
با گریه خالی می شوم از التماسی تلخ پُر می شوم از حجمِ سنگینِ هراسی تلخ روی نگاهت چشم می بندم، مبادا در منشورِ چشمانت ببینم انعکاسی تلخ می ترسم از احساسِ پاکم دور باشی، دور می ترسم از من رد شوی با اقتباسی تلخ من زخمیِ برداشتهای سطحیِ شهرم مجروحم از...
ادامه مطلب
هرگز از مرگ نهراسیده ام* بل ترسم از آن است در هماره ای جانکاه روحم را عریان به جهان پوسیده پیوند زنند... باز تابوی تعفن دیگری را از نگاه عابران تحمل کنم ترسم از آن است به عطر سینه ی دیگری عبادت کنم هرگز از مرگ نهراسیده ام چرا که مرگ _ همیشه با من زیسته در غبار لحظه های بی فرجام با رگ های سردم و... استخوان های دردمندم. ترسم از آن است که ماه مارس باشد تو در وین و من زاگرس را درحال سایی...
ادامه مطلب
کلافه گشت و دوباره به آب و تاب افتاد و چند قطره ی اشکی که رویِ قاب افتاد دلش شبیه قدم هایِ شعر، می رقصید والتهابِ نگاهش، بر آفتاب افتاد دِرَنگ کرد و نکرد آن چنان که وِلوله ای به جانِ خسته ی این بیت های ناب افتاد شبی پرید و از این جا به آسمان ها رفت و پلک های نجیبش که با شتاب، افتاد چکید رویِ غزل از نگاه شب، اشکی و اضطراب و تنِش هم به جان خواب افتاد میان آینه، لختی دوید و بعد از آن به یادِ خاطره ای تلخ، با طناب افتاد دوباره قصه ی رفتن، دوباره لرزش اشک ز چشمِ شاعر بیچاره، بی نقاب افتاد امیروحی...
ادامه مطلب
بگوای زلف بلاحیله وترفندت را رازدل بردن والگووفرایندت را روده ی راست نداری وپرازپیچ وخمی بگیرازپای دل خسته ی من بندت را طره ی تیزتواماده ی نیزه زدن است بگیرازسمت دلم،نوک پدافندت را غم ایام ندارددل تو،نایب ازان دم که دیدم سگگ وفرم کمربندت را واعظی نیست،که گویدپدرم را،پسرم بشکن دبه وپیمانه وفرزندت را...
ادامه مطلب
سرریز شوو رو اجاق افکارم شعر من بی تو واژه کم داره قلمم سبز میشه با چشمات رو ورق واژه واژه میباره میخوام اینبار ترانه ی سادم پر شه از حس تو ...جهانی شه! چرخ بزن تو سرم بذار شعرم با یه لبخند تو روانی شه ! میدونم محاله داشتن دستات توی این جهان سرد لاکردار... ولی اینجا تو دفترم یکبار... خودتو دست عشق من بسپار! فقط اینجا میون این بیتا میشه از این عذاب لعنتی رد شد بیا بشکن محالو با من باش گاهی وقتا باید یکم بد شد! بیا بشکنیم محالو با من باش سرریز شو رو اجاق افکارم وقته رفتن... بیت آخره انگار ااااه ازین انتها چه بیزارم!!!...
ادامه مطلب
این خیابان به هیچ کجای جهان منتهی نمی شود به خاطر عبور خاطرانگیز عطری -که یادش بخیر- سر به سر شهر گذاشته است اصلا هم قرار نیست هر خیابانی که از راه رسید خود را به انتحار و انفجار و شلیک بچسباند تا کسی دلنگران پیاده روها باشد اما!من؛ مطمئنم -همانقدر که به لطافت پیراهن خواب یک زن- روزی گوینده خبر خواهد گفت: زنی توانست با لبخندهایش عطر دریا را بر سر جهان بباراند و بخش بعدی اخبار هیچگاه پخش نخواهد شد #علیرضا_حاجب...
ادامه مطلب
جغرافیای لبخند... محدود به سرزمینِ کوچکیست اما؟؟!! همین سرزمین محدود حقیقتِ عشقیست گسترده تراز مرزها ی دوردستیست که لمسش چندان دور نیست... کمی عشق می خواهد و اندکی مهر و شاید جرعه ای شعر.... آنگاه ... حتی با یک لبخند هم می توان آرام نوشت .. ای آنکه به وسعت اشتیاقِ من مینگری دوستت دارم .. و دیگر هیچ .....
ادامه مطلب
شاید اشتباه میکردم همه زندگیم باختم اخه تو برام مهمی با تو ارزومو ساختم باورش برام عجیبه که چرا دوسم نداری دیگه پیش من نمیای و شدی ازم فراری باورش برام عجیبه مگه بد ازم شنیدی ؟ چرا مثل اون قدیما تو جوابمو نمیدی .... دیگه خسته از زمونم ای خدای اسمونا بیا و بهم کمک کن به منه غریب و تنها رفتی و مقابل من نامه هامو پاره کردی کوچه رو با خرده کاغذ تو پراز ستاره کردی من یک گل شکسته من و یک عینک دودی میکنم به تازه وارد از ته دلم حسودی عینکو بر میدارم من اشکامو پاک میکنم زود به خودم میگم شکستی ؟همه تقصیر خودت بود منو و اون خاطره ها رو همه را به باد دادی فدای سرت عزیزم مهم اینه که تو شادی جارو رو بر میدارم تا جمع کنم ستاره ها رو می بره این ورو اون ور یه نسیم خاطره ها رو ......
ادامه مطلب
ای یار ! ببین رقص گل از باد بهار آرایش باغ و نغمه ی شاد هزار انگار بهشت میزبان من و توست تندی نکن و عمر به تلخی نسپار...
ادامه مطلب
سر می کشم تلخی های شیرین ات را . . . تو بمان....
ادامه مطلب