
رویاهایم در مه گم میشوند و چشمهایم آفتاب را غمگین میکنند. و این بغض لعنتی که را گلویم را بسته وقتی عصر چترش را روی بیهودگی آدمها باز کرد نگران مردی باش که به رنگ درختهای پاییز درآمد و خیال همه ی کلاغ های آسمان را راحت کرد....
ادامه مطلب
مسیر مزار مرافرشته فرش کن نفرت به علاوه ی چند پاییز ...آن بوسه! بگو گورم را مشرف به آفتاب بِکنند... نفرت به علاوه ی چند پاییز ...آن بوسه! شعله... پشتِ شعله... چقدر چراغ در چشمان تو کشته... روی کشته... چقدر چریک در چشمان من بگو اسب ها راازاصطبل صدایم به سمت دشت هِی کنند فرود گام های تو برپَر... نفرت به علاوه ی چند پاییز ...آن بوسه! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ محمدجعفرسلگیm.j.x .فروردین 96...
ادامه مطلب
هزاران آفرین بر غیرت برگ خزانی باد که با خش خش به زیر پای هر عابر شکایت میکند از پیر نوستالژیک مغمومی که بی مهر است و در آیین این مردم، مهرآغاز و شاید با رسا فریاد خش دارش که می نالد جدایی را روایت میکند: زمانه بر مراد جور میگردد ،نه کام ما و با دستی جدا مانده ز سرشاخه اشارت میکند پاییز پادشاه قلبهای خدشهدار از بیوفاییها ست ... ...
ادامه مطلب
یادش بخیر زنگ حسابی که داشتیم املا هنر و شعرو کتابی که داشتیم رفتن به پای تخته سیاه و گچ سفید ناگه صدای نام و جوابی که داشتیم یادش بخیر سوال معلم و زنگ بعد تفریح بود و ما چه شتابی که داشتیم کبری وکوکب و حسنی،درس ریزعلی یادش بخیر غاز و کبابی که داشتیم صف هاوبوفه هم چه همیشه شلوغ بود قبل از کلاس چه التهابی که داشتیم دکتر،مهندس و نقاش و مخترع حتی برای دوست چه خوابی که داشتیم حالا گذشت دوره و ماندست خاطره یادش بخیر زنگ حسابی که داشتیم #زینب_خدایی 31/6/95...
ادامه مطلب
اگر چه خسته ی دردم ولی از خنده لبریزم من آن روشن چراغ شب به هرسقفی نیاویزم نبودی در بهارم تا دلم سر سبز و خرم بود کنون از ره رسیدی تو که من همرنگ پاییزم به دریا دل زنم روزی به امید هوایت تا تو باشی نا خدای دل من از طوفان نپرهیزم شبیه یار کهفی ام که روشن نیست تکلیفم اگر خواهی بمیرانم اگر دانی که برخیزم ازاین دنیای بی رحمم چو شیرین گشته ام بیزار دل من پیش فرهاد و خودم در قصر پرویزم فقط دعوی کنم دیگر منافق قاصدی هستم به هر کاری چنان کندم ولی درحرف دل تیزم چنان امواج درد و غم زده بر لایه های دل که روزی چون کهن چاهی درون خود فروریزم...
ادامه مطلب
یاد آن دهکده وکوچۀ باریک به خیر یاد شبهای مه آلوده و تاریک به خیر یاد فانوس و گِل و لغزش پاهای غریب یاد احساس خوش و رابطۀ نیک به خیر یاد راضی شدن از هیچ و به هیچ آسودن پرسه در کوی وفاداری و تشکیک به خیر یاد دلهای پراز مهر و به هم پیوسته یاد سرهای پراکنده و نزدیک به خیر یاد آن دامنۀ خفته درآغوش غرور راه آویخته بر قلۀ تشریک به خیر یاد آن موقع که یک سلسله آتش بودیم در پس خرمنی از ساقۀ تفکیک به خیر یاد آن نامه و آن نقشه که فرجام نشد مستی کاغذ و رقاصی ماژیک به خیر ...
ادامه مطلب
حقیقتِ.... ........شاملو.... .. رامتین ودیگر....تو... ...
ادامه مطلب
اگر پاییز نمی آمد؟؟!! کجا ای بادِ سرگردان؟؟ تو هم چون من!! چه بیهوده!! افق را در پیِ دیدار می گردی؟؟ نمی بینی؟؟ نمی بینی که پاییز است؟؟ چکاوک بی خبر از بید.. به فکرِ کوچ یکباره .. از این دیوارو پرچین است ... بیا همسفره ی ما باش.. نپرس از خنده ی تلخی.. که در واژه به لب داریم .. من و این خانه بیش از پیش.. به تنهایی گرفتاریم ... کسی در باغ نمی فهمد تو محتاجی به پروازو.. و در قلبت؟؟ خیالِ قاصدک داری... نمی دانم که یادت هست؟؟ در آن سالی که پیش از این.. به تقصیرِ گناه عشق.. از عمر هر دوتامان رفت .. به قولی مشترک گفتیم اگر پاییز تنهایی از آن روزی که دوراست و.. در آینده به ما نزدیک.. دوباره از سفر آمد.. و در باغِ دلامان باز به تاک اشتیاقِ عشق سلامِ انتظار آورد شقایق وار به خود گوییم اگر..؟؟...
ادامه مطلب