
■■■■■■ قره تکن نام یک آبادی ست از شمال رد که شدی از دل جنگل سرسبز وسیع ساعتی مانده به گنبد می رسی صاف به یک آبادی در دل دامن کوه و هوایی که در آن سخت نفس گیر شده درسرازیری تندی که فقط می توان دید به زور خانه ها سنگی و چسبیده بهم مردمانش همه از جنس...
ادامه مطلب
ز غم غمزه ي غزال غزلم معذبم كه ندمد به ني ناي بشكسته ز تبم كه ز نياز دل واله خبري بدهمش و دل دلبر بريده ز دلم بطلبم...
ادامه مطلب
به بادِ احمق دادم آرزوهایم را......
ادامه مطلب
هیچکس نمیفهمد و نفهمید من چه میکشم و هیچکس درک نکرد تنهاییم را بعد تو ... ! همه فکر میکنند کنار امدن با رفتنت بسی آسان است ... ! اما حیف که نمیدانند غم تو مرد مردستان میخواهد و یک صبر لبریز ناپذیر که محال است ......
ادامه مطلب
گفتم نمان وابستگی آخر شکست است گفتی که هر آمدنی را روی رفت است گفتمکهزخمیکهنه دردلدارم ازعشق گفتی بمان دیگرجدایی از تو سختاست گفتم مرام و معرفت رنگی ندارد بوی رفاقت بوی چیزی مثل نفت است ماندی نهالی کاشتی در جسم و روح...
ادامه مطلب
بود آنکه مرا تاب و توان رفت که رفت بر جسم وتنم بود روان رفت که رفت چشمم نگران در پی او ماند که ماند می کرد تمنّا که بمان،رفت که رفت از داغ جدایی جگرم سوخت که سوخت انداخت مرا شعله به جان رفت که رفت خود دانه ی عشقش به دلم کاشت که کاشت می خواست شود سبز و عیان،رفت که رفت در باغ دلم مثل گلی بود که بود نورُسته،که با باد خزان رفت که رفت رفت و همه ی هستی من برد که برد از هستی من نام ونشان رفت که رفت امّید به برگشتن او نیست که نیست چون تیر که انداخت کمان رفت که رفت با دوست چه اندازه زمان زود گذشت بی دوست ولی تلخ و گران رفت که رقت...
ادامه مطلب
تا قصد رفتن کردی چیزی شکست! نمی دانم چشمان تو تَرَک برداشت یا تصویر من... ...
ادامه مطلب
وقتی که غمی داری در شعر گرفتــــــاری وابسته به هر بیتی محکوم به تکــــراری هــــــــر واژه که میآیـــــد آرام شود دردت شاعر که شدی یعنی یک خستهٔ بیمـاری هر بیـــــــــu200dت پر از رنجی آزاد شوی گاهی آزاد شـوی امّــــــا در دست نـــوشـتـــــــــــــاری مصراع تویی شاعر،اشعار تو هم عمرت در صدر گرفتــــــــار و از قافیه بیــــــــــزاری آرایه فقط لــــفــظی بی صورت معنــــایی بر گــــردن هـــر واژه معنــــــا تو بدهــــکاری شاعــر شدهای بیشک تا یاد کنی دردت دیــــوانه و دلــــتنگـــــی بسیــار خود آزاری در کوچه افکارت بنبست نمی خواهی اما تو خــــودت تنها مختوم به دیــــواری در گفتن هر بیتـــی هر حــــــــادثهای باشد دردستخودت باشد آسودنو دشواری گوشی که نمیبیند غم در دل خود داری وقتی که غمی داری...
ادامه مطلب
هر لحظه در تلاطم غم ها گذشت و رفت عمرم تمام در تب دنیا گذشت و رفت من ماندم و جهان پر از زشتی و کژی آن روزهای طی شده زیبا، گذشت و رفت آدم شدم که تا به ابد زندگی کنم ناگه غریبه گشتم و حوا گذشت و رفت حسرت زد و تمام دلم را به خون کشید ماندم میان حادثه تنها، گذشت و رفت تشنه تر از همیشه به دنبال قطره ای افتاده در کویرم و دریا گذشت و رفت ای درد خسته ام برو از پیش من دمی همچون جوانیم که به رویا گذشت و رفت راهی برای رد شدن از این جهان بگو مرگم رسان که فرصت مینا٬ گذشت و رفت بی تو خیال، آخر خط جوانی است هر لحظه در تلاطم غم ها گذشت و رفت ... مهدی نعیم. خیال...
ادامه مطلب
غصه ام را هرکه شنید تنهایم گذاشت تو چرا نازنینم؟ نازنین یارم تو که آغاز تمامه قصهء من بودی تو که بودی قصه ام غصه نداشت تو چرا رفتی؟ نفسی بس بودی رفتیُ نفس برمن بریدی؟ بی تو شبها بی ستاره بی تو مسجد بی مناره بی تو من بی کس ترینم نازنینم تو چرا رفتی؟ هر چرا خطی به روی قلب من زخمی به روی سینه ام لحظه لحظه عمره من دودی زِ روی کینه ام تلخیه مایع حیات من به آتش میکشد خانهء آبادِ قلبم بی تو من بی کس ترینم نازنینم تو چرا رفتی؟ تو که بودی من منه حال نبودم خدا بودم زانکه رفتی حالِ من همسان یک پروانه است پیله پاره گشتهُ سقفی به روی آسمان تو که رفتی مرد پروانه گریست آسمان بی تو... بی من بی کس ترینم نازنینم تو چرا رفتی؟ رفتنت باری به دوشِ آسمان نیست آسمانی که بُوَد امروز دگر ف...
ادامه مطلب
یک نفر آمد و شوری به دل ما زد و رفت پرده ی خلوتِ این غمکده بالا زد و رفت* روی آرامش مرداب خیالم با کبر طرح برجسته ای از حسرت دریا زد و رفت به درختی که سرش گرم زمستان شده بود بی هوا پاره ای از آذر رویا زد و رفت چون که کم بود بلندای مرام و جنمش دست در دست جفا تکیه به حاشا زد و رفت عیب میدید در آئینه ی بی تصویرم چون که با سنگ به آیین تماشا زد و رفت همه دنیای من و دار و ندارم شده بود پشت پا بر دل بی صاحب دنیا زد و رفت * مصرع از امیرهوشنگ ابتهاج...
ادامه مطلب
باران! تو كه از خودي! دلم غم دارد اين بغض فقط تلنگري كم دارد عيدست ولي كسي نمي خندد باز از غصه نگاه غنچه هم نم دارد گل، سرخ نموده روي خود با سيلي پيداست چرا به چهره شبنم دارد! بايد كه بميري از خجالت اي مرد تا دختر گل فروش، مريم دارد امروز نسيم در به در مي پرسيد: "اين شهر چرا هميشه ماتم دارد؟"... ...در پاسخ او صداي گنگي مي گفت: "بشمار! ببين چقدر آدم دارد؟!" بيست و هفتم اسفند ماه نود و پنج #مسعود_رياضي https://telegram.me/massoud_riyazi ...
ادامه مطلب
یک پری،شب،به کنار منِ زار آمد و ... رفت تا نجات من از این چوبه ی دار آمد و رفت غرق در راز نگاهی به من انداخت،دریغ در سکوتِ مِه و در گرد و غبار آمد و رفت او نمیخواست که آن شب برود از پیشم با همین مسئله ،دشوار کنار آمد و ...رفت گفت:«وقتی که بیاییم،بهار است ولی» دور از او "نهصد و هفتاد بهار آمد و رفت" در نبودش _چه بگویم که خودش می داند_ غصه در کلبه ی سردم بسیار آمد و رفت مطمئنّا هدفش اذیت و آزار نبود کاش می گفت که آن شب به چه کار آمد و رفت چشم او تیرِ نهانی به دل من انداخت آهویش را _به گمانم_به شکار آمد و رفت...
ادامه مطلب
گفتم آدم بشوم! هي به جهنم كه نشد قاتل غم بشوم هي! به جهنم كه نشد گفتم اينبار اگر صاحب دردي ديدم عين مرهم بشوم! هي به جهنم كه نشد گفتم اينجا اگر از حق خبري شد، پيشش تا كمر خم بشوم هي به جهنم كه نشد به دلم هيچ نخنديد كه در شهر شغاد خواست رستم بشوم هي به جهنم كه نشد از من اينگونه نخواهيد كه دلخوش باشم به چه ملزم بشوم هي؟ به جهنم كه نشد گل زيادست درين باغ، عدالت اين بود سهم مريم بشوم! هي.... به جهنم كه نشد #مسعود_رياضي https://telegram.me/massoud_riyazi ...
ادامه مطلب
بي حضور تو دل بيمار من بي يار شد رو به روي بهت من هر پنجره ديوار شد رفتي و باران گرفت٬آبادی ام را آب برد "زير هر سقفي که رفتم بر سرم آوار شد" اشک هايم در تمام امتداد جاده ها سنگ ها را شست و راه رفتنت هموار شد بعد تو دل از جنون،از عشق،از لبهاي سرخ از دروغي هم به نام زندگي بيزار شد آخرش من ماندم و يک عمر تنهايي من باز هم اين قصه تکراری ام تکرار شد *مصرع در گیومه از استاد منزوی. ۱۳۸۸/۳/۱۲...
ادامه مطلب