
از هر دري آموخته اي يك هنري را از غنچه حيا از تنِ گل پرده دري را با روسريت شعبده بازي نكن اينقدر انداختي از چشم همه حور و پري را در چشم چه داري كه چنين خانه نشين كرد اين هرزه دلِ سر به هواي ددري را بي واهمه دل برده اي از خلق كه انگار از جمله طلب داشتي ارث پدري را اين نكته بديهي ست كه شيرين نتوان خواند هر آكله يِ غبغبيِ لب شكري را از دفتر نو لطف غزل رفت! بياريد! آن دفتر كاهيِّ قديم فنري را ... تقدير به ما گرچه دل شير نداده آميخته با خصلتمان كلّه خري را #مسعود_رياضي ...
ادامه مطلب
فارغ ز سن و سال دلت پیر می شود عمرت گذشته تا برسی دیر می شود وقتی به رغم عشق کنارت گذاشتند از هر چه عاشقیست دلت سیر می شود در فکر یک نفر که در آغوش عاشقت اما فقط به خواب ،که تعبیر می شود باید سپرد خاطره ها را به دست باد یک دوست،یک نگاه که درگیر می شود باید گذشت از دلِ این بی ترانگی حتی اگر که پای دلت گیر می شود دردی که از نگاه به آهی رسیده است با هر نفس که می کشمش تیر می شود باید نشست پای حکایت که زندگی با صبر بی حساب چه تقدیر می شود #بهنازـــسمیعی_نژاد...
ادامه مطلب
... چقدر در منو این شهر،درد و غصه مقیم است چقدر حال دلم مثل حال طفل یتیم است ببند پنجره ها را ، هوا هوای غزل نیست ترانه ! تاب بیاور ، خدای عشق کریم است نگاه دوخته ام باز بی ستاره و دلتنگ به آسمان که گذرگاه ابرهای عقیم است نگاه دوخته ام باز هم به خیسی چشمِ کسی که آنطرفِ شیشه های مات و ضخیم است دلم برای تو تنگ است ماه پرده نشین ، آه چقدر حال من و، شهرِ خالیاز تو وخیم است ! درانزوای خودم پرسه میزنم که نمیرم و شعر ، همدم شبهای سردِ در به دریم است #مهدی_حسینی_مسافر ...
ادامه مطلب
قدیمها خود من با خودم صداقت داشت دلم به ساحت آیینگی ارادت داشت قدیمها دل آیینه کم ترک میخورد زمانه با دل عاشق سرِ رفاقت داشت قدیمها خودمانیم بوسه مرهم بود عسل چه بی غل و غش بود عسل اصالت داشت ! مرام اهل محل دوست داشتن بود و دلِ اهالی کوچه ، به مهر عادت داشت چقدر گفتن میخواهمت _ به نیت خیر _ به نازدختر چادر به سر خجالت داشت ! چه آهوانه به من خیره میشدی بانو ! دلم علاقه ی خاصی به چشمهایت داشت گلایه دارم ازین روزگارِ لا کردار ! چقدر گم شده ی من به تو، شباهت داشت ... #مهدی_حسینی_مسافر...
ادامه مطلب
یک مرد عاشق اما عشقی که زود پژمرد عشقی که هرچه آورد چون رفت با خودش برد انگار اندک اندک برق از نگاه او رفت دنیای شاد و روشن، خاموش گشت و افسرد دیگر نه درد هجری دیگر نه شوق وصلی هیچش دگر نخنداند هیچش دگر نیازرد کشف از شهود خالی، نُقصانِ درک هستی شوریده جمعِ خاطر، اضداد در زد و خورد دستانِ چشم شل شد، گلدان دیدن افتاد خشکید واژه ها در شعر شکسته و خرد اما ته دو چشمش چیزی غریب و سنگین یک انتظارِ تیره، حسی دوگانه و تُرد ترجیحش آخر این بود: صد بارِ خاک بِه زین بارِ نبودنِ نور، خود را به خاک بِسپُرد سنگ است دیگر اکنون آن مرد عاشق اما سنگی نوشته اش این: مردی که منتظر مُرد پی نوشت 1: تو را برای خاطر "دوست داشتن" دوست می دارم. (پل اِلوار) تو را برای خاطر "دوست داشتن" دوست می داشتم. (من) پی نوشت 2: آ...
ادامه مطلب