خرید بک لینک
یک مرد عاشق اما عشقی که زود پژمرد
عشقی که هرچه آورد چون رفت با خودش برد
انگار اندک اندک برق از نگاه او رفت
دنیای شاد و روشن، خاموش گشت و افسرد
دیگر نه درد هجری دیگر نه شوق وصلی
هیچش دگر نخنداند هیچش دگر نیازرد
کشف از شهود خالی، نُقصانِ درک هستی
شوریده جمعِ خاطر، اضداد در زد و خورد
دستانِ چشم شل شد، گلدان دیدن افتاد
خشکید واژه ها در شعر شکسته و خرد
اما ته دو چشمش چیزی غریب و سنگین
یک انتظارِ تیره، حسی دوگانه و تُرد
ترجیحش آخر این بود: صد بارِ خاک بِه زین بارِ نبودنِ نور، خود را به خاک بِسپُرد
سنگ است دیگر اکنون آن مرد عاشق اما سنگی نوشته اش این: مردی که منتظر مُرد


پی نوشت 1: تو را برای خاطر "دوست داشتن" دوست می دارم. (پل اِلوار)
تو را برای خاطر "دوست داشتن" دوست می داشتم. (من)

پی نوشت 2:
آن مرد وقتِ مُردن چشمش به راه خود بود
در انتظار خود مُرد، او "ایستگاه" خود بود
خود را نگاه می کرد وقتی که داشت می رفت
او عکسی از خودش در عمق نگاه خود بود
خود، خویش را بر افراشت در ابتدایش اما
تیشه به ریشه اش زد آخر تباه خود بود
در آسمان ذهنش ماهی دچار کژدم
منکوبِ سرنوشتِ شوم و سیاه خود بود
آتش، وجودِ او بود، در آتشِ خودش سوخت
او هم گناهِ خود هم بارِ گناهِ خود بود
از خویش تا خودش رفت - در یک سقوط آزاد -
از ابتدای اوجش در پرتگاه خود بود
بت ها شکست و آخر تیشه به دوش خود بست
او خود، بت بزرگ و نمرود شاه خود بود
یوسف نبود اما محو جمال خود شد
چون در به روی خود بست، در قعر چاه خود بود
مرداب تیره بلعید ماه و پلنگ با هم
آری پلنگ افتاد وقتی که ماه خود بود
...
می گشت کم کَمَک محو هنگام مردنش مَرد
گویی که واپسین آهِ سینه گاه خود بود
دم های سردش آخر بر شیشه ی خودش رفت
تصویر مبهمی مَرد در پشت آهِ خود بود

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: شنبه 8 اسفند 1394 ساعت: 15:19

صفحه بندی