
من آن ساحر شکست خورده ام که از تکه چوب اعجاز خدای تو اژدهای بد یمن تقویمش را در سیاه چاله ی زهدانش مدفون میکند! من آن کودک صحرا گرد عریانم که در نیل سراب آزادی زورق خیالش را از تشنگی سیراب کردند! من آن قوم همیشه سرگردانم در صحرایی که جز گوساله ای ...
ادامه مطلب
ز غم غمزه ي غزال غزلم معذبم كه ندمد به ني ناي بشكسته ز تبم كه ز نياز دل واله خبري بدهمش و دل دلبر بريده ز دلم بطلبم...
ادامه مطلب
مرا از تو بیرون کرده اند مرا که جز تو جایی نداشتم رویاهایم را قورت داده ام و اندیشه هایم را چال کرده ام به زودی تمام می شوم خیالم روی سطرهای شعرم می دود در شهر در خیابانها در کوچه ها می دود و هر بار خودم را در تنهایی اتاق پیدا می کنم....
ادامه مطلب
همیشه و همه جا خنده بر لبان دارند برای هرچه پرنده ست آشیان دارند چه سرزمینِ عجیبی ست بعد آن همه ظلم برای باعث و بانیش نیز نان دارند! بجای قلبِ پر از کینه باورت ناید دلی به وسعتِ هفتاد آسمان دارند چه سرزمینِ عجیبی کجای دنیا است برای هرزه علف نیز باغبان دارند برای گرگ و برای شغال ها، حتی_ برای زاد...
ادامه مطلب
زیر سوراخ سوزن پرگارم و از سینه تو بر شعاع نور بر دایره هستی متولد گشته ام _ بی فروغ. من... در دشتِ گندم بریان به دنبال جرعه ای از خویش تو... در خُنکای مینو با گیسوانی تابیده وشعشعه هفت خورشید در قوس گنبد هستی خوابیده ای! من... در فردایی که گذشته کرده ام _ غرق شده ام تو... هنوز ژرف در همان خواب عمیقی میدانم که در خواب رویای ساحلی دیدی که همه از خوشی لبریز اند ولی اینگونه نیست... ولی اینگونه نیست... ولی اینگونه نیست... (سینا احمدوند) زمستان 95...
ادامه مطلب
کجاست آن پرنده ی عشق که بر شاخه سارهای قلب من فرود آید؟ و نگاهش از اشتیاق زلف هایم رو به پنجره خشک شود من همه گوش شوم و او همه صدا آوازی سر دهد که رد قدم های غم محو شود از جاده ی رفتن ها و هیچ نماند بجز آمدن ها و ماندن ها کجاست آن پرنده عشق که در نیمه شب پاییزی سکوت کوچه را بشکند عطر یاس را از اردیبهشت به امانت آورد و در رویای اهالی محل ماه خسته را قاب بگیرد کجاست آن پرنده ی عشق؟...
ادامه مطلب
چادری بر سر من بود؛ درِ یک خانه زدم دختری گفت: چه کسی پشتِ در است قاشقی چند بر آن کاسه زدم دستی آمد که در آن دو سه انجیر و دو تا نقل و یکی سیبِ قشنگ..... رفت و در را او بست مانده در کف سیب سرخی از همو گیر کرده سیب دختر در گلو و دلم رفت به دنبال قمر هم "بگذشت آن شب و شبهای دگر هم" و ندید آن شب م...
ادامه مطلب
لا به لای بوته های نسترن پنهان شده است، بوی نان گم شده ی تنور آجری؛ فردا برایش پیراهن نو می خرم هر مهمان نیامده جای زخمی عمیق است یک نفر تنور را باز روشن خواهد کرد....
ادامه مطلب
روزهای کوتاه و سرد حاشیه خلوت کافه ها حرف های وارانه آدمها سلام های گره خورده در آستین نگاه های بی تفاوت و یخ از من می گذرند حوالی عصر های بیهوده تهران. دیوانگی خیال من پریشان خاطره ای است که رودخانه خشک شده این شهر را هر غروب به سمت گونه هایم سرازیر می کند. امشب من همه لحظه های خوشبخت را جایی میان لب پریدگی فنجان های قهوه جا گذاشته ام....
ادامه مطلب
من زمین و آسمان گم کرده ام گنج پیدا و نهان گم کرده ام ازکه پرسم من نشان ومنزلش من نشانی بی نشان گم کرده ام سینه ام سنگین شدازدرد فراق چون دران باری گران گم کرده ام درهمه عالم بگردم چون که من سرور وفخرجهان گم کرده ام عاشقان! من درکتاب عاشقی جان جان جان جان گم کرده ام چشم امیدم به صبح جمعه هاست مهدی صاحب زمان گم کرده ام...
ادامه مطلب
ای اره ! بیا درختکاری بکنیم تا زرد نمرده ایم ، کاری بکنیم بارانی و بی تاب و دل انگیز شویم وین بوم برهنه را بهاری بکنیم احساس بکاریم ، و این باور را در جان تبر به دست جاری بکنیم بنگر به تن بی رمق و زخمی عشق ! حق است تمام تمام عمر زاری بکنیم یک عمر بریدیم و پریشان کردیم وقتش نرسیده بی قراری بکنیم ؟ ای کاش ! به اندازه ی زخمی که زدیم مرهم بنهیم و غم گساری بکنیم اسد زارعی...
ادامه مطلب
دو قدم مانده به نور رهزنِ نور تنيده در ره تار خود را دو قدم مانده به نور بالِ آزاديِ دربند پروانه اي شكست نور بي وقفه بود و تار هميشه ليك پروانهء بي بال دِگر پروانه نبود. [/size]...
ادامه مطلب
من ساده میگویم،ببین، دنیا همین لبخند نیست دنیا همین خرداد و تیر، یا بهمن و اسفند نیست گاهی غم و گاهی خوشی، گاهی جدایی ها و رنج باید که ما باور کنیم، دنیا نخ پیوند نیست بهتر از این، بهتر از آن، بهتر شدن از این و آن دنبال (تر) بودن نباش، دنیا تر پسوند نیست نه یک غزل، نه یک سپید، نه شعر نیما و بهار دنیا ورقهای من است، شعری در آن،هرچند نیست...
ادامه مطلب
هوا ابری شده، ابری و درهم دلم بارون میخواد آروم و نم نم دلم بارون میخواد، باید ببارم ببارم خالی شم آهسته کم کم گرفتار یه تنهایی شومم اسیر بغض سنگی گلومم شبیه آینه ای که ، سنگ خورده هزار تیکه م ، نمیدونم کدومم ! یکی باید که حالم رو بفهمه منِ رسوای عالم رو بفهمه یکی مثل خودم ، تنهاتر از من یه حوایی که آدم رو بفهمه یکی که، نازش از جنس نیازه به پای عشق غرورش رو ببازه منِ افتاده از پا رو بخواد و من و ویرون کنه ، از نو بسازه #مهدی_حسینی...
ادامه مطلب
جا مانده خاطرت را میگویم چون شبنمی زلال روی برگ بعد بارانی شدید جا مانده خاطره ات را میگویم م.م (رهگذر) 95/06/08 ...
ادامه مطلب
Mahdi Hoseini: سلام الهه ی بیتای نازنين زاده ! تو را کدام پریناز زاده ای زاده ! چرا تو این همه جذاب و محشری آخر ! چرا خدا به تو اینقدر دلبری داده ! حریقِ دست نخورده ! به قول شاعرها تو عین معجزه ای ، بکر و خارق العاده به قول فلسفه دانها تجسمِ "آنی " شبیه فلسفه پیچیده ای ولی ساده ! بلای جان منی ، چشم آبیِ مرموز از آسمان چه خبر " اتفاقِ افتاده " ! #مهدی_حسینی Tlgrm.me/mosaffer_poem...
ادامه مطلب
آمده باز شبی ماه را می بینم گرچه دور از من و این خلوت خاموش دلم می درخشد هر شب گرچه دور است ولی می بینم ماه بر خلوت این خانه ی متروک تهی که در آن ناله ی درمانده و آه می کشد پنجه گریبانم را و نویسد دست شب بر پاره ای ابر سیاه راز پنهانم را می سراید غزلی خاطرم هست ، در آن دم که شدم هر نفس محو تماشای نگاهش گر چه گم گشت خیالم ز خیالش امّا چشم من در طلبش مانده به راهش من به بن بست رهی سو شده ام که به آن پویا هرگز نبدم گیرو دار ره تاریک چنان رازی ساخت که به آن گویا هرگز نشدم آن چنان گم شده ام در خلاء این شب تاریک و سیه که مرا پیدا نیست گوئیا جویا نیست رفتم از...
ادامه مطلب
لااقل،ان ظاهرشرمنده ات راحفظ کن لحظه ای بنشین وفرم خنده ات راحفظ کن ترسم ازاه دل ونفرین وسوزهرشب است باکمی مهروفا،اینده ات راحفظ کن توخدای عالم فکروخیالات منی بگذرازتشویش وجان بنده ات راحفظ کن درنگاهت،خصلتی جزخوبی واحساس نیست این نگین خالص وتابنده ات راحفظ کن سالهاگشتم به دنبال تو،اماخواهشا حرمت این عاشق یابنده ات راحفظ کن داغ طوفان دیده ام،دریا....برای خاطرم موجهای خسته وکوبنده ات راحفظ کن موبه موی زلف تو،بوی خودش رامیدهد این مرام طره ای بخشنده ات راحفظ کن...
ادامه مطلب
من آمده ام بینِ دو تا بال تو باشم ! در قلب تو در فکر تو در فال تو باشم تا کی شبحی گم شده در چله ی گیسوت یک سایه ی مواج به دنبال تو باشم ! ایکاش تو را لمس کنم آتشِ طناز ! ایکاش که سنجاق سر و شال تو باشم ! ای سوگل دریاچه نشین ! قوی دلآرام ! رخصت بده همشانه و همبال تو باشم هر چند که آزادم و آزاده پسندم امّید که در سلطه و اشغال تو باشم من با همه ی زندگی ام پیشکشِ تو ! اصلا متولد شده ام مال تو باشم ! #مهدی_حسینی ...
ادامه مطلب
جنگل آتش زده صدای وِچ وِچ!... حشرات در تاریکی جنگل باژگونه بازتاب می نمود هویدا بود بخاطر یافتن پرتو فریاد می زد! من که اطاقم را روشن داشتم آمد و فریاد می زد! آنکه روشنی در اطاق من یافت پَر و دست شکسته آمد می دانستم از جنگل آتش زده آمده گفتم: از اطاق من چه می خواهی؟ گفت: درمان! گفتم: درمان چه؟ گفت: دیگر نمی خواهم دود- آن جنگل س...
ادامه مطلب