ که این جنگ، بردنش بدتر ز باختن هست. همآورد بدترین اشکال آورد است! و دشمن، جزء پلیدیهای من نیست! از این رو جنگ، به هرشکل و به هرنحو و به هرصورت، ستیزه با خود و بیخودترین کار جهان است! اگر در جنگ بودم ، چند صباحی اگر جا مانده اعضائم در آن عرصه دلیل آن ، فقط عشق بود همان عشقی که مستحکم کند پیوند بین من ، و زیبا زندگی را بدم میآید از ترکش، چه نارنجک چه از مین و چه خمپاره، چه ترکش در زبان باشد! که این بدتر ز آن باشد... سراپا...

    ادامه مطلب
  • سیب سرخ

  • نیلوبلاگ

    سیب سرخی را به دندان می گزم سرخی لب های تو می آید به یاد مست رویا میزنم لب تو بوسه ئ رقص گیسوی تو و آواز باد...

    ادامه مطلب
  • از نسل منشور...!

  • نیلوبلاگ

    مردم ، ملل و ملت ، اقوام و ادیانها این جمع مکسر شد دردی به دورانها هر چند ز یک نوریم اما نه یکرنگیم از نسل منشوریم ، تندیس الوانها گرچه من و تو مائیم ، تا ما تماشائیم در سیل شویم غرقه حظ نبرده بارانها در کثرت آرا، حرفی ز وحدت نیست گم کرده ره تنها ، حراف حیوانها گمراه نمی یابد هیچ مقصد و ماوا با این که او برده ، رنج مغیلانها تغییر که لازم شد ، از اَنفُسِهِم باید این آیه از رعد و ثبتست به قرآنها ظلم بیحساب کردیم، ما بر کتاب دین یک روز به عقد ما، سالها به چمدانها قرآن یعنی خواندن، اما نمی خوانیم گاهی کمی خوانیم، آن هم به بیجانها چوپان و سگش هستند دزدان این گله گیرند سراغ از گرگ، باز گروه نادانها این رشته دراز و این قصه گرانست سر می دهد بر باد ، یا تن به زندانها علی اسماعیلی ، ۲۸ تیر...

    ادامه مطلب
  • بپر پرنده ی زیبا ، بکوچ از این کوچه

  • نیلوبلاگ

    خبر نداری ازین دل به رسم بیخبری که از نهایت عشقم هنوز بی خبری به رسم عشق، تمامم فدای خوشبختیت بدون هیچ توقع بدون هیچ اگری ... اگر که بغض کنی ، مثل شیشه میشکنم هنوز مانده به این کوه درد پی ببری اگر که پاش بیفتد به پات می افتم که ساده بگذری از من ، بدون من بپری حراج میکنم این آبروی ریخته را بِری برای خودت قدری آسمان بخری بپر پرنده ی زیبا ، بکوچ ازین کوچه من عادتم شده در شهر عشق ، در به دری #مهدی_حسینی_مسافر...

    ادامه مطلب
  • روزی زیبا

  • نیلوبلاگ

    روزی را خواهم دید که در ها باز میشوند روزی را خواهم دید که ازاد شوم از قفس روزگار روزی را خواهم دید که از تاب دنیا پیاده میشم از بازی بی رحمانه ی دنیا فاصله میگیرم و روح خود را رهایی می بخشم در ان روز غنچه ها لبخند زنان باز می شوند سیاهی ها رنگ سفیدی به خود می گیرند ومن... و من مرغی میشوم که پس از تلاش بسیار درس پرواز اموخته...

    ادامه مطلب
  • عشق زیبا

  • نیلوبلاگ

    تا رخ نمـودی عشق مـا را تا بهشت برد آن سیب سرخی که مرا تا سرنوشت برد لب های من با بوســه های سرخ و آبدار گیلاس لب های تو را تا فصل کِشت برد لبخندهامان در حـــریم گــرم زندگـــی هوش از سر هــر عاشق زیبا سِرِشت برد حالا جهان تاریخ پیوست مــن و تــو را با خط سرخی از جنون آمـد نوشت برد وقتی تو معشوقی فقـط هرگز نمیــشود یاد از خــدایِ کعبه و دیــر و کُنِشت برد حالا تو هستی و دلــــی کز شوق دیدنت ما را به عطر بــــــوسه تا اردیبهشت برد محمود انصاری...

    ادامه مطلب
  • زیباتر از آنی که در آیینه بگنجی

  • نیلوبلاگ

    ای آن ! چه صدایت بزنم ، نام نداری ؟ من کفتر جلدت شده ام ، بام نداری ؟ ای ماهِ بهم ریخته پیغمبر افسون ! از عشق به این شبزده پیغام نداری ؟! « زیباتر از آنی که در آیینه بگنجی » این را به کسی جز خودت اعلام نداری ! بی نظمی گیسوت بهم ریخت جهان را آخر تو چرا لحظه ای آرام نداری ؟! من زاده شدم عشق بورزم به تو تا مرگ ای آن که خبر از دل تنهام نداری ! *** در شهر کسی نیست که در بند نباشد کم در قفست شهید گمنام نداری ! #مهدی_حسینی_مسافر...

    ادامه مطلب
  • زیباتر از آنی که در آیینه بگنجی

  • نیلوبلاگ

    ای آن ! چه صدایت بزنم ، نام نداری ؟ من کفتر جلدت شده ام ، بام نداری ؟ ای ماهِ بهم ریخته پیغمبر افسون ! از عشق به این شبزده پیغام نداری ؟! « زیباتر از آنی که در آیینه بگنجی » این را به کسی جز خودت اعلام نداری ! بی نظمی گیسوت بهم ریخت جهان را آخر تو چرا لحظه ای آرام نداری ؟! من زاده شدم عشق بورزم به تو تا مرگ ای آن که خبر از دل تنهام نداری ! *** در شهر کسی نیست که در بند نباشد کم در قفست شهید گمنام نداری ! #مهدی_حسینی_مسافر...

    ادامه مطلب
  • عشق پاکت بر وجودم شور وشوقی داده است

  • نیلوبلاگ

    رفته یی من با خیالت زندگانی می کنم گاه و بی گاهی به سر فکر جوانی می کند جهد ها کردم ولی این دل فراموشت نکرد روز و شب با یاد چشمت هم زبانی میکنم کوشش بیهوده ام افسوس فرجامی نداشت بهر یاد آوردنت با دل تبانی می کنم چون ندیدم محرمی بعد از تو ای آرام جان درد دل با غنچه های شمعدانی میکنم باورت شاید نباشد از فراقت روز و شب دیده را لبریز از اشک نهانی میکنم در هجوم لحظه های مملو از دلواپسی خاطرت را در دل خود میهمانی میکنم عشق پاکت بر وجودم شور وشوقی داده است پای کوبان تا قیامت شادمانی میکنم بر مسم اکسیر عشقت ارزشی دیگر نهاد صدحکایت از تو از آن مهربانی میکنم رفته یی باور نکن در قلب زار خسته ام لحظه یی از عشق دیگر میزبانی میکنم… 1 اسفندماه 89 بوشهر ...

    ادامه مطلب
  • سیب

  • نیلوبلاگ

    عکاس و سیبِ لبخند.. مرد عکاس گفت ... لبخند لطفا.. لبخند!! طنینِ آرامِ کلامش در گندم زارِ سکوتم به غرش صاعقه ای می ماند چقدر غریب است این واژه ی آشنا سکوت می کنم دستی آرام دفترِ خاطراتم را ورق می زند .. لبخند.. لبخند.. غوطه ور و سرگردان در اقیانوسِ خاطراتِ دور صدای دوباره ی عکاس چون لهیبِ آتشی هیزم اندیشه ام را خاکستر می کند باز هم واژه ای آشنا سیب؟؟!! سیب؟؟!! در سیمای چروکیده ی این مرد.. چه بی رحمانه می تازد...این عکاس برای شکفتن یک شکوفه ی لبخند .. *** با هر طنین واژه اش به تکرار می میرم تمام می کند مردنم را به مرگی سخت تر از مرگ وقتی چشم در چشم من نجوا می کند آرام سیب... **** با شمارش من بگویید سیب سیب!! و من.. چه بی اختیار لبخند می زنم .. انگار عکاس هم در جستجوی سیبی ست .. ...

    ادامه مطلب
  • درخت سیب حوا را دوباره سبز خواهم کرد...

  • نیلوبلاگ

    وقتی هنوز خون تو می جوشید… ارابه های مرگ, سر بریده ی سرو را, به تاراج می بردند و باد وحشی, به سمت قتل عام شقایق رهسپار بود تنها قبای کهنه ام در خونت ضجه می زد. خاموش... در من آخرین ستاره می تپد من از هجوم نور آبستنم و خاک مرده ی تنم در انتظار رستاخیزی دیگر ... و تقاص خونت را با همین ستاره خرد می گیرم من دست سبز باغ را از سیل و آسمان آبی ام را از این طوفان وحشت زا, پس می گیرم و سر بر دامن کوه می گریم درخت سیب حوا را دوباره سبز خواهم کرد... ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    شور عشق | شور عشقت فتاده به سر | شور عشق علیرضا افتخاری | شور عشق فیلم کامل | شور عشق افتخاری | شور عشق افتخاری دانلود | شور عشق بهرام رادان | شور عشق گلپا | شور عشق گلپایگانی | شور عشق شعر