
نه چنان پایم بریده از خانه ات نه دلی مانده که با حوصله بماند به پایت به گمانم چیزی فراتر از شعر بدهکار تو ام! ای سایه ات گرفته تمام روزهای من! باید گله کنم ز لیلی که چرا از کوچه های نسل ما گذر نکرد؟! تا درس مهربانی اش هر شامگاه این کودک چموش عشق را سر به راه کند! #مستانه_دادگر #ماهور...
ادامه مطلب
راه را هموار کن جاده زیبا شده است زائران می آیند آن فرودست ها را عاشقی ، در پی خدمت زائر باشد سوی موکب ها را , چای زائر همچون ، جای زائر برپاست راه را هموار کن شايد اين راه روان , مي رود پاي فرهنگ وطن , تا فرو شويد هر شور گناه دست خادم شايد , واکس عشق می زند او زائری پای برهنه آمد لب راه راه را هموا...
ادامه مطلب
عاشق روی تو بودم، ز چه باور نکنی؟ با تو در حال صعودم، ز چه باور نکنی؟ نور مهتاب فتاده ست به رویت برخیز گفته بودم که حسودم، ز چه باور نکنی؟ سهم من از تو وعشق تو فقط خون دل است هدیه ات کرده کبودم، ز چه باور نکنی؟ به مناجات شبم، عشق! تو را می خوانم شده این ذکر سجودم، ز چه باور نکنی؟ "در نمازم ...
ادامه مطلب
رفیقی اهل دل ، شعر آشنایی به احساسم چنین گفته به جایی تو توهین کردهای بر ساحت شعر تو کاخش را کنی ، ویران سرایی همان کاخی که فردوسی پی افکند و یا حافظ و مولانا ، سنایی تو سر تا پا خطایی ، وای بر من که معماری ، ز دانشگاه مایی در اینجا مختصر گفتم، بسی گفت فقط گفتم : سپاس از رهنمایی نگفتم چیز دیگر، ترس جان بود که جانم می رود ، روز جدایی دل و دلواژه له میشد ، نگفتم که باید دوستی با جان بپایی خطا پر بوده ، اما کار دل بود دلی دور از تکلف ، بی ریایی دلی که تازه دیده آتش داغ دلی غم دیده و غم مبتلایی بلاهای فراوان دیده این دل خطا اما به دل بوده دوایی خطاهای دل آدم که بد نیست به درد بی دوا ، باشد شفایی خطاکردی، شفا دیدی! دل ای دل دلا الحق خطاکاری به جایی! خطاکن دل، خطاکن دل، خطاکن خطا دا...
ادامه مطلب
از کنج خیال آمدی با دستهایت چشمهایم را بستی حال من صورتم را لا به لای دستهای تو جا گذاشته ام...
ادامه مطلب
ای اره ! بیا درختکاری بکنیم تا زرد نمرده ایم ، کاری بکنیم بارانی و بی تاب و دل انگیز شویم وین بوم برهنه را بهاری بکنیم احساس بکاریم ، و این باور را در جان تبر به دست جاری بکنیم بنگر به تن بی رمق و زخمی عشق ! حق است تمام تمام عمر زاری بکنیم یک عمر بریدیم و پریشان کردیم وقتش نرسیده بی قراری بکنیم ؟ ای کاش ! به اندازه ی زخمی که زدیم مرهم بنهیم و غم گساری بکنیم اسد زارعی...
ادامه مطلب
دل بهر چه بی خوابی هرشب پی مهتابی؟ ماهی ندرخشد تو ! بیهوده چه بی تابی شیدا و پریشانم،سرگشته و حیرانم سوزد همه ی جانم، از آتش پنهانم در راحتی رویا ، وندر دل هر غوغا گشتم همه عمرم را،وان یار نشد پیدا درمان نشود دردم ، احوال رخ زردم گر نیست مرا چاره ، افزون مکنش هردم از بغض گلو سوزد وز اشک دو چشمانم فرجام چه خواهد شد،خود نیز نمی دانم باران بهارت کو ای چرخ جفا پیشه؟ در فصل شکوفایی خشکیده ام از ریشه ماهور تو ای مطرب چون حزن بر اندازد؟ خنیاگر این گیتی در شور نوا سازد (باتوجه به غمگین بودن دستگاه شور و شادی بخش بودن دستگاه ماهور در موسیقی ایرانی) پای از سفرت برکش،برگرد رفیق من راهت شده بی راهه از آه عمیق من در شهر غم و حسرت،در گوشه ی تنهایی بنشستم و می مانم،باشد که تو بازآیی سینا شده ب...
ادامه مطلب
صحبت و شکوه از این گیتی غدار نبخشد سودی تا که این چرخ هوسباز کشاند من و تو هر سویی جملگی همچو خسانیم که بر رود جهان در به دریم غصه از دل برهان هیچ مگو هیچ مخواه تا برهیم...
ادامه مطلب
ای عمری ک در دوووووور بسر میرسانی عمر مرا !! بیاد دارم روزی را که ، چون اینه درمن نگریست 39سال پیر شد و نگران نگریسته به پیره خود! و ایا سقوط زاده ی سیاره ی دیگریست؟؟ ک مرا ، روز جز در قعر ندید....
ادامه مطلب
فاصله دیوار یا دنیا چه فرقی میکند بی تو با مردم و یا تنها چه فرقی میکند فاصله بدتر از این من دیگر اینجا نیستم حاصل این فاصله آنجا چه فرقی میکند بهترین شب را برای تو رقم میزد دلم راستی آغوش او با ما چه فرقی میکند میروم دیگر برایم صحنه ها رنج آور است بود یا نابود من حالا چه فرقی میکند میروم در گوشه ای از شهر دور از ازدحام شهر من پایین یا بالا چه فرقی میکند هر دفه یک قصه سر هم کردی و گفتی برو جان من این قصه با آنها چه فرقی میکند داریوش نوروزی برگرفته از اثری از استاد فاضل نظری...
ادامه مطلب
گریه میکنم نه بر آنچه بدبياري اش میخوانید هر گز ... بل به خاطر روح بلندم که در منجلاب احساسات حقیرانه ی ام گرفتار است...
ادامه مطلب
پژمرده ی شادابیِ دنیات شدم،.. کاری کن غارت زده ی قومِ تماشات شدم،.. کاری کن من ریشه کن از ریشه دوانیدنِ تنهایی هام محتاجِ نفسهایِ مسیحات شدم،.. کاری کن اسبابِ زمین گیری من سیب نبوده ست ببین من وسوسه ی میوه ی طوبات شدم،.. کاری کن وقتی که زمین در قفس تنگِ هوس می گندید دلباخته ی بینشِ بودات شدم،.. کاری کن هر یاخته ام می طلبد یوسفِ زندانت را سلول به سلول زلیخات شدم،.. کاری کن افتاد فروغ دل بی طاقتم از تابیدن تا منزویِ کنجِ زوایات شدم،.. کاری کن از چشمه ی چشمان تو پرهیز و ادب می جوشد مجذوب سمرقند و بخارات شدم،.. کاری کن آرام ترین! این همه دریاچه بقایایِ تواَند...
ادامه مطلب
چه شده درختان بی قرار؟ اکنون فصل خزان در راه است و گویا از عشقی که در تابستان در دل ها کاشته اید اینچنین نعره های عاشقانه سر می دهید از مستی شراب عشق سرهایتان را به باد سپرده اید و این آخرین تلاش های بی حاصل یک عاشق است، ریزش آهسته ی برگ های زرد و رنجور تا خاموشی لخت و من و پنجره فقط نظاره گر نشسته ایم و می اندیشیم به رازهای نهان، راز های پیچیده به تشابه عاشقی درخت و انسان اکنون فصل خزان در راه است......
ادامه مطلب
تصور کن زمانی را که همراه هوس مست و خمار آلود و بازیگوش مسیری سبز و زیبا را به عشق مقصدی زیبا تر و رنگین به پیچ و تاب بخشیدی تصور کن هوایی را که که با یک دم غبارآلوده کردی وبه پای موج درآیینۀ گرداب بخشیدی ! چه میگفتی چه می جستی چرا هرگز نمی گویی چرا با آن همه وسواس در بیدار ماندن عاقبت چشم مراقب را به بازِ خواب بخشیدی چرا با گردباد شوم رقصیدی ومستانه دو دستی غنچۀ آرامش خود را به قلب تیرۀ مرداب بخشیدی تصورکن اگریک شاخه گل از باغ عشق آباد می چیدی اگر خود را رفیق ولایق گلزار می دیدی به دنبال مسیری دورتر از وادی ادبارمیگشتی دل خود را به دست قاصد اقبال م...
ادامه مطلب
تجسم کن تو دنیامو همش عکسو همش سلفی چقد دنیا شده زشت و عجب انسان به این جلفی عجب دارم اگه ادم تو خاری باشه و سودا کمک کردن تو این دوره شده واسه همه رویا به جای دست یاری ومردی اومده شئ ای که چشم مردمو بسته فقط عادت شده سلفی امان از لحظه ای که ادمی ناگاه بشه سوژه دیگه پر میشه عکس سلفی اون توی هر گوشه امان از این فضای خفته دردناک که در واژه مجازیه عجب دنیای ویرون و داغونی توی نور هم سیاهیه کجا بود اون قدیما واتس اپ و لایک وکامنتی همه دور یه کرسی بودیمو اصلا نبود سلفی خدایا خسته ام از این همه وارونگی و ادمهاش نمیدونم خدایا فقط یارومددکارو و پناهم باش javad.bar...
ادامه مطلب
گوش کن پاییز، آهنگِ عاشقی سر می دهد غروب عابری، بویِ عشق می گیرد و صبح... با خس خسِ برگها یِ طلایی از شاباشِ درختانِ سرمست زیر پایش وقتِ غروب طلوع می کند.... گوش کن بغض هایِ عابری ترانه هایِ خیس می سازد آسمان لحظه هایِ دلتنگ را می گرید و لحظه ها با کام هایِ سنگینِ سیگار تنفسِ عابر می شود... گوش کن به صدایِ تپش هایِ قلب از شرشرِ عظیمِ دود انگار، طبل جارچیست که نام تو را اذان می کند.......
ادامه مطلب
رکود این رواقِ فقیرانه را ، بیا بشکن سکوت سازِمُسکِرِکاشانه را، بیا بشکن به مهرِدست و پنجۀ من اعتماد کن رعنا چو پیشکارِزلف توام، شانه را بیا بشکن مرا ببر به قلعۀ پر رمز و راز دانستن طلسم جهل وحلقۀ افسانه را ، بیا بشکن دراعتراضِ ناز و اداهای چرخِ بازیگر مدارِ کورِ چرخش سامانه را، بیا بشکن حرمسرا و مأمنِ ابلیس گشته ، خانۀ دل حریم و شاخِ دیو نهانخانه را، بیا بشکن کمی کنارِشاپرکان ، درجوار شمع بمان کلیشه های قصۀ پروانه را ، بیا بشکن تفاوتِ مستِ عشق وشراب را،هویدا کن الهه های مسجد و میخانه را، بیا بشکن هزارگونه دام بیافکنده مدعی به طُرُق حصارهای منزل ...
ادامه مطلب
کیستم ؟! در مانده ای در کنج دیوار شما چشم در راه طلوع صبح دیدار شما از غم جان می برم ، دستم به سوی دامنت دست کوتاه من و این لطف سرشار شما همچو کاهی گم شدم ، در دشت تنهایی خویش کاش پیدا می شدم ، در چشم بیدار شما سرزمین فکر من ، خشکید از بی مایگی کی شود سرسبز ، از باران گفتار شما چون بتابد آفتاب شرقی ات در شهر سرد می شود با عشق درمان ، هر که بیمار شما دور بادا جان من! از جانتان اندوه و غم هر کجایید ای عزیز ایزد نگهدار شما ۹۵/۳/۲۳...
ادامه مطلب
هرروز پای دار خودم گریه میکنم وامانده ام، به کار خودم گریه میکنم من آن پلنگ خسته و احساسی ام که باز با گریه ی شکار خودم گریه میکنم پیروزِ جنگ با دلِ خود هستم و کنون دارم به افتخار خودم گریه میکنم! دل داده ام وَ در عوضش آه برده ام در تلخی قمار خودم گریه می کنم پرواز بی تو اوج سقوطی پر از غم است با شوق در حصار خودم گریه میکنم! هر لحظه ام مشابه پایان ممتد است دارم به روزگار خودم گریه میکنم بعد از غروبِ من چه کسی ناله می کند؟! بر غربت مزار خودم گریه میکنم...
ادامه مطلب
بی پشتوانه از چه بگویم؟نمی شود↓ در چشم های خونی ِ وجدان نگاه کرد با حرف عارفانه عذابش نمی دهم می گویم از دلم که مرا مست ماه کرد↓ بردی مرا درون خود و جوش می زدی لبریز بودی از طلبم تا که ریختی مَردم برای بردن من با سر آمدند شعری شدم که از عسل سینه ریختی حالا بخوان حکایت جوشیدن مرا!↓ پاشیدمت به طرح ِ نشسته در انتظار گفتم:بلند شو،برو از طرح!مانده ای؟ رفتی و رفتنت شده بیداد روزگار ↓ دستی زدی به رود،سراسر گلاب شد دستت به خون صنعت قمصر...نکن گلم! با حسن های شرّ ِ هجومیت می شوند↓ سامانیان گسسته و بی سر،نکن گلم! بیست و سوم تیر ماه نود و پنج ...
ادامه مطلب