[img]
![[تصویر: pymi_72617_406403502789799_1550602820_n.jpg]](http://uupload.ir/files/pymi_72617_406403502789799_1550602820_n.jpg)
[/img]
عشق هیچ وزنی ندارد
وعرفان
تسلایی بر من
دنیایم همین بود
خلاصه در خدایی کنارم با
سیگاری گوشه ی لبش...
در ساعتی پنهان
سه و سی دقیقه ی
بامداد
و فرشته ای با ایمان شیطان
بوسه ی سرد
مرگ
به معجزه ای شبیه ...
مانند سگی پاچه گیر
مانند لبخند مشترک من و تو
در (س ک س) *
و
تداوم ناگسستنی سفلیس
در شهو تی
با شعر
در
اتاق بعدی
تخت بعدی
زن بعدی
مازوخیسم پسامدرنیسم
درشئی فرورفته
در افکار نیمه عریانم
به پارگی شان
و دوخته شدنهای تکراری شان
بازمیگردم
به انجا که صندلی های زرد
بوی امونیاک ادرارو
شب مستی های هر شب
از کنار چشمانم این بالا
روی دستانی که میگویند
لااله الا الله
به پیش تر
انجا که درون نطفه ای ازشهر
درگوشه ی
پر درد این خیابانها
(فاح شه ای)* ایستاده
به شکهایش خطوط سیاه
دور چشم می کشد
دنیایم همین بود
چه ترش بوسه ای سرد
وقتی بیدار شوی
دیگر نه منم نه خدایت
حتی پاکت سیگارت را
با خود برده ایم....
_______________________
پ ن : * متاسفام که مجبوریم این کلمات رو تکه پاره بنویسم ...
تا شاید شعری دیگر...و..او
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: پنجشنبه
31 تير
1395 ساعت: 20:24