چشمهایم را می بندم
تا لحظه هایم را طولانی کنم
و تو را بیاورم نزدیک
نزدیک
نزدیکتر.
تا در آغوش بگیرمت
و بعد دنیایی که برایم ساختی را
شبیه کافه ای کنم
با لیوان هایی که
غم هایم را باردار است
و از دستهای بی رمقم می افتد
و وجودم را هزار تکه می کند.
آوازهای غمگینم می توانستند
روحم را بسوزاند
بدنم را بسوزاند
و از استخوان هایم صندلی ای بسازد
تا کنارت بنشینم
و تو را به پکی عاشقانه
از خاکسترم مهمان کنم.
لیوانت را از خون من پر کن
و به سلامتی لحظه ای بنوش
که موریانه ها استخوان هایم را میجوند.
بی فایده است
بیا نزدیک.
چشمهایم را ببند.
پارچه سفید را روی صورت سردم بینداز.
و سرنوشتم را در ته لیوانت ببین.
قرن ها بعد
صورتم گل انداخته
و زخم هایم التیام.
مریمی شده ام
که ساق دستهای تو را گم کرده
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: جمعه
25 فروردين
1396 ساعت: 18:54