خرید بک لینک
«زلف را شانه نزن، شانه به رقص آمده است»
در بیان نِگَهَت چانه به رقص آمده است

هر زمانی که تو آیی به سراپرده ی من
از قُدومت گل من، خانه به رقص آمده است

پای در مجلس و مِی خانه اگر یار، نهی
از شَعَف عاقل و دیوانه به رقص آمده است

میبری سمت دهانت و به لب می زنی اش
وین سعادت زده پیمانه به رقص آمده است

مِی خورم، مست شوم، لیک عجیب است که مِی
از لبت واله و مستانه به رقص آمده است

بوسه بر گونه ی چون قند و نباتت زده ام
بوسه در گونه ی دُردانه به رقص آمده است

چند وقتی است که رفتی زِ بَرَم، حال ببین
شانه از هق هقِ مردانه به رقص آمده است

=======================
پ.ن: مطلع شعر از مهدی مظاهری

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 3 ارديبهشت 1395 ساعت: 0:47

صفحه بندی