اگر چه خسته ی دردم ولی از خنده لبریزم
من آن روشن چراغ شب به هرسقفی نیاویزم
نبودی در بهارم تا دلم سر سبز و خرم بود
کنون از ره رسیدی تو که من
همرنگ پاییزم
به دریا دل زنم روزی به امید هوایت تا
تو باشی نا خدای دل من از طوفان نپرهیزم
شبیه یار کهفی ام که روشن نیست تکلیفم
اگر خواهی بمیرانم اگر دانی که برخیزم
ازاین دنیای بی رحمم چو شیرین گشته ام بیزار
دل من پیش فرهاد و خودم در قصر پرویزم
فقط دعوی کنم دیگر منافق قاصدی هستم
به هر کاری چنان کندم ولی درحرف دل تیزم
چنان امواج درد و غم زده بر لایه های دل
که روزی چون کهن چاهی درون خود فروریزم
برچسب: همرنگ پاییزم,
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: پنجشنبه
1 مهر
1395 ساعت: 20:19