
زرد که می شدی تیزیِ تمامِ تبرها به کمرم می خورد ... ای درختِ تناورِ سبزم ... ...
ادامه مطلب
دل همچو موش ترسانیست شب گذشت هرچه بود یا نبود هم با ان وصبحی سخت روبرویم ایستاده تا به فردا برسم تا به فردا برسم اخر چرا؟؟کدام فردا؟؟؟تکرار همین امروز آیا؟؟!! دلم فصلی نو میخواهد جان زاهد دلم خسته از اواز گنجشک ها دلم خسته از تکرار برای فردا ها دلم امید دارد به صدای رساییی همچو فرهاد همچو دوست اواز خوانم حیف که صدا ها نیز دیگر امید به خواندن ندارن راست بگو راست بگو امید را چکسی از دلمان دزدید؟؟؟...
ادامه مطلب
این اولین دیدار او با کسی که دوستش داشت بود. و جودش را خلا بزرگی در بر گرفته بود و خورشید کم کم داشت غروب می کرد خود را بازیگری می دید که صورتکی از محبوب بر صورت داشت . یک لحظه جا خوردچهار سایه از او تشکیل شده بود. یکی به راست و یکی چپ , دیگری به بالا و پایین در حرکت بودند . درست مثل خطوط موازی او را فرا گرفته بودند. از مقابلش دخترکی گذشت . دختری با موها و چشمهای سیاه .......
ادامه مطلب
سلام باز هم زلف گره خورد و دلی گیر افتاد شادمان باش که دیوانه به زنجیر افتاد تا که دربانی این خانه نصیبم کردند دیدن روی تو در حلقه تقدیر افتاد گفتم اثبات کنم جاذبه حسنت را جای سیب از لب بالائیت انجیر افتاد خوب گفتند چرا قامت ابرو کج شد روی هر چشم فقط سایه شمشیر افتاد به نوازشگری ات شک نتوان کرد ولی همه دیدند که یک مرد سرش زیر افتاد همزمان لب به لب خاطره ات میمیرم مرگ , سنگی است که در ساغر هر پیر افتاد نامه وصل فرود آمد...اما نامم .... ! دیدم از گوشه تورات غلط گیر افتاد...
ادامه مطلب
سرشار امیدم چون صبح سپیدم هرگز نخورم غم من شور نبیدم چون سایه خویشم بر خود نرسیدم راهم زتو دورو هر گز نبریدم در خور فراقت در سایه بیدم...
ادامه مطلب
ديريست که بيدارم و هر سال شکستم عمريست کنار گذر عمر نشستم باشد که ببينم همه را عاشق و بيدار تا چشم از اين خانه ي ويرانه نبستم...
ادامه مطلب
برف بی امان می بارید ولی دیگر دلش یارای ماندن نداشت ,حال خوشی نداشت . خودش می دانست که زمان خوبی برای رفتن انتخاب نکرده ولی دلش با او یار نبود و بار سفر را زودتر از خودش بسته بود. از خانه که بیرون زد هیچ صدایی جز ریزش بی امان دانه های برف نمی شنید وحشت تمام وجودش را گرفته بود ولی دلش راهی شده بود واما واگر را نمی فهمید. سوز شلاقین برف صورتش را کبود کرده بود وسرما تمام سلولهای تنش را آزار می داد دستاش از سرما کرخ شده بود قوز کرده بود باهر تنفس رد بخارهای تنش را توی هوا میدید. برف سنگین آمده بود وراه رفتن را برایش سخت می کرد.هر قدم که توی برف می گذاشت تا نیم متر پایین می رفت,بعد پاهایش سنگین میشد وبرداشتن قدم بعد را برایش سخت تر می کرد. نفسش سنگین شده بود وضربان قلبش هم کند میزد .انگار همه رگه...
ادامه مطلب