مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد درویش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همیداشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی گفت من فلانم و این همان سنگست که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت چندین روزگار کجا بودی گفت از جاهت اندیشه همیکردم، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم
ناسزایی را که بینی بخت یار
عاقلان تسلیم کردند اختیار
چون نداری ناخن درنده تیز
با ددان آن به که کم گیری ستیز
هر که با پولاد بازو پنجه کرد
ساعد مسکین خود را رنجه کرد
باش تا دستش ببندد روزگار
پس به کام دوستان مغزش بر آر
نثر روان ...
تعریف کرده اند که مردم آزاری از بزرگان دربار بر سر نیکوکاری سنگی زد ،چون آن نیکوکارازطبقه ی فقیر مردم بود فرصت وامکان کینه کشی و تقاص نبود،همان سنگ را درنزدخودنگه داشت تا زمانی که پادشاه از آن فرد مردم آزارعصبانی شد واورا درچاهی برای شکنجه انداخت .فرد نیکوکارخبردارشدوآمدو همان سنگ را برسرش کوبید.
ازاوپرسید که توچه کسی هستی واین سنگ را بخاطر چه چیزی برسرمن کوبیدی؟
جواب دادکه من فلان کسی هستم واین همان سنگی است که درفلان زمان توبرسرمن زدی .
به اوگفت ..این همه زمان که گذشته توکجا بودی ؟
گفت ازمقام وبزرگی تو درفکر اندیشه بودم ولی اکنون که به چاه افتاده ای ...زمان خوبی برای اینکاربودو فرصت را غنیمت شمردم .
معنی بیت
چون نا اهلی را پیروزبخت وچیره و خودکامه یافتی به شیوه ی خردمندان تسلیم باش وبیهوده با او درجنگ نباش .
وقتی که ناخنی مثل درندگان نداری ،بهترآن است که با درندگان به جنگ نپردازی .
هرکسی با کسی که قویترازخودش است به دشمنی برخواست مچ ضعیف خودش را رنجیده (یعنی بیهوده تلاش کرده )
بمان وفرصت نگه دارتا روزگار اورا بیچاره کند سپس به خواسته ی دل خودت دست می یابی و میتوانی مغزش را ازکاسه ی سرش دربیاری و هلاکش کنی .
_____
با تشکر از دوستان ...مهرناز...
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: يکشنبه
8 فروردين
1395 ساعت: 0:32