
خوش آن چوگان که یک هیچش ببازیم اگر بر روی ماهش دست یازیم دو صد اسب و سوار و گوی چشمش دمی این سوی و گاه آن گوشه تازیم رقیبان جمله در کارش بماندند ندانستم که چونش رام سازیم دمی یک تن به غمزه می نوازد و باقی از نگاهش می گدازیم دم دیگر فریبد جملگی را فرو افتاده گویا در فرازیم ولی چون بازی چوب است و چوگان وُ را آخر به ضربی می نوازیم...
ادامه مطلب
کل این قصه حطا بود و نمی فهمیدم عشق،افسانه ما بود و نمی فهمیدم گرچه در ریشه مان ریخته بودیم به هم تنه ام از تو جدا بود و نمی فهمیدم.. سایه ات روی سرم داشت خدایی می کرد تیر چشمم به هوا بود و نمی فهمیدم.. مست می شد دلم از جام سرابت، اما تو کجا؟ عشق کجا بود و نمی فهمیدم چِقَدَر دست مرا پوست گردو خط زد! و چه بی رنگ ،حنا، بود و نمی فهمیدم قصه اینبار دل عاشق یک شیر نبود.. قصه اینبار "بقا" بود و نمی فهمیدم انتحاری که دلم تجربه اش کرد و شکست اثراتش همه جا بود و نمی فهمیدم! گفتم از حمله طوفان به سلامت ساحل! لنگر عشق رها بود و نمی فهمیدم! ...
ادامه مطلب
باید بفهمی عشق چی میخواد باید بتونم عاشقت باشم باید نباید داره هر عشقی دریا بمون تا قایقت باشم این ها رو از اول بهت گفتم اما دلم میگف(ت) بلد نیستی باید به حرفش گوش میدادم رفتی و بازیو بهم ریختی رفتیو دنیامو غمت برداشت این شرط بازی با دم عشقه هر کی ببازه میده دنیاشو به غم که روی دوم عشقه با گریه پرسیدم چرا دل کند؟ دستاش فردامو رقم میزد عشق اومد و اونو نشونم داد داش(ت) دست تو دستت قدم میزد......
ادامه مطلب
این اولین دیدار او با کسی که دوستش داشت بود. و جودش را خلا بزرگی در بر گرفته بود و خورشید کم کم داشت غروب می کرد خود را بازیگری می دید که صورتکی از محبوب بر صورت داشت . یک لحظه جا خوردچهار سایه از او تشکیل شده بود. یکی به راست و یکی چپ , دیگری به بالا و پایین در حرکت بودند . درست مثل خطوط موازی او را فرا گرفته بودند. از مقابلش دخترکی گذشت . دختری با موها و چشمهای سیاه .......
ادامه مطلب
به یاد گذشته روی برفها قدم می زنیم، یک گلوله ی برفی می سازم و به سمتت پرتاب می کنم، ناگهان آب می شود خیالت، و از چشمانم پایین می آید......
ادامه مطلب
نقاشِ بازیگوش.. تو ای نقاش بازیگوش بیا در سوگِ این تصویر قلم را با کمی انصاف به مهرِ مهربانت باز... به سطرِ خاطره بسپار.... نگاهم را به رنگِ عشق کنارِ یک غزل با شعر.. به گیسوی غم اندودِ قلم در بومِ خود بنشان.. اگر سردم .. اگر از غم چروکیده بسوزانم به خورشید ی برویانم به سوسن های آغوشی که در باغ تو می روید اگر پیرم اگر فرتوت جوانم کن جوانم کن به یاقوت و.. عقیقِ گرمِ یک بوسه .. اسیر شهرِ آزادی سکونت در قفس دارم چکاوک باش و با مهرِ دو بالِ مهربانت باز.. قفسهای نگاهم را به پروازِ قلم در بوم خود بسپار تو و آن بوم رنگینت شقایق های مردابِ غم انگیزم و دردِ چهره در رویم همه این قصه می دانید خطوطِ صورتِ زردم سکوتش با غم آغشته است چرا سستی؟؟ چرا گنگی؟؟ چرا تردید و بی مهری؟؟ در اعماقِ ...
ادامه مطلب