
با گریه خالی می شوم از التماسی تلخ پُر می شوم از حجمِ سنگینِ هراسی تلخ روی نگاهت چشم می بندم، مبادا در منشورِ چشمانت ببینم انعکاسی تلخ می ترسم از احساسِ پاکم دور باشی، دور می ترسم از من رد شوی با اقتباسی تلخ من زخمیِ برداشتهای سطحیِ شهرم مجروحم از...
ادامه مطلب
هرگز از مرگ نهراسیده ام* بل ترسم از آن است در هماره ای جانکاه روحم را عریان به جهان پوسیده پیوند زنند... باز تابوی تعفن دیگری را از نگاه عابران تحمل کنم ترسم از آن است به عطر سینه ی دیگری عبادت کنم هرگز از مرگ نهراسیده ام چرا که مرگ _ همیشه با من زیسته در غبار لحظه های بی فرجام با رگ های سردم و... استخوان های دردمندم. ترسم از آن است که ماه مارس باشد تو در وین و من زاگرس را درحال سایی...
ادامه مطلب
پاریس شهری بود که من بربقایای تبسم غمگین تو بناکردم. (والسِ... سکوت) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ای کاش در پاریس به دنیا می آمدم مونته نِگرو پراگ یا هر کجای دیگر. اسمم سالواتور بود دیوید هری یا هر اسم دیگر. معشوقه ام... ــ نیمی روس و نیمی اسب ــ عصرها... کنارمزارع ذ...
ادامه مطلب
زندگی ،رنگ مرگ مرگ، رنگ زندگی مفاهیم دنیا عوض چ واویلا بازاریست عشق پابرهنه در کوچه ها سرگردان پوچ در خانه ها لبخند میپزد ارامش پای دار نامیدی ریشه در خاک دل امید حرف حرف حرف چ واویلا بازاریست همه چی بو تعفن گرفته کجاست یار ؟ هیس کسی میگوید در غار ب عشق تجاوز کرده صدایت را ببر صدایم را میبرم تا هیچ تر از این نشدم زندگی ،رنگ مرگ مرگ ،رنگ زندگی من هیس بس است...
ادامه مطلب
من و تو و شبِ رقص و غزل ، خیال قشنگیست و عاشقانه در آغوش هم ... محال قشنگیست میان این همه سایه ، در این پیاده رویِ تار تو را دوباره ببینم ، چه احتمال قشنگیست هنوز جای تو را در دلم کسی نگرفته چرا نمیروی از قلب من ؟! سوال قشنگیست ! تو رفتی و ... چه بگویم که خاطرِ تو نرنجد همین سکوت نمآلود ، شرح حال قشنگی ست دوباره یک پریِ چشمقهوه ایِ غزلخوان نشسته در ته فنجان من ، چه فال قشنگیست ... #مهدی_حسینی mosaffer_poem@...
ادامه مطلب
کلافه گشت و دوباره به آب و تاب افتاد و چند قطره ی اشکی که رویِ قاب افتاد دلش شبیه قدم هایِ شعر، می رقصید والتهابِ نگاهش، بر آفتاب افتاد دِرَنگ کرد و نکرد آن چنان که وِلوله ای به جانِ خسته ی این بیت های ناب افتاد شبی پرید و از این جا به آسمان ها رفت و پلک های نجیبش که با شتاب، افتاد چکید رویِ غزل از نگاه شب، اشکی و اضطراب و تنِش هم به جان خواب افتاد میان آینه، لختی دوید و بعد از آن به یادِ خاطره ای تلخ، با طناب افتاد دوباره قصه ی رفتن، دوباره لرزش اشک ز چشمِ شاعر بیچاره، بی نقاب افتاد امیروحی...
ادامه مطلب
ســــکوت!! آخـــــرین ســـنگر م.م (رهگذر) ...
ادامه مطلب
امشب سکوت همه جا را فرا گرفته سکوتی عجیب انگار دنیا هم فهمید که چه دردی درونم نهفته هست با سکوتم اعلان خاموشی کرد ... صدای وزیدن را نمی شنوم حتی کلاغک که در آشیانه هر شب صدا میکرد او هم سکوت اختیار کرده به گمانم او هم با من همدردی کرده .... حتی میو میوی بچه گربه ای تنها هم به گوش نمیرسد بگمانم پناگاهی یافته که از تنهایی رها گشته که صدایش نمی اید ... خدایا از این سکوت هراسانم پریشانم نگرانم .... کسی نیست این سکوت لعنتی را بشکند ؟؟؟...
ادامه مطلب
سرریز شوو رو اجاق افکارم شعر من بی تو واژه کم داره قلمم سبز میشه با چشمات رو ورق واژه واژه میباره میخوام اینبار ترانه ی سادم پر شه از حس تو ...جهانی شه! چرخ بزن تو سرم بذار شعرم با یه لبخند تو روانی شه ! میدونم محاله داشتن دستات توی این جهان سرد لاکردار... ولی اینجا تو دفترم یکبار... خودتو دست عشق من بسپار! فقط اینجا میون این بیتا میشه از این عذاب لعنتی رد شد بیا بشکن محالو با من باش گاهی وقتا باید یکم بد شد! بیا بشکنیم محالو با من باش سرریز شو رو اجاق افکارم وقته رفتن... بیت آخره انگار ااااه ازین انتها چه بیزارم!!!...
ادامه مطلب
دل من هر از گاهی در پس کوچه ی ذهن با افسوس و ای کاش گفتن به خاطراتش با بغض نفس گیرش ، سکوت بی پایان و نا امیدی بی انتهایش ، پرسه های بی کسی اش را آرام و بی هیاهو می زند...شاید یاد خاطرات کمی از دل واپسیهایش را کم می کند... سکوت دلم نا گفتنی ترین واژه ها را گفتنی تر می کند ... واژه هایی از جنس تنهایی ، نا امیدی ، اشک ، حسرت ، غم ، خستگی........ واژه ها هر چه بیشتر بر ملا می شوند نمی توانند حال دلم را توصیف کنند... گویی واژه ها در برابر حال دلم کم آورده اند... آری ، واژه ها هم در بیان حال دلم عاجز و ناتوان گشته اند......
ادامه مطلب
من شکسته ترین فریادم در سرزمین سکوت که در ته درّه ی تنهایی رهایم کرده اند، تا با بالا آمدن زندگی کنم. مرا در اوج بلندیها رهایم کرده اند، تا با پایین آمدن زندگی کنم. فریادم را شکسته اند تا سکوت کنم، و من سکوت می کنم تا فریاد بکشم. ...
ادامه مطلب
گاهی بی من میروی گاهی بی تو میمانم چقدر شبیه هم شده اند دوری هایمان با هم میروند بی هم گم میشوند! کجای زمانی؟ باتوام ؟ گم شده ی من ! صدایم را گوش کن به من بگو کجای زمان نفس هایم را حبس کنم که_ تو_ بی قرارشان کنی؟ گاهی با ضمیر تو ما میشوم گاهی هم بی هم میشویم گاهی هم با تیک تاک ساعت انتظار راهی دوراهی ها میشوم با من بمان بی تو بودن جنایتی بیش نیست !: کجای این زمان را اشتباه رفته ام و تو غرورم را بغض کرده ای بین واژه ها هر چه پیش میروم به هیچ میرسم گم شدنمان هم تقصیر توست!نه زمان تو نخاسته بودی در زمان باشیم من بی حرف گذشته م از تو با من حرف صداقت را بر ملا نکن دیگر ما صداقتمان را هم فروختیم به دست فروش های زمانه رویاهایم را چن روزیست پوشانده ام با سردی حرف ها زود به زود...
ادامه مطلب
شاید اشتباه میکردم همه زندگیم باختم اخه تو برام مهمی با تو ارزومو ساختم باورش برام عجیبه که چرا دوسم نداری دیگه پیش من نمیای و شدی ازم فراری باورش برام عجیبه مگه بد ازم شنیدی ؟ چرا مثل اون قدیما تو جوابمو نمیدی .... دیگه خسته از زمونم ای خدای اسمونا بیا و بهم کمک کن به منه غریب و تنها رفتی و مقابل من نامه هامو پاره کردی کوچه رو با خرده کاغذ تو پراز ستاره کردی من یک گل شکسته من و یک عینک دودی میکنم به تازه وارد از ته دلم حسودی عینکو بر میدارم من اشکامو پاک میکنم زود به خودم میگم شکستی ؟همه تقصیر خودت بود منو و اون خاطره ها رو همه را به باد دادی فدای سرت عزیزم مهم اینه که تو شادی جارو رو بر میدارم تا جمع کنم ستاره ها رو می بره این ورو اون ور یه نسیم خاطره ها رو ......
ادامه مطلب
ای یار ! ببین رقص گل از باد بهار آرایش باغ و نغمه ی شاد هزار انگار بهشت میزبان من و توست تندی نکن و عمر به تلخی نسپار...
ادامه مطلب
سر می کشم تلخی های شیرین ات را . . . تو بمان....
ادامه مطلب
دورقلبم راحصاری ازسکوت آیا کشیدم عشق خودرا ازنگاهت من چرا هرگزنچیدم خاطراتت رابه شبهامثل سریالی ببینم آرزوها روبه رویم ،درد وغمها را ندیدم سردوغمگینست هرشب درغمت بی خواب بودن بی تو دررویای عشقت اشک وآه ازدل چشیدم حاصلم تفریق وتقسیم از جهانت بوده درجبر این چه حکمیست که حتی غصه رابا دل خریدم تابغل کردم سخنهارا به زانوهای دردم سقف رویا را کمی بالاتراز دنیا بریدم دربهاران باغبانی میشوم تا گل ببارم شایدازگلها نشانت رابپرسم...یا شنیدم این زمستان بازهم درانتظارت می نشینم سادگی درعاشقی را یک حقیقت باتو دیدم ... مهرناز..سراب.......
ادامه مطلب