
بنده شاعرگونه در اشعار خود پنهانیام تا شوم پیدا برایت بارها میخوانیام من شدم دیوانهات خوانندهی عاقل بدان هرچه عاقلتر شوی دیوانهتر میدانیام سردیِ دستانِ من را غرق مهرت میکنی کنج رویاییِ آغوشت که میافشانیام میشود دورت بگردم بر مدارت مثل ماه؟ یا خودت دور فضای خویش میگردانیام؟ باز هم وقتی که افتادم به پایت میزنی بوسهای از خاک پاک مُهر بر پیشانیام؟ عطر خشکت لای برگ خاطراتم ماند، ای غنچهی پَرپَر، شبیه عمر گل طولانیام همچو انگشتر اثر کردی بر انگشتِ دلم میروی از پیشم اما باز جا میمانیام شنبه، ششم شهریورماه نودو...
ادامه مطلب
چون سنگ شکسته ای به حجاری ها چون چوب دو سر طلا به نجاری ها از جنس دلم فروش چندانی نیست راکد شده ام به قول بازاری ها حالم شده حال ده که تقسیم سه است چون دوره ای از گردش اعشاری ها افتاده ام از اسب تو و اصل خودم ننگین ترم از زمان قاجاری ها یک بوسه به سیگارمو یک قهوه ی ناب این عادت هر روزه ی سیگاری ها اهداف من و زندگی ام گم شده است در بین نبود ها و نا چاری ها اما تو بدان برای تو جا دارد قلبی که شده گیرِ گرفتاری ها ...... من منتظرم تو بی جوابم نگذار در پاسخ سخت «دوستم داری؟ » ها...
ادامه مطلب