خرید بک لینک
صبح روز جمعه بود . آفتاب بالا اومده بود و داخل اتاق می تابید و چشمامو اذیت می کرد . سر درد شدیدی داشتم و دلم نمی خواست از رخت خواب جدا بشم. پتو رو محکم به دور خودم پیچیدم و سرم رو زیر پتو بردم تا از تابش آفتاب در امان باشم .نمی دانم چقدر گذشت . یک دیقه ، پنج دیقه ، یا یک ساعت که با صدای غر غر بی بی بیدار شدم :
-توام که همیشه تا لنگ ظهر خوابی . هاااان آقات نمیذاره تو خونتون تا این وقت روز بخوابی پا میشی میای پیش من تا راحت باشی؟
- بی بی جون فدات بشم این چه حرفیه . دلم برات تنگ شده بود
- آره دلت واسه یللی تللی هات تنگ شده بود اومدی اینجا تا با اون پسر عمه ی علافت راحت باشین و هرکاری میخاین بکنین و کسیم کاری به کارتون نداشته باشه
- ای بابا . یللی تللی چیه ؟
- پاشو پاشو برو میخام اتاقو تمیز کنم . تو که هنرشو نداری .
- چشم عزیزم .یکم دیگه بخوابم پا میشم . حالا اجازه هست ؟
- پا میشی یا برم آقاجونو بگم بیاد سر وقتت؟
تا اسم آقا جون اومد عین برق از جام پریدم .خیلی ازش حساب می بردم . پیرمرد مهربون اخمویی بود . دلش اندازه دریا بود ولی همیشه یه اخم کنج پیشونیش چسبونده بودن خیلیا تو خانواده ازش حساب می بردن.
از جام پاشدم تا از اتاق برم بیرون که بی بی صدام زد:
-فرهاااد ننه
- جونم بی بی ؟
- صبحانه تو گذاشتم تو حیاط رو تخت برو بخور . بعدشم یه سر برو اتاق آقا جونت باهات کار داره . به تیردادم بگو بیاد .
با تعجب پرسیدم :
- با من ؟ شما نمی دونید چیکارم داره؟
- با تو و تیرداد . نه ننه حرفی نزد . ولی انگار مسئله مهمیه . از دیشب نخوابید همه ش راه می رفت تو حیاط
بی بی که اینو گفت نگران شدم . آخه کم پیش میومد آقا جون با من و تیر داد کار داشته باشه .خدا می دونست باز از کدوم دست گلمون با خبر شده .
رفتم سمت حیاط و لب حوض نشستم دست توی آب زدم .آفتاب به آب تابیده بود و گرمای دلنشینی داشت . دستمو از آب بیرون آوردم و یکم آب به ماهی ها پاشیدم و اونا هم سریع فرار کردن ازینو به اونور می رفتن انگار هول شده بودن یا نگران چیزی بودن مثل آقاجون . خیلی دوستشون داشتم . قرمزی پولکشون منو یاد یه چیزی می انداخت که خودمم نمی دونستم چیه اما هر چی بود خوشایند دلم بود.آبی به سر و صورتم زدم و رفت روی تخت ، زیر سایه ی درخت نشستم .بی بی با سلیقه گوجه و خیار ها رو بریده بود و کنار پنیر و گردو توی ظرف چیده بود . نون ها رو هم قشنگ برش داده بود و تو یه ظرف حصیری گذاشته بود یه دستمال سفید تمیز هم روش کشیده بود تا خشک نشه از این همه کدبانویی بی بی حظ کردم. شروع کردم به خوردن صبحانه و از سبزی باغ و حیاط بی بی لذت می بردم . خونه ی بی بی یه حیاط بزرگ داشت با یه باغچه ی سر سبز که وسط حیاط بود و پر بود از انواع درخت آلوچه و آلبالو و انار و گردو.همه ی زندگی آقاجون توی این درخت ها و خونه خلا صه می شد .واسه همین همیشه بهشون میرسید و دوتا تخت بزرگم داده بود ساخته بودند و زیر درخت های باغچه گذاشته بود .هر موقع که همه دور هم جمع میشدن شبا شام رو روی این تخت ها می خوردیم .خیلی صفا داشت . جلوی باغچه و تخت ها هم یه حوضچه نسبتا بزرگ بود با کاشی های فیروزه ای که توش پر بود از ماهی قرمزایی که همدم بی بی شده بودند و هر روز صبح وقت اذان وقتی وضو می گرفت براشون یکم حرف می زد .نمی دونم شاید وقت هایی هم که از آقاجون دلش می گرفت واسه همین ماهی ها درد و دل می کرد اونام توی آسمون لاجوردی حوض ازینور به اونور می رفتن انگارکه نگران باشند و اینجوری باهاش همدردی می کردند.جلوی این حوض پر ماهی هم ساختمون اصلی بود یه ایوون خیلی بزرگ داشت و توی ایون و پله هاش پر از گلای شمعدونی و شب بو بود.
توی حال و هوای خودم بودم که گوشیم زنگ خورد . تیرداد بود:
- الو
- سلاااااااام گلابی جون
- تو آدم نمیشی نه؟
- چه توقعا داریااا کجای دنیا دیدی یه فرشته آدم بشه ؟
- هر وقت مزه ریختنت تموم شد پاشو بیا اینجا آقاجون باهامون کار داره
- با ما دوتا ؟
- بعله
- واااااییییی نکنه قضیه شیلا و ویلا رو فهمیده ؟ یا اون سولماز ؟ نکنه تو اون رستورانه با منا دیده مارو ؟ نهههه حتما اون پریوش خیر ندیده لومون داده به آقا جون
- بیا برو توهمی . شیلا و ویلا و سولماز و اینا چین ؟ اصن تو عرضه ی حرف زدن با دختر داری که کلی اسم از خودت ردیف کردی پشت سر هم؟ قضیه خیلی جدیه
- آهان پس حتما فهمیده تو داری پدر میشی
- من پدر میشم؟؟؟؟ من کی پدر شدم خودم نفهمیدم
- نمی دونم ولی با اون چشای آبی و تیپی که تو داری والا منم دلم میخاد زنت بشم
- بیا برو پسره ی پرو . زود بیا آقاجون منتظره
- باشه بابا اصن زنت نمیشم . اصن تو کی باشی که من زنت بشم .ایشششش
اینو گفت و قطع کرد.
همیشه کارش همین بود . هر موقع زنگ می زد تا چند دیقه خنده از روی صورتم محو نمیشد .
تا تیرداد بیاد منم رفتم دوش گرفتم . داشتم توی اتاقم موهامو خشک می کردم که در زد و اومد تو
- چرا دیر کردی باقالی
- رفتم واسه بچه ی تو خیر ندیده پوشک و شیر خشک بخرم. پدرش که به فکرش نیست همه کارا رو دوش مامانشه
- می خواستی واسه خودتم پوشک بخری که قراره بریم باز خواست .
- خیالیت نباشه حاجی آقاجون با من. توعم اگه میکاپ و شینیونت تموم شد دیگه بریم پیش آقا جون
اینو گفت و دست منو کشید و با هم رفتیم سمت اتاق آقاجون.در زدیم و آقاجون اجازه ی ورود دادن. دوتا یی سلام و احوالپرسی کردیم و آقاجون تعارف کرد و روی کاناپه نشستیم.

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 6 خرداد 1395 ساعت: 9:04

صفحه بندی