خرید بک لینک
یک پری،شب،به کنار منِ زار آمد و ... رفت
تا نجات من از این چوبه ی دار آمد و رفت

غرق در راز نگاهی به من انداخت،دریغ
در سکوتِ مِه و در گرد و غبار آمد و رفت

او نمیخواست که آن شب برود از پیشم
با همین مسئله ،دشوار کنار آمد و ...رفت

گفت:«وقتی که بیاییم،بهار است ولی»
دور از او "نهصد و هفتاد بهار آمد و رفت"

در نبودش _چه بگویم که خودش می داند_
غصه در کلبه ی سردم بسیار آمد و رفت

مطمئنّا هدفش اذیت و آزار نبود
کاش می گفت که آن شب به چه کار آمد و رفت

چشم او تیرِ نهانی به دل من انداخت
آهویش را _به گمانم_به شکار آمد و رفت

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: شنبه 8 اسفند 1394 ساعت: 15:19

صفحه بندی