خرید بک لینک
مردی در پس یک خاموشی

از سر کار که آمدم .مثل همیشه بعد از عوض کردن لباس هایم یک لیوان نسکافه ریختم و رفتم داخل بالکن نشستم . روبه روی خانه ی ما یک پارک بود و من همیشه عادت داشتم با نگاه کردن به بازی کردن بچه ها که با شوق فراوان بالا و پایین می پریدند و گاهی هم گریه می کردند تا پدر یا مادرشان برایشان بادکنک رنگی بخرند ،نسکافه ام را بخورم . در واقع این پارک برای من حکم یک مستند را داشت آن هم مستند زنده با کیفیت فول اچ دی که هر روز عصر به تماشایش می نشستم . آن روز هم به تماشای این مستند نشسته بودم که او را هم توی پارک دیدم . یک پیراهن سورمه ای اتو کشیده با یک شلوار پارچه ای مشکی به تن داشت و موهای جو گندمی اش را مرتب به سمت بالا شانه زده بود که با آن دو چشم مهربان آبی من را یاد مجریان شبکه های اروپایی می انداخت . پیرمرد مرتب و مهربانی بود . همیشه بوی عطرش آدم را مست می کرد هیچگاه خاطره ندارم او را با لباس بدون اتو دیده باشم . ازش خوشم می آمد گاهی که از تنهایی دلم می گرفت با او هم صحبت می شدم او هم برایم از خاطرات جوانی اش تعریف می کرد. آن روز هم بعد از یک روز سخت کاری واقعا احتیاج به یک گپ و گفت و گو با یک دوست صمیمی داشتم و چه کسی بهتر از او ؟ نسکافه ام را سر کشیدم و لباس پوشیدم و سمت پارک رفتم . روی یک نیمکت تنها نشسته بود و کتاب می خواند .رفتم پیشش نشستم و سلام کردم . تا چشمش به من افتاد بی اختیار لبخندی روی لب هایش نشست .
- چند روزی نبودی جوون. ؟؟؟ بدجور به گفت و گو با تو عادت کردم .داری بد عادتم می کنی
- بله یه مدت درگیر کار بودم سرم شلوغ بود . نشد خدمت برسم . امروز از بالکن دیدمتون گفتم بیام پیشتون یه گپی با هم بزنیم
- کار خوبی کردی . راستش منم دیگه از کتاب خوندن و قدم زدن تو این پارک و ورزش کردن خسته شدم .دیگه پیر شدم و به درد کاریم نمی خورم .
- اختیار دارین این چه حرفیه شما هنوزم از صدتا جوون امروزی بهترین
خنده ای کرد و گفت: خودم می دونم نیستم . بیکاری داره اذیتم می کنه . اما کسی حاضر نیست به من کار بده . یه چند جا رفتم و گفتمم من واسه پول نمی خوام کار کنم اونام خندیدن و گفتن مگه میشه ؟ اولا تو پیری و تا یه تکون بخوری یا فشارت رفته بالا یا قلبت گرفته دوما پول دادن به یه پیرمرد که کار چندانیم ازش نمیاد صرف نمی کنه واسه ما . آخرش می بینی همین بیکاری منو می کشه .
بهش گفتم :خب عمو جون شما دیگه بازنشسته اید . جوونیتو کار کردی بسه دیگه حالا باید استراحت کنی
- اشتباهت همین جاست .تا جوون بودم کار می کردم واسه اینکه بتونم یه سرپناه واسه خودم جور کنم و شکممو سیر کنم .یعنی قصدم از کار کردن بیشتر از اون که خدمت به خلق باشه واسه پول بود . اما حالا که هم یه خونه دارم هم بچه هامو سر و سامون دادم دیگه واسه پول نمی خوام کار کنم بلکه میخام کار کنم تا بفهمم هنوز زنده م تا بفهمم منم به یه دردی می خورم . این منفعل بودن یه مرگ خاموشه . اصلا کاش یه جایی بود که دست پیرمردا و پیرزنای بازنشسته رو می گرفتن و می بردن و می گفتن هر کی هر هنری داره رو کنه و هرکی قدر توانش کار کنه . می دونی ... آدم که پیر میشه به هرچیزی چنگ می زنه تا به خودش ثابت کنه هنوزم مفیده و کار ازش بر میاد بخدا خیلیا رو می شناسم که بعد از بازنشستگی شون مردند اونم یه دفعه.
آن روز کمی با هم گپ زدیم و پیرمرد هم برایم درد و دل کرد و از جوانی هایش برایم گفت . ماه بعد برای یک ماموریت سه هفته ای به یک شهر دیگر منتقل شدم . وقتی برگشتم در کمال ناباوری خانه اش را غرق در پارچه های سیاهی یافته م که پیام تسلیت و تسلی برای خانواده اش را در بر داشت . برای عرض تسلیت وارد خانه اش شدم . صدای شیون و فریاد می آمد .برای تسلی خاطر پیش پسرش رفتم که خیلی بی قراری می کرد . تا مرا دید گفت : پدرم بسیار از تو برایم گفته بود دوست داشت این چند روز آخر تو را ببیند و دیگر اشک امانش نداد . در آغوشش گرفتم و دل داریش دادم در بین بغض و اشک هایش شنیدم که می گفت ماه پیش ازم خواسته بود تا برایش یک دکان نجاری دست و پا کنم منم گفته بودم تو دیگر بازنشسته شدی و از پسش برنمی آیی . دلم می سوزد که آخرین خواسته اش را برآورده نکردم .
شب که به خانه آمدم روی اعلامیه ای که همراهم آورده بودم نوشتم پسری نا خواسته قاتل پدرش شد...
و با خود فکر می کردم سالیانه چند تن از پسران قاتل پدرانشان می شوند ؟؟؟ شاید من هم یکی از آنها باشم .

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 6 خرداد 1395 ساعت: 9:04

صفحه بندی