
نگاهت را به خورشیدی بدل کن وجودم را به آرامی بغل کن بیا منظومه ی زیبا ی هستی پریشانواژه هایم را غزل کن مکن تردید و پایان را میاندیش به نجوایی که دل گوید عمل کن مترس از راه ناهموار و باران زمین وآسمان را بی محل کن مخور هرگز فریب مکر ناکس ببین با چشم دل دفع حیل کن شنیدی کز بزرگان بخشش آید؟ مرا مصداق این ضرب المثل کن معمّای غم و بی تابی ام را تو با شیرینی یک بوسه حل کن[/php]...
ادامه مطلب
چادری بر سر من بود؛ درِ یک خانه زدم دختری گفت: چه کسی پشتِ در است قاشقی چند بر آن کاسه زدم دستی آمد که در آن دو سه انجیر و دو تا نقل و یکی سیبِ قشنگ..... رفت و در را او بست مانده در کف سیب سرخی از همو گیر کرده سیب دختر در گلو و دلم رفت به دنبال قمر هم "بگذشت آن شب و شبهای دگر هم" و ندید آن شب م...
ادامه مطلب
درتاریکی مطلقَ بی ناموس ترین شبِ خورشید همان شبی که از پاک دامنی طنابِ داری آویختند وچهارپایه ای از بی شرافتی زیر پای ماه بود هزاران سال جهل صدو هفتاد و هفت ترس در مابود نام تو نفرین این قرن است آه سرد تو آتش دوزخ ما ما بزدلان احمقِ خاموش خاکتسرمن ننگ این نسل خواهد ماند تا دهر ای عروس سیاه پوش مارا هیچ وقت نبخش خدایا مارا نیامرز...!...
ادامه مطلب
دلم تنگ است تنها مانده ام بی تو چه میدانی تو از این روزهای بی سرانجامم چه میخوانی اسیرم ،خسته ام، بی طاقتم، بیمار و تبدارم کجایی تا عزیزم من دهم شرحِ پریشانی سوالی بی جوابم کردی و این کار باعث شد که در دریای آغوشت شوم دیوانه پنهانی در این صحرای بی حاصل شدم تنها گَوَن اما سراغت را گرفتم من ، از این ابر بیابانی شنیدم از همین ابرِ پریشان روزِ تکراری شدی درمان یک دردی و من کوتاه، پیشانی کویرم من کویری خسته و دلگیر از بختش که شد در اوج احساس دل انگیزش به زندانی گذر کردم از این شبهای نافرجام اما من دلم تنگ است تنها مانده ام بی تو چه میدانی؟...
ادامه مطلب
من بودم و یک همنفس شوخ پری رو در کلبه ی دنجی وسط جنگل خود رو هم جاذبه ی سرکش یک برکه ی آرام هم بوی خوش نسترن و نرگس و شب بو مشروب و کباب جگر بره ی وحشی با خنده ی سکر آور و گفتار دو پهلو دل دادم و اندازه ی آن قلوه گرفتم سیراب ز لعل لب آن خوشکل ، خوش خو تا یک وجبی وصل رسیدیم، ولی حیف! چپ کردم و بیدار شدم ، ... آه! پری کو؟...
ادامه مطلب
لبت چون غنچه و رویت چو مهتاب ترا بینم همه شب خفته در خواب سیه چشم کمان ابرو مه رخ به گیسوی بلندت مه خورد تاب پری دختی که در مینای چشمت نشسته صد هزاران قرص مهتاب گل اندامی و از شوق دیدن تو برون آید سپیده روی آفتاب چه گویم از لبان سرخ مستت که هوش از سر برد این چشمه ئ آب...
ادامه مطلب
خواب من را دار زد بی خوابی ام بیدار شد مرده دیگر بر نمی گردد رقیبش هار شد دختری آمد به دستم یک قلم داد و نشست گفت:«بنْویسم که من کاشانه ام آوار شد» آنقَدَر رفتار تو جذب و کشش دارد که من قلب ِ عادات ِ گریزانم برایت زار شد در دو چشمت می رود مردی به آغوش ِ بلا جان!نبند این جانیان را , دیدنت خونبار شد! غنچه هایت حامل ِ گل واژه های ِ شرقی اند بس که شیرنند زنبور دلم پرکار شد طرز لبخندت چرا تشبیه را دیوانه کرد؟ فکر ما را هم بکن!یک رکنمان بیمار شد بیشتر،شب را برایت می چکاندم در گداز گفتی:«عشقت کم شده؟!»تا روز من هم بار شد آمدی از پشت کوه قاف ای موعود من! تا خیال از پا در آید روزگارش تار شد پشت طبعم زین شد و در دشت شعرم تاختی خوش رکابست اسب تو آوازه اش اخبار شد هشتم مرداد نود و پنج ...
ادامه مطلب
شب یلدا همه در زلف تو پنهان باشد ماه از چهره ی زیبای تو تابان باشد زلف در باد رها کردی و برباد برفت هستی ما که دلی بی سر وسامان باشد هرچه تو با دل دیوانه ی ما ناز کنی میخرم ناز تو گرقیمت ان جان باشد در ره عشق تو من شهره ی افاق شدم مثل ماهی که شب تیره درخشان باشد تاکجا بار غم عشق تو بر دوش کشم تابه کی دیده زهجران تو گریان باشد من پریشانم و خواهم که پریشان باشم گر پریشانی از ان زلف پریشان باشد من کویرم تو ولی معجزه ی بارانی پس فرودآ که دلم تشنه ی باران باشد...
ادامه مطلب