
در راه سخت عاشقی دلها چه پرخون می شود آتش به جان می افتدو دیده چو کارون می شود حیف است یار با وفا گردد فدا بر بی وفا هرکس جدا ماند از وفا زین عرصه بیرون می شود دریای شعر من پر از امواج خواهش با توشد زفتی و باغ دل شبی صحرا و هامون می شود وقتی که رفتی جان من عهدت فراموشت شده آیا خبر دارد دلت عشقم چه افزون می شود دردیست درد عاشقی درمان ندارد در جهان هم دل طلسمش می شودهم دیده افسون می شود از رد نیل چشم تو بر مصر جان و تن ببین یادت چویوسف گشته وعشقت چوآمون می شود گفتی که ای لیلای من دیوانه ی عشق تو ام غافل از این بودم فقط یک مرد مجنون می شود...
ادامه مطلب
ترکینام مجموعهای از زبانهای مرتبط باهم است که به گروه زبانهای آلتایی تعلق دارد. مردمانی که بهزبان ترکیسخن میگفتند، از دیرباز در سرزمینهای گستردهای زندگی میکردند که از شرق ترکستان تا غرب آسیا (و شرق اروپا) را در بر میگرفت و گویشهای گوناگون این زبان سنت ادبی شفاهی و مکتوب پرمایهای را شامل میشد. وروداسلامبه این سرزمینها نقش مهمی در تحول زبان ترکی داشت که یکی از بارزترین نمودهای آن، پذیرش واژههای وامگرفته ازعربیوفارسی، و نیز شکلگیری سنت ادبی است که به خط عربی نوشته میشد. از آنجا که اسلام از طریقایرانیانبه این سرزمینها راه یافته بود، ترکانفرهنگ اسلامیرا در شکل ایرانی شدۀ آن پذیرفتند. به همین سبب، یکی از اجزاء مهم این فرهنگ کهادبیات فارسیبود، نقش تعیین کنندهای در جریان شکلگیریادبیات ترکیپس از...
ادامه مطلب
با فرايند پيچيده اي به نام غزل تركي روبرو هستيم پديده اي كه از طرفي ريشه در ادبيات عرب دارد ازسويي وامدار ادب فارسي ست از سويي ديگر برخاسته از فرهنگي منحصر به فرد به نام فرهنگ ملل ترك مي باشد واز طرفي با طي مسير رشد وبالندگي امروزه داعيه ي تبديل شدل به قالبي مستقل وخود بسنده وخلاق را دارد سير تکويني غزل وغزل ترکی در آذربايجان فهميدن اينكه اين قالب كه با وجود روند فزاينده ي (سربست )نويسي در ميان جوانان تركي نويس روز به روز بر طرفدارانش افزوده مي شود چگونه به اينجا رسيده وچه فراز ونشيب هايي را طي كرده است كاري دشواريست كه در ادامه سعي بر آن است كه با بررسي سير تكاملي اين قالب تا حدودي بدان دست يابيم غزل آذربايجان به طور كلي به دو بخش تقسيم مي شود 1 غزل فارسي يا همان تركان پارسي گوي 2 غز...
ادامه مطلب
دارم گم میشم انگاری تو رویایی که تو ساختی جلوتر بودی از حسم ولی چی شد به من باختی منو بردی تو رویاها، سر قلبم چی اومد که... دلم میخواد بگی عشقم دلم میخواد همونقد که.. بگی توظلمت چشمام دلت رو جا گذاشتی و.. بگی رو قلب تردیدت واسه من پا گذاشتی و ... تو پیچ و تاب آغوشت نمیخوام از خودم دور شم نمیخوام عاشقت باشم،ولی سخته که مجبور شم ببین انگشت احساست روی هر لحظه جا مونده تو رفتی و تماممن بدهکار خدا مونده خبر داری که هر دفعه یه تیکه از دلم گم شد بیا بشمار...می بینی؟خداییبار چندم شد؟ توی لاکت فرو رفتی ولی من باورت کردم میگیری باز دستامو ولی این دفعه من سردم همیشه بوسه های تو روی لبهام گل میکرد ولی خارش تو چشمم بود، شبیه واژه ی "برگرد" دارم گم میشم انگاری توو آغوشی که عادت شد ...
ادامه مطلب
مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد درویش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همیداشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی گفت من فلانم و این همان سنگست که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت چندین روزگار کجا بودی گفت از جاهت اندیشه همیکردم، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم ناسزایی را که بینی بخت یار عاقلان تسلیم کردند اختیار چون نداری ناخن درنده تیز با ددان آن به که کم گیری ستیز هر که با پولاد بازو پنجه کرد ساعد مسکین خود را رنجه کرد باش تا دستش ببندد روزگار پس به کام دوستان مغزش بر آر نثر روان ... تعریف کرده اند که مردم آزاری از بزرگان دربار بر سر نیکوکاری سنگی زد ،چون آن نیکوکارازطبق...
ادامه مطلب