
زرد که می شدی تیزیِ تمامِ تبرها به کمرم می خورد ... ای درختِ تناورِ سبزم ... ...
ادامه مطلب
این اولین دیدار او با کسی که دوستش داشت بود. و جودش را خلا بزرگی در بر گرفته بود و خورشید کم کم داشت غروب می کرد خود را بازیگری می دید که صورتکی از محبوب بر صورت داشت . یک لحظه جا خوردچهار سایه از او تشکیل شده بود. یکی به راست و یکی چپ , دیگری به بالا و پایین در حرکت بودند . درست مثل خطوط موازی او را فرا گرفته بودند. از مقابلش دخترکی گذشت . دختری با موها و چشمهای سیاه .......
ادامه مطلب
سلام باز هم زلف گره خورد و دلی گیر افتاد شادمان باش که دیوانه به زنجیر افتاد تا که دربانی این خانه نصیبم کردند دیدن روی تو در حلقه تقدیر افتاد گفتم اثبات کنم جاذبه حسنت را جای سیب از لب بالائیت انجیر افتاد خوب گفتند چرا قامت ابرو کج شد روی هر چشم فقط سایه شمشیر افتاد به نوازشگری ات شک نتوان کرد ولی همه دیدند که یک مرد سرش زیر افتاد همزمان لب به لب خاطره ات میمیرم مرگ , سنگی است که در ساغر هر پیر افتاد نامه وصل فرود آمد...اما نامم .... ! دیدم از گوشه تورات غلط گیر افتاد...
ادامه مطلب