کودکی در حسرت ایام شاد کودکی
روی شن ها با هزاران آرزو در خواب رفت
التماس دست هایش را کسی هرگز ندید
با دو چشمی منتظر بر آسمان در آب رفت
پشت فنسی آهنین سرما به جانش رخنه کرد
راستی این جنگ سوغات کدامین دست بود؟
سرپناهی نیست در بحبوحه ی بیداد و ظلم
میزبان نا مهربان باشد نرو، رفتن چه سود؟
دفتر نقاشیت را در کجا گم کرده ای
آخرین باری که خندیدی کجا بودی بگو؟
هست یادت لحظه هایی را که در پس کوچه ها
دست در دست پدر از غم رها بودی، بگو؟
قلب من هر روز و شب ،با اشک تو خون گریه کرد
من نمی خواهم، جهانی را که کودک می کشند
گونه ات سرخ است اما ،خوب میدانم چرا
شرم بادا مردمانی را که کودک می کشند
خوب میدانم نداری طاقت اما ،صبر کن
کودک نازم تحمل کن که ظالم رفتنی است
جنگ و ویرانی و غم از سرزمینت می رود
می رسد ایام شادی خنده هایت دیدنی است...
دوازدهم اسفند ماه نود و چهار
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: شنبه
15 اسفند
1394 ساعت: 1:23