خرید بک لینک
واگویه هایت را به دست باد بسپار
غم را رها کن در هوای مهربانی
پندار این پژمردگی ها را بخشکان
در خود محیا کن صفای همزبانی

تا کی به دامانت گل خشکیده داری؟
پس کی به رویت میکشی رویای باری
دستت مثال شاخه های خشک و بی بر
هم ریشه ای با هر درخت بی بهاری

باید به سامانت رسی بیهودگی چیست
در این هیاهوی بزرگ پیچ در پیچ
سر را برون آور از این اوهام مطرود
سرمایه هایت را که دادی بابت هیچ!

دریای خواهش را خروشانش نکن باز
همراه هر موجی نرو تا بی کرانه
در پای ساحل خاطراتت را رقم زن
کمتر گلایه کن از این رسم زمانه

دنیا به پایان میرسد یک روز تاریک
شاید نباشم یا نباشی چاره ای نیست
با خود ببر آنرا که میدانی بهشتست
فکر جهنم را نکن وقتی که نیکیست

با یک بغل آسودگی با یک دل نیک
شاعر خیالات خودش را میسراید
افکار منفی میرود با این معانی
بر دل نشیند راستی ؟از دل برآید؟

ای حس خوب آشنا ! باید بمانی
مهمان هر روزم شوی در این حوالی
امروز و فردایم شده روشن به مهرت
هرچند اکنون تا همیشه یک محالی!
بهناز سمیعی نژاد
۹۵/۱۱/۳۰

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 7:23

صفحه بندی