
برای نوازش غزل گون دستانت برای آنچه من نبودم و تو تاب آوردی که باشم که شدم برای نوازش خواهش برای عاشقانه دیگر برای تو تاب ندارد ...
ادامه مطلب
پیش نوشت: این شعر طنزه. چند بار در بخش طنز ارسال کردم ولی ثبت نشد. گفتم اینجا ارسال کنم شاید ثبت و دیده بشه. ============================== دوش مرا خواب خوشی دست داد بود جهان nice و پر از عدل و داد قیمت هر چیز درآن واقعی در ره تولید نَبُد مانعی ارزش پولیش سقوطی نداشت قیمت اجناس شروطی نداشت جنس درآنجا همه made in وطن هیچ نبود از نوع چینی سخن دود و دم از بیخ فنا گشته بود جنگلِ سرسبز برایش چو هود منصب خالی عجبم را گرفت هیچ مدیری نَبُد آنجا خِرفت فیش مدیران همه با عدل و داد هیچ کجا فیش نجومی نداد رونق اگر بِه بُده در اقتصاد حاصل حرکت بُده نی حرف و داد دکترِ آنجا زیرِ میزی نبود در پی دریافت چیزی نبود مردم آنجا همه قانون مدار سجن تهی بود و نَبُد کس به دار جرم و جنایت شده در حدِّ صفر (وا...
ادامه مطلب
قلم در لیقه یعنی دست من در پیچه ی مویت و نستعلیق یعنی رد انگشتم به گیسویت تماشایی ترین شعری که این شاعر به خود دیده غزل میبارد از چشمت، رباعی از بر و رویت ! بتِ بیتای من ! داری خدایی میکنی در من خداوندا ! دلی دارم پریشانت، دعاگویت ! بنازم سحرِ نازت را پیمبرکُش ! تماشا کن پیمبرزاده هایی را که کافر کرده جادویت ! نگاهم میکنی و من؛ به سویت دست میازم چه سعی باطلی دارم... مرا کافیست سوسویت #مهدی_حسینی...
ادامه مطلب
شب است و آینه در حسرت نوازش نور است کجاست دست تو مادر،چراغ آینه کور است آز آسمان نگاهت ،خروش چشمه خورشید سرود نبض زمین،رقص گل،قصیده ی نور است پرنده های مهاجر بر آبهای تو دیدند به هر کرانه ی دریا هزار جلوه ی شور است تو سجده گاه طلوعی ، قیام قامت صبحی که در تلالوی گیسویت آیه های ظهور است چه فصل های امیدی به پای پنجره دادی چقدر پنجره از پرتو بهشت تو دور است غزال زخمی چشمت، شکسته بغض غزل را فدای شبنم سرخی که بوسه خواه بلور است بخوان که عطر صدایت،در این سکوت خزانبار برای غنچه ی خاکی هنوز سنگ صبور است اگر به کعبه ی مستی نبرده ره دل عادل به قدر یک بغل ...
ادامه مطلب
درتن مهتاب یکشب بیصدا سوی شهرعشق من پامی نهم روی رخسارقشنگت میخزم یک بغل گلبوسه برجامی نهم درحریرچین زلفت چون نسیم میکشم دستی مثال یک خیال می روم تامیرسم سوی دلت سمت باغ آرزوهای محال میشوم مست وسبک باروح.عشق درجهان دیگری رقصان وشاد میگذارم هرچه دردست وغمست بادودست عشق دردستان باد آزیتاحاتمی...
ادامه مطلب
اخر از دست غمت بار سفر را بستم خون دل خوردم و چون چشم سیاهت مستم می روم با دل بشکسته زکویت اما جای دستان تو دستان اجل در دستم...
ادامه مطلب
خواب من را دار زد بی خوابی ام بیدار شد مرده دیگر بر نمی گردد رقیبش هار شد دختری آمد به دستم یک قلم داد و نشست گفت:«بنْویسم که من کاشانه ام آوار شد» آنقَدَر رفتار تو جذب و کشش دارد که من قلب ِ عادات ِ گریزانم برایت زار شد در دو چشمت می رود مردی به آغوش ِ بلا جان!نبند این جانیان را , دیدنت خونبار شد! غنچه هایت حامل ِ گل واژه های ِ شرقی اند بس که شیرنند زنبور دلم پرکار شد طرز لبخندت چرا تشبیه را دیوانه کرد؟ فکر ما را هم بکن!یک رکنمان بیمار شد بیشتر،شب را برایت می چکاندم در گداز گفتی:«عشقت کم شده؟!»تا روز من هم بار شد آمدی از پشت کوه قاف ای موعود من! تا خیال از پا در آید روزگارش تار شد پشت طبعم زین شد و در دشت شعرم تاختی خوش رکابست اسب تو آوازه اش اخبار شد هشتم مرداد نود و پنج ...
ادامه مطلب
بی پشتوانه از چه بگویم؟نمی شود↓ در چشم های خونی ِ وجدان نگاه کرد با حرف عارفانه عذابش نمی دهم می گویم از دلم که مرا مست ماه کرد↓ بردی مرا درون خود و جوش می زدی لبریز بودی از طلبم تا که ریختی مَردم برای بردن من با سر آمدند شعری شدم که از عسل سینه ریختی حالا بخوان حکایت جوشیدن مرا!↓ پاشیدمت به طرح ِ نشسته در انتظار گفتم:بلند شو،برو از طرح!مانده ای؟ رفتی و رفتنت شده بیداد روزگار ↓ دستی زدی به رود،سراسر گلاب شد دستت به خون صنعت قمصر...نکن گلم! با حسن های شرّ ِ هجومیت می شوند↓ سامانیان گسسته و بی سر،نکن گلم! بیست و سوم تیر ماه نود و پنج ...
ادامه مطلب
کوتاه نیامدی تا به پای چشمان ات افتادم بلندم کن با دست های عشق...
ادامه مطلب
در اواخر سلطنت احمدشاه قاجار در نتیجه هرج و مرج بوجود آمده طایفه سارخان بگلی ناچار از مغان به آنسوی رود ارس کوچ کردند. علیxad عباس از کودکی به همراه پدرش و اعضای ایل در باکو به خرید و فروش مشغول گشت و در جوانی پس از ازدواج صاحب ۲ پسر شد و نام یکی را محمود گذاشت. محمود دستxad پیش در سال ۱۳۱۳ در باکو متولد شد و با روی کار آمدن بلشویکxadها در روسیه و فشار بیش از پیش به مهاجرین ایرانی مبنی بر اینکه یا شناسنامه شوروی بگیرید یا به ایران برگردید، مردم ایل و بالاخص خانواده علیxad عباس که اینک از سران ایل شده بود، زیر بار شوروی نرفتند و عزم وطن کردند. علیxad عباس دستxad پیش بهمراه خانواده در اردبیل و در محله حسینیه سر گذر قصبه کهرلان ساکن شدند. محمود که بسیار باهوش و پراستعداد بود در مدرسه ثبت نا...
ادامه مطلب
صنایع دستی اصفهان در اینجا نگاهی می اندازیم به صنایع دستی اصفهان که شهرت جهانی دارند. و شاید بسیاری از مردم دنیا، ایران را با صنایع دستی شهرهایی چون اصفهان بشناسند. صنایع دستی شهر اصفهان نشان دهنده ی ذوق و هنری است که مردمش داشتند. صنایع دستی اصفهان، قدمتی طولانی دارد. اوج رونق و شکوفا شدن این هنرهای زیبا دوران صفویه بود، از آن زمان این مهارت از هنرمندان و استادان بزرگ، با روش استاد شاگردی، نسل به نسل منتقل شد تا به امروز. صنایع دستی اصفهان پستی بلندی های زیادی داشته است. پس از رونق دوران صفویه، بازار این حرفه در زمان قاجاریه از رونق افتاد و بعد از انقلاب مشروطه، جان تازه ای گرفت و خوشبختانه هنوز هم پابرجاست. با نگاه کردن به آثار تاریخی زیبای اصفهان میتوان اصالت هنرهایی چون کاشی کاری، تز...
ادامه مطلب
کودکی در حسرت ایام شاد کودکی روی شن ها با هزاران آرزو در خواب رفت التماس دست هایش را کسی هرگز ندید با دو چشمی منتظر بر آسمان در آب رفت پشت فنسی آهنین سرما به جانش رخنه کرد راستی این جنگ سوغات کدامین دست بود؟ سرپناهی نیست در بحبوحه ی بیداد و ظلم میزبان نا مهربان باشد نرو، رفتن چه سود؟ دفتر نقاشیت را در کجا گم کرده ای آخرین باری که خندیدی کجا بودی بگو؟ هست یادت لحظه هایی را که در پس کوچه ها دست در دست پدر از غم رها بودی، بگو؟ قلب من هر روز و شب ،با اشک تو خون گریه کرد من نمی خواهم، جهانی را که کودک می کشند گونه ات سرخ است اما ،خوب میدانم چرا شرم بادا مردمانی را که کودک می کشند خوب میدانم نداری طاقت اما ،صبر کن کودک نازم تحمل کن که ظالم رفتنی است جنگ و ویرانی و غم از سرزمینت می رود می رسد ا...
ادامه مطلب
به دنبال نردبان عمود بر افق بیهوش دست در بند و بار بر دوش...
ادامه مطلب
یک مرد عاشق اما عشقی که زود پژمرد عشقی که هرچه آورد چون رفت با خودش برد انگار اندک اندک برق از نگاه او رفت دنیای شاد و روشن، خاموش گشت و افسرد دیگر نه درد هجری دیگر نه شوق وصلی هیچش دگر نخنداند هیچش دگر نیازرد کشف از شهود خالی، نُقصانِ درک هستی شوریده جمعِ خاطر، اضداد در زد و خورد دستانِ چشم شل شد، گلدان دیدن افتاد خشکید واژه ها در شعر شکسته و خرد اما ته دو چشمش چیزی غریب و سنگین یک انتظارِ تیره، حسی دوگانه و تُرد ترجیحش آخر این بود: صد بارِ خاک بِه زین بارِ نبودنِ نور، خود را به خاک بِسپُرد سنگ است دیگر اکنون آن مرد عاشق اما سنگی نوشته اش این: مردی که منتظر مُرد پی نوشت 1: تو را برای خاطر "دوست داشتن" دوست می دارم. (پل اِلوار) تو را برای خاطر "دوست داشتن" دوست می داشتم. (من) پی نوشت 2: آ...
ادامه مطلب