خرید بک لینک
کلافه گشت و دوباره به آب و تاب افتاد

و چند قطره ی اشکی که رویِ قاب افتاد


دلش شبیه قدم هایِ شعر، می رقصید

والتهابِ نگاهش، بر آفتاب افتاد


دِرَنگ کرد و نکرد آن چنان که وِلوله ای

به جانِ خسته ی این بیت های ناب افتاد


شبی پرید و از این جا به آسمان ها رفت

و پلک های نجیبش که با شتاب، افتاد


چکید رویِ غزل از نگاه شب، اشکی

و اضطراب و تنِش هم به جان خواب افتاد


میان آینه، لختی دوید و بعد از آن

به یادِ خاطره ای تلخ، با طناب افتاد


دوباره قصه ی رفتن، دوباره لرزش اشک

ز چشمِ شاعر بیچاره، بی نقاب افتاد

امیروحیدی

برچسب: خاطره ی تلخ,رمان اولین خاطره ی تلخ,یک خاطره ی تلخ, نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 4 شهريور 1395 ساعت: 23:29

صفحه بندی