پاریس
شهری بود که من
بربقایای تبسم غمگین تو
بناکردم.
(والسِ... سکوت)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ای کاش در پاریس به دنیا می آمدم
مونته نِگرو
پراگ
یا هر کجای دیگر.
اسمم سالواتور بود
دیوید
هری
یا هر اسم دیگر.
معشوقه ام...
ــ نیمی روس و نیمی اسب ــ
عصرها...
کنارمزارع ذرت انتظار مرا می کشید...
در دفتر یک روزنامه ی محلی کار می کردم
یکشنبه ها به کلیسا می رفتم
یک روز صبح مادرم زنگ می زد: سالواتوره ... پدرِت ... مُرد
ومن با مرگ رودررو می شدم چنان آرام ...تو گویی...
قزل آلایی خسته
خود را به بالای آبشاری عظیم رسانده باشد
نه...
اما من...محمد جعفرسلگی بودم
نامم " نماد مصیبتی هزار ساله "...
زادگاهم چریکه ی خونش پاشیده بر سنگفرش پاساژهاو پیاده روها
پاشیده بربساط کتابفروش دوره گرد
پاشیده برکمانچه و فواره...
پاشیده برپرنده و گاوآهن....
با پستان هایت بریده در دیس...
معشوقه ام تویی!
دختری ازماد
که سنگین...
سماع می کند بربقایای تبسم غمگینم...درباد!
پدرم...
روی پله های مطب دکتر صالح جان سپرد
خواهرم آن شب خواب دید باران می آید مثل دُم اسب...
نهاوند را سیل برده است...
ومردی کور برپشت بام مسجد محمدیه کمانچه می زند.
مادرم ...
شاخِ کلِ کوهی بر سر
با "هوره"...
از جن وجنگل های بلوط گذشت:
وِ هر لا ریی کِنِءم هرلاوءأ لاوءأ(به هر سمت سرمی گردانم فقط زاری ست...زاری)
زنیءی شومه ناهاتم...باوءأ باوءأ(زندگی شوم وسرشار از "نیامدِ"من:میراثم...میراثم)
تو رتی شو چَءتِر گوشکن و ناتو(تو که رفتی...شب چترگشود به ناگهان...! )
نه تَژگا مَن نه آساره نه افتو(نه آتشکده ای روشن ماند...نه ستاره ای...نه آفتاب...!)
دِما تو چَش دِ چَش بی وا وِراغو(بعدازتو...چَشم ازچَشم تصویر می دزدید)
زمسونهِ سیا گوشکن دِ باغو(وزمستانی تاریک...تمام باغ هارا قتل عام کرد)
چءنی سخته أواوء سر ءیواره...(چه دشواراست...تجربه ی مرگ درخفقان غروب)
بُءورَن معشوقتِ...برفم بأءواره...(ببرندمعشوقه ات را به سمت مرگ... وبرف هم درحال باریدن باشد)
ت ... واو ...
میم ... نون ...
والس وسیع سکوت...
زنجیره ی زیبایی از " ز"های فراموش شده
من مشغول نشخوار زخم هایم هستم
وَ...
دال های لرستان بر فراز سرم می گریند
m.j.x محمدجعفرسلگی
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: شنبه
28 اسفند
1395 ساعت: 22:44