
درود دوستان فرهیخته، روز پنج شنبه، بیست و یکم اردیبهشت، ساعت هفده، مراسم دورهمی و شعرخوانی داریم همچنین، جشنِ امضاء و رونمایی از دومین مجموعه غزل جناب آقای مهدی حسینی (مسافر)، با عنوان "نشسته در ته فنجان" ، نیز برگزار خواهد شد دورهمی سالیانه نمایشگاه کتاب، شهر آفتاب، سالن ناشران عمومی، سالن A3 ، راهروی هفت، غرفه انتشارات فصل پنجم به امید دیدار دوستان...
ادامه مطلب
پرواز چشم دارم به رخت مرغ خوش اواز ديده دارم به رهت تا تو بياي كه مرا ميكشد اين حسرت پرواز قلب افاق كه اغوش گشادست به من ; دوست دارم كه كنم باز پر و پر بكشم همچون باز و چنان تنگ بگيرم به بغل او را كه نكند هيچ كسي اين گره پر خم باز دست من گير و مرا ته مرداب كه مرا سخت گرفتست در اغوش رها كن خانه ويران كن و با همت خود خشت اميد در اين خانه بنا كن...
ادامه مطلب
بنشین تماشایت کنم،ای زهره ی تابان من محوِ نگاهت گشته ام،پلکی مزن جانان من پروانه ی بیدل منم ، شمع فروزانم تویی در آتشت سوزم همی،ای شعله ی رقصان من مستیّ عشقت مذهبم،وهمت نماز هر شبم نامت چو ذکری بر لبم،ای دین و هم ایمان من از رفتن و هجران مگو،عیشم چنین ناقص مکن امشب شرابی ده مرا از نوش لعلت،جان م...
ادامه مطلب
فریاد،چگونه از رخت دل بکنم ای کاش که در سینه دلم سنگ شود چون نقش زند یاد تو بر لوح خیال جانم نوسان کنان چو آونگ شود تا زلف پریشان تو را می بینم ناگاه میان عقل و دل جنگ شود ساقی قدحی ده که بنوشم سرمست شاید که علاج قلب دلتنگ شود یک کهنه شکاف ریز بین من و توست ترسم که همین،هزار فرسنگ شود ای وای از...
ادامه مطلب
مرا تازه نگه دار در پستوی این روزها و سالها خبری از بهار نیست مگذار مهر حراج پائیزی بر پیشانی ام بوسه زند! مرا تازه نگه دار پیش از آنکه قلبم به ذرات خاک خوشآمد گوید! مرا تازه نکه دار تا این اسب وحشی نو زین با سرانگشت اتهام حاکمان درسیاه و سپید خانه های جبر شطرنج اسیر نشود! مرا تازه نگه دار! #مستانه دادگر(ماهور)...
ادامه مطلب
بعد از خداحافظی ات تمام شخصیت هایی که درونم زندگی می کردند کفش هایشان را پوشیدند دستهایشان را در هوا تکان دادند و در انتهای پیچ خیابانی که به خانه ی تو می رسید غیبشان زد. همه ی آنها رفته اند و همه ی تو را اینجا رها کرده اند و من با همه این چیزها وقتی خودم را در آینه نگاه می کنم دلتنگ تو می شوم...
ادامه مطلب
برای نوازش غزل گون دستانت برای آنچه من نبودم و تو تاب آوردی که باشم که شدم برای نوازش خواهش برای عاشقانه دیگر برای تو تاب ندارد ...
ادامه مطلب
سازم از ناسازگاری های تو ناکوک شد رفتی و دنیای من چون استخوانی پوک شد تک تک زیبایی رخساره ات چون کوه زر با همان اول نظر در خاطرم مسکوک شد شاه عقلم در نبردی با گدای مست عشق با سپاهی بی شمار آمد ولی مفلوک شد در دل صحرای سرسبز و فراخ عاشقی یاد من در قلب تو چون کلبه ای متروک شد در غمت تردید و دلتنگی به جانم رخنه کرد این دل بی دغدغه بر هر کسی مشکوک شد ...
ادامه مطلب
باید رویای با تو بودن را به باد بدهم، تا عطرت در آغوش باغ بپیچد و روی بازوان درختان خواب آلود زمستانی بوسه بکارد بهار که نو شود لبخند روی لبها جا خوش می کند و گرما به دل یخ زده ی دنیا سرک می کشد هرچند هرگز به تو نخواهم رسید؛ ولی دنیا را به لمس تو میرسانم، تا "تو" تنها نیاز من باشی آرزوی دست نیافتنی ام! ...
ادامه مطلب
یک زمانی (این ریلیشن شیپ) بودُم مو با زری دیده رفتوم روز بعدش با یکی شکل پری توو دلت گفتی به مو مارمولکی کره خری! خاک عالم تو سرت ایشالله که ور بپری نیت مو ازدواجه ازدواجه ازدواج! باز اگه دیدی موره با دختری خیلی لوند مثل او شا...
ادامه مطلب
خوش آن چوگان که یک هیچش ببازیم اگر بر روی ماهش دست یازیم دو صد اسب و سوار و گوی چشمش دمی این سوی و گاه آن گوشه تازیم رقیبان جمله در کارش بماندند ندانستم که چونش رام سازیم دمی یک تن به غمزه می نوازد و باقی از نگاهش می گدازیم دم دیگر فریبد جملگی را فرو افتاده گویا در فرازیم ولی چون بازی چوب است و چوگان وُ را آخر به ضربی می نوازیم...
ادامه مطلب
درتاریکی مطلقَ بی ناموس ترین شبِ خورشید همان شبی که از پاک دامنی طنابِ داری آویختند وچهارپایه ای از بی شرافتی زیر پای ماه بود هزاران سال جهل صدو هفتاد و هفت ترس در مابود نام تو نفرین این قرن است آه سرد تو آتش دوزخ ما ما بزدلان احمقِ خاموش خاکتسرمن ننگ این نسل خواهد ماند تا دهر ای عروس سیاه پوش مارا هیچ وقت نبخش خدایا مارا نیامرز...!...
ادامه مطلب
در این جهان خاموش خفته ام در باد خفته ام اینجا، کی روم از یاد؟؟؟ در این درازای کوچه ی ماتم ها در این غوغای کبوتران غمبار می دوم به این سو و آن سو کوچ می کنم به این خانه ی بیداد از خدا خبری نیست معجزه در حد نور شمعی است که هنوز از خاکستر دل من می سوزد به خدا گفتم رهایم کن گفت: هر آنکه را دوستش دارم چون کوه غم بر او روان دارم خسته ام از این دوستدارها خسته ام از این گرفتارها یک شب اینجا رفتگری می گذشت با ناله و سوز آهنگی می گداخت خواند: ای زمانه ی رسوا رسوا شدم خشک کردی و من دریا شدم دریای غم ها و تو هم ساحل تنها دریای خروشان خفته در این باران ماتم ها غم هرکجا رود باز جلد بام من است مست هم شود خانه خراب من است سرگشته این دل در این غبار پاییزی برگان سبز را خشکانده و می ریزی بر پای مردم...
ادامه مطلب
از کنج خیال آمدی با دستهایت چشمهایم را بستی حال من صورتم را لا به لای دستهای تو جا گذاشته ام...
ادامه مطلب
روز گاری دل من هم پاک بود خالی از ظلمت و عدوان....پاک بود تا به یادم آمد کز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود دل از این تیرگی و تاری و کفران پر شد دل من مرهمی از جنس خدا را می خواست مرهمم مهر دل مادر و بابایم بود اما چه کنم حال که آنها رفتند مرگ و زاد و ولدم رسم زمانه ست هنوز اما...[/color] دل من نقطه پاکی دارد نقطه پاک دلم پر ز خدا هست هنوز......
ادامه مطلب
فلسفه عجیبی دارد زندگی پازلش تکمیل شدنی نیست گویی: تکه آخرش را مرگ برداشته....
ادامه مطلب
سرنوشتم را بدست تو سپردم و تو به دلخواه خودت نوشتی مگر تو خدایی؟ تقدیر بهانه بود فاصله ها را تو نوشتی مگر تو خدایی؟ از نسیم وصل گل غم هجران ژاله خوردم گفتی: قسمتت بود مگر تو خدایی؟ اسفند 95 حجت موسوی...
ادامه مطلب
هر شب که سرما پنجرههای رفته به خواب را زمزمه میکند صدای شیون گرگی، سکوتم را میدرد. چلهی شبی که نفس به سوز گناه؛ بوی عجیب آمدنت را زمین میخورد میان هیبت آروارههای زمین گیر تو را به گوش پنجرهها میشکنم. اصلا ولش کن، بیخیال شما که نمیفهمید به دریا میزنم که سرش را به تماشای خوردن سنگ بنشینم هرچند، قرنهاست که نهنگها به ساحل میزنند اما وحشت موجهای ساحلخیز هم مرا به دیدن توبهی منقار توله-برهها پشیمان نمیکند. شب است و سرمای دلتنگیات مرا به مهمانی پنجرهها کشیدهست به دور خودم میچرخمو تو را به سیصدو شصت بار دخیل میزنم پولاد پشت فولادو قفل پشت هر زنجیر صدای بیرمق مردی که پنجرهها را میخراشد هر شب شیون تنهاییِ سوز سرماست......
ادامه مطلب
بعد از تو حتی ترانه های خانه الهام هم قدیمی شد دیگر به وزن درد دیگر به قافیه عشق هرگز کسی ترانه نگفت بعد از تو از ستاره بریدیم بعد از تو از اشاره های روشن خورشید هرگز نشان تازه ندیدیم بعد از تو در حیاط خانه دل تنها صدای گریه شنیدیم[/font][/color]...
ادامه مطلب
ممنون که با من این منِ مستت ؛ آیینه ای ... نقاب نداری ممنون که در میان دو بازوم ، آرامیاضطراب نداری آرامش از نگاه تو جاریست ، در تُنگ چشمهای تو دریاست بگذار عارفانه بگویم ؛ ساقی ! کم از شراب نداری ! چیزی به جز ؛ علاقه و قلبی لبریز از نیاز ندارم چیزی به جز ؛ محبت و مهرِ بی مرز و بی حساب نداری عرضم به خدمتت که به شدت ، میخواهمت ! الهه ی شرقی زیباترین عروس جهانی ، آرایشی جزآب نداری ! دنیا به خواب رفته ولی من ، بیخواب چشمهای تو هستم ماهم ! تو هم شبیه من انگار ، امشب خیالِ خواب نداری ... #مهدی_حسینی mosaffer_poem@...
ادامه مطلب