خرید بک لینک

خود نــمی دانــم چرا با یک نـگــه بر روی تو
این چنیــن آشفتـه گشتم چون خم گیسوی تو

جمع و خلوت،خواب و بیداری مگر فرقی کند؟
بر دلی سرکش که هردم می کشد پر سوی تو

چون که با پروردگــارم خواستـم نجـوا کنـم
یــافتـــم خــود را اســـیرِ سجده گاه کوی تو

تن زره پــوش و سپر بر دست جنگیدم،ولی
عــاقبـت قلبــم درید آن خنجــرِ ابــروی تو

واژه ها را یک به یک چیدم غزل ها سـاختم
در تمنّــای کــلامی از لـــبِ کــم گـــوی تو

یک نفس ما را رها کن،ساحرِ مکّار عشق
آن طلسمی کو که تا باطل کند جادوی تو؟

ای دلم دل دل مکن،دل را به دریا زن برو
زیر بارِ بــی وفایــی خــم شــده زانــوی تو

عمق دریا را مبین و کشتی ات آمـاده کن
سینه عرشه،چشم سُکّان،دست ها پاروی تو

این سخن کوتاه کن سینا،بسوز و دَم مزن
فصل هجران او مگر آمد به پرس و جوی تو؟

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 2:25

صفحه بندی