برف بی امان می بارید ولی دیگر دلش یارای ماندن نداشت ,حال خوشی نداشت .
خودش می دانست که زمان خوبی برای رفتن انتخاب نکرده ولی دلش با او یار نبود و بار سفر را زودتر از خودش بسته بود.
از خانه که بیرون زد هیچ صدایی جز ریزش بی امان دانه های برف نمی شنید وحشت تمام وجودش را گرفته بود ولی دلش راهی شده بود واما واگر را نمی فهمید.
سوز شلاقین برف صورتش را کبود کرده بود وسرما تمام سلولهای تنش را آزار می داد دستاش از سرما کرخ شده بود قوز کرده بود باهر تنفس رد بخارهای تنش را توی هوا میدید.
برف سنگین آمده بود وراه رفتن را برایش سخت می کرد.هر قدم که توی برف می گذاشت تا نیم متر پایین می رفت,بعد پاهایش سنگین میشد وبرداشتن قدم بعد را برایش سخت تر می کرد.
نفسش سنگین شده بود وضربان قلبش هم کند میزد .انگار همه رگهای بدنش داشت مسدود میشد.
یکباره قدمش توی برف سنگین تر شد دستش را به تکدرخت سپیدار ده گرفت تا خودش را بالا بکشه که ناگهان درخت تکان محکمی خورد وانبوه زیادیراز برف روی سرش ریخت.
مغزش داشت یخ میکرد,یارای فکر نداشت ,درتمام مسیر به چی میشه؟ که چی؟ فکر میکرد.
شاید پشیمان شده بود ولی چاره ای جز ادامه راه نداشت. دراوج بدبختی نگاهی به آسمان کرد وبابغض بالحنی که خودش هم صدای خودش را نمی شنید گفت: پس چرا کمکم نمیکنی ؟کو آن مهربانی وصفایت .
سوز سرمای تیز برف امکان فکر درست را ازش گرفته بود ,ازدرون حنجره کرخ شده ویخ زده اش فریاد زد که نه!!!!
فریاد نه بلکه بلوایی درونش برپا شد.
یکدفعه بارقه نوری تو گوشه آسمان بهش چشمک زد ,نوری که بهش گرما داد وگرمایی که مثل جریان الکتریسیته وارد تمام رگهای تنش شد.
یکباره حس عجیبی بهش دست داد دیگه سردش نبود ,جریان گرما از رگها وارد قلبش شد وتمام وجودش پر از حرارت شد,
مغزش از کرخی در آمد وگرمای تازه گرفت وگونه هایش از حرارت سرخ شد.
دستش را که با حرص زیاد توی جیبش کرده بود ,داغ شده بود .بابرگشت حس زندگی توی وجودش توی دستهای داخل جیبش کاغذی را حس کرد.
کاغذ مچاله شده را در آورد ,داخلش نوشته بود ,یا خدایی هست یا خدایی نیست.
این نوشته پیرش بود ,یادش آمد که این همه مسیر را برای دیدن او از خانه بیرون آمده ,ضربان قلبش تندتر شد به طوری که ضربه هایش را به وضوح حس میکرد.
دیگر راه برایش مهم نبود چون می دانست هدف دارد وبه این راحتی نباید میدان را خالی کند.
توی مسیر با خودش می گفت:درسته سرده,زمین پر برفه,راه دوره ولی دلم گرمه.
توی کوره راه پیموده شده توسط او مسیر راست ومستقیمی بود که هر کس پشت سرش بود این نجوا را مدام از او می شنید.
یاخدایی هست یا خدایی نیست.
یا خدایی هست یا خدایی نیست.
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: سه
شنبه
6 بهمن
1394 ساعت: 6:36