خرید بک لینک
یک نفر آمد و شوری به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوتِ این غمکده بالا زد و رفت*


روی آرامش مرداب خیالم با کبر
طرح برجسته ای از حسرت دریا زد و رفت


به درختی که سرش گرم زمستان شده بود
بی هوا پاره ای از آذر رویا زد و رفت


چون که کم بود بلندای مرام و جنمش
دست در دست جفا تکیه به حاشا زد و رفت


عیب میدید در آئینه ی بی تصویرم
چون که با سنگ به آیین تماشا زد و رفت


همه دنیای من و دار و ندارم شده بود
پشت پا بر دل بی صاحب دنیا زد و رفت


* مصرع از امیرهوشنگ ابتهاج

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 13 فروردين 1395 ساعت: 3:33

صفحه بندی