
اشک این قطره فلسفه وار بر سر بی کسی ام می بارد ودر امتداد مژه چشمانم بذری از خوشه الماس می کارد بین هر فاصله ریزش ان فصلی از قصه بیداد من است فصلی از غصه سنگین دلم غصه ام را می دانی قصه ام را می خوانی می دانم می دانی احتیاج دل مسکینم را که...
ادامه مطلب
من آن ساحر شکست خورده ام که از تکه چوب اعجاز خدای تو اژدهای بد یمن تقویمش را در سیاه چاله ی زهدانش مدفون میکند! من آن کودک صحرا گرد عریانم که در نیل سراب آزادی زورق خیالش را از تشنگی سیراب کردند! من آن قوم همیشه سرگردانم در صحرایی که جز گوساله ای ...
ادامه مطلب
امشب دلم مهمانی اه است امشب شبم بی نور و بی ماه است تو رفته ای از پیش من اما ان خاطراتت بامن همراه است در سرزمین قلب من بی تو ماتم وزیر وبی کسی شاه است اری من حالا خوب دانستم که این زمانه سخت بدخواه است درپیش او عشق و وفاداری انگار مانند پر کاه است ازچاله بیرون میشود عاشق اما به راهش بازصدچاه است میسوزم و می سازم از هجرت هرچند هجران توجانکاه است تا ان زمانی که تو برگردی چشمان خیسم خیره بر راه است...
ادامه مطلب
رفتی وبه صد سوز جگر خون شده این دل در غصه فرو خفته ومحزون شده این دل هر دم به سراغ تو ز هر کوچه گذشتم در مجمع عشاق چو مجنون شده این دل در حسرت دیدار تو هر شام وسحر گاه بی تاب وپریشان وچه گلگون شده این دل دنیا تله ای تنگ تراز تنگ برایم در ساحل چشمان تو مدفون شده این دل جز نام تو نامی به لبم نیست ولیکن از حافظه ی تلخ تو بیرون شده این دل...
ادامه مطلب
چاره ی زمستان گرمای آغوشی نیست تنم خسته از اعتماد به آفتاب پرست و عشق بازی با گرگ و کوچ تنها راه محافظت است... سکوت لبخند عبور قانون انتقام پرستوهاست......
ادامه مطلب
صدای باد میاید صدای باد شکم های باد دار میاید به صف ایستادگان در انتظار آن دخترک زیبا که رفته بود با شتاب پشت آن دیوار که بوی تعفن مشام را میدهد آزار . صدای باد میاید کسی که تاب ایستادن نداشت از آنسوی جاده میاید دوان دوان در انتظار تکان میخورد بی تاب . میکند آرام زمزمه با من و در پایان ...
ادامه مطلب
خوشم كه زير لواي عقيلة العربم غلام روضه سراي عقيلة العربم من از قبيله ي سلمانیانم و عجمم به شهر، شُهره گداي عقليه العربم من از عشيره ي شيران، مدافعان حرم سرم سرم به فداي، عقيلة العربم ز كار و بار خودم ميزنم به روضه روم عجيب نيست، براي عقيلة العربم كه قوت غالب من چاي روضه هاي شماست هميشه عاشق چا...
ادامه مطلب
چشمهایم را می بندم تا لحظه هایم را طولانی کنم و تو را بیاورم نزدیک نزدیک نزدیکتر. تا در آغوش بگیرمت و بعد دنیایی که برایم ساختی را شبیه کافه ای کنم با لیوان هایی که غم هایم را باردار است و از دستهای بی رمقم می افتد و وجودم را هزار تکه می کند. آوازهای غمگینم می توانستند روحم را بسوزاند بدنم را بس...
ادامه مطلب
همیشه و همه جا خنده بر لبان دارند برای هرچه پرنده ست آشیان دارند چه سرزمینِ عجیبی ست بعد آن همه ظلم برای باعث و بانیش نیز نان دارند! بجای قلبِ پر از کینه باورت ناید دلی به وسعتِ هفتاد آسمان دارند چه سرزمینِ عجیبی کجای دنیا است برای هرزه علف نیز باغبان دارند برای گرگ و برای شغال ها، حتی_ برای زاد...
ادامه مطلب
«جن های بی انجام» و من دیدم که تو آرام ... خندیدی چرا آن طور ناهنگام خندیدی؟ بگو آیا میان حلقه های دود به وهم واضح احکام خندیدی؟ و یا با رؤیت یک خمره روح سرد به حال شوش یا ایلام خندیدی؟ و یا به اتحاد برج های گیج... برای کشتن اهرام خندیدی؟ و یا روی تراس خانه ی یک شعر به طعم کار یک دینام خندیدی؟ و...
ادامه مطلب
زیر سوراخ سوزن پرگارم و از سینه تو بر شعاع نور بر دایره هستی متولد گشته ام _ بی فروغ. من... در دشتِ گندم بریان به دنبال جرعه ای از خویش تو... در خُنکای مینو با گیسوانی تابیده وشعشعه هفت خورشید در قوس گنبد هستی خوابیده ای! من... در فردایی که گذشته کرده ام _ غرق شده ام تو... هنوز ژرف در همان خواب عمیقی میدانم که در خواب رویای ساحلی دیدی که همه از خوشی لبریز اند ولی اینگونه نیست... ولی اینگونه نیست... ولی اینگونه نیست... (سینا احمدوند) زمستان 95...
ادامه مطلب
ادغام ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ گرگم نگاه چاق تو را زوزه می کشد بر ماه تلخ .... درکش نمی کنی ! دل می کَنَد ز خیال دریدنت سگ می شود سه قرن در کوچه های بلخ .... درکش نمی کنی ! آنک سراغ تو را پوزه می کشد بر راه تلخ ... درکش نمی کنی ! محمد جعفرسُلگیm.g.x...
ادامه مطلب
چترم نبودی و شب وباران ادامه داشت بر سنگفرش خیس خیابان ادامه داشت شلاق وحشیانه ییکریز باد دی، بر شانه های لخت زمستان ادامه داشت در لابلای موی تو آرام می گرفت، در چشم بادنظم پریشان ادامه داشت فریادشوق پشت لب بسته مرده بود...
ادامه مطلب
فراموشت شدم خط به خط چو شعرهایی که هیچگاه خوانده نشد و محو شدم از یاد تو چو خواب هایی که هیچگاه تعبیر نشد من رفتم با قدم هایی که هرگز شنیده و چشمان منتظر که دیده نشد عطر یاسی که به مشام نرسید و لباس زیبایی که هرگز پوشیده نشد من فراموشت شدم همان سالها اما باورم نشد آری ، فراموش شدم و از من هیچ نماند جز عشقی که هرگز بیان نشد......
ادامه مطلب
درتاریکی مطلقَ بی ناموس ترین شبِ خورشید همان شبی که از پاک دامنی طنابِ داری آویختند وچهارپایه ای از بی شرافتی زیر پای ماه بود هزاران سال جهل صدو هفتاد و هفت ترس در مابود نام تو نفرین این قرن است آه سرد تو آتش دوزخ ما ما بزدلان احمقِ خاموش خاکتسرمن ننگ این نسل خواهد ماند تا دهر ای عروس سیاه پوش مارا هیچ وقت نبخش خدایا مارا نیامرز...!...
ادامه مطلب
خود نــمی دانــم چرا با یک نـگــه بر روی تو این چنیــن آشفتـه گشتم چون خم گیسوی تو جمع و خلوت،خواب و بیداری مگر فرقی کند؟ بر دلی سرکش که هردم می کشد پر سوی تو چون که با پروردگــارم خواستـم نجـوا کنـم یــافتـــم خــود را اســـیرِ سجده گاه کوی تو تن زره پــوش و سپر بر دست جنگیدم،ولی عــاقبـت قلبــم درید آن خنجــرِ ابــروی تو واژه ها را یک به یک چیدم غزل ها سـاختم در تمنّــای کــلامی از لـــبِ کــم گـــوی تو یک نفس ما را رها کن،ساحرِ مکّار عشق آن طلسمی کو که تا باطل کند جادوی تو؟ ای دلم دل دل مکن،دل را به دریا زن برو زیر بارِ بــی وفایــی خــم شــده زانــوی تو عمق دریا را مبین و کشتی ات آمـاده کن سینه عرشه،چشم سُکّان،دست ها پاروی تو این سخن کوتاه کن سینا،بسوز و دَم مزن فصل هجران او مگر...
ادامه مطلب
امشب، مثل هر شب لابه لای شعرم قدم می زنی ... قلم، بوی تو می گیرد و می گرید... و تو... و تو می باری از هر گوشه ی اتاق از پنجره از در از سقف... و حتی از آبشار چسبیده به دیوار... تو می باری و من غرق می شوم در تالابی از تو و نیلوفر آبی و ماهیانِ عاشق که بیدارِ بیدارند امشب... و شب را با من هم قدم می شوند... تو می باری و من می گریم قطره قطره غرور دست هایم سردِ سردند و آغوشم هوسِ گرمای تو را می کشد... و چشمانم به تماشای لبخندت ساعت ها به انتظار نشسته اند تا از سرخی اش مست شوی... امشب، پر آشوبم از طغیان تالاب که ماهیان می گریند به حال نیلوفر آبی... و نفرین نامه ی نیلوفر که سالهاست .... به غریبی می بویم......
ادامه مطلب
آیا تا بحال به این طرف و آن طرف بدنبال پروانه ای دویده اید و یا صدای باران راخوب گوش کرده اید ؟ آیابا تمام رنگهانقاشی کرده اید مزه ها را چشیده اید .....؟ کمی آرامتر حرکت کنید. ...
ادامه مطلب
سرنوشتم را بدست تو سپردم و تو به دلخواه خودت نوشتی مگر تو خدایی؟ تقدیر بهانه بود فاصله ها را تو نوشتی مگر تو خدایی؟ از نسیم وصل گل غم هجران ژاله خوردم گفتی: قسمتت بود مگر تو خدایی؟ اسفند 95 حجت موسوی...
ادامه مطلب
یه وقتایی دل آدم میگیره... یه وقتایی چشامو نم میگیره به آغوشت نکش این کوه دردو من احساساتی ام گریهم میگیره چه قدر خوبه یکی و داشته باشی هواتو پر کنه با عطر موهاش یکی و داشته باشی که ، تو بارون دلت آروم شه زیر چتر موهاش نگاهم پر شده از مهربونیت دلم خالی شده از آه و ایکاش به ماه مهربون عادت ندارم یه کم با عاشقت نامهربون باش من و گیتار و حس خوندن از عشق تو و نازِ نگاهِ نازنینت من و حس غریبِ زنده بودن تو و لبخندِ گرمِ دلنشینت ... نمیگم که ، شبیه دیگرون باش فقط با من یه کم نامهربون باش #مهدی_حسینی...
ادامه مطلب