
بنده شاعرگونه در اشعار خود پنهانیام تا شوم پیدا برایت بارها میخوانیام من شدم دیوانهات خوانندهی عاقل بدان هرچه عاقلتر شوی دیوانهتر میدانیام سردیِ دستانِ من را غرق مهرت میکنی کنج رویاییِ آغوشت که میافشانیام میشود دورت بگردم بر مدارت مثل ماه؟ یا خودت دور فضای خویش میگردانیام؟ باز هم وقتی که افتادم به پایت میزنی بوسهای از خاک پاک مُهر بر پیشانیام؟ عطر خشکت لای برگ خاطراتم ماند، ای غنچهی پَرپَر، شبیه عمر گل طولانیام همچو انگشتر اثر کردی بر انگشتِ دلم میروی از پیشم اما باز جا میمانیام شنبه، ششم شهریورماه نودو...
ادامه مطلب
اتاق آقاجون قشنگترین اتاق خونه بود.پنجره های بزرگ با پرده های مخمل قرمز که رو به حیاط باز می شدند . لب پنجره ها پر بود از شمعدونی هایی که بی بی گذاشته بود . قرمز خوش رنگ ، مثل سر لپ های بی بی وقتی که می خندید. دوست داشتنی و دل نشین . یه فرش دست بافت خوش نقش و نگار وسط اتاق بود سمت راست اتاق یه کتابخونه ی بزرگ بود و جلوی کتابخونه میز کار آقاجون .روی میزش پر از پرونده ها و اوراقی بود که معلوم بود سن و سالی ازشون گذشته و گرد تاریخ به چهرشون نشسته و کاهی رنگ شدند.این کاغذهای کاهی رنگ منو یاد دوران مدرسه و دفترهای کاهی می انداخت .هر سال اول مهر آقاجون چندتا ازین دفترا به من و تیرداد می داد و می گفت امسال که مدرسه ها باز میشه هدف هاتونو توی این دفترا بنویسید و آخر سالی برگردید ببینید به کدومشون رس...
ادامه مطلب
صبح روز جمعه بود . آفتاب بالا اومده بود و داخل اتاق می تابید و چشمامو اذیت می کرد . سر درد شدیدی داشتم و دلم نمی خواست از رخت خواب جدا بشم. پتو رو محکم به دور خودم پیچیدم و سرم رو زیر پتو بردم تا از تابش آفتاب در امان باشم .نمی دانم چقدر گذشت . یک دیقه ، پنج دیقه ، یا یک ساعت که با صدای غر غر بی بی بیدار شدم : -توام که همیشه تا لنگ ظهر خوابی . هاااان آقات نمیذاره تو خونتون تا این وقت روز بخوابی پا میشی میای پیش من تا راحت باشی؟ - بی بی جون فدات بشم این چه حرفیه . دلم برات تنگ شده بود - آره دلت واسه یللی تللی هات تنگ شده بود اومدی اینجا تا با اون پسر عمه ی علافت راحت باشین و هرکاری میخاین بکنین و کسیم کاری به کارتون نداشته باشه - ای بابا . یللی تللی چیه ؟ - پاشو پاشو برو میخام اتاقو تمیز ک...
ادامه مطلب