
لب هایم را به گوش زمان می فشارم نمی فهمم چه می گوید لابد از آرزوهای محال من می سراید شعر غمگینی یا از خواب پریشانم کرده تعبیری...
ادامه مطلب
گوش کن پاییز، آهنگِ عاشقی سر می دهد غروب عابری، بویِ عشق می گیرد و صبح... با خس خسِ برگها یِ طلایی از شاباشِ درختانِ سرمست زیر پایش وقتِ غروب طلوع می کند.... گوش کن بغض هایِ عابری ترانه هایِ خیس می سازد آسمان لحظه هایِ دلتنگ را می گرید و لحظه ها با کام هایِ سنگینِ سیگار تنفسِ عابر می شود... گوش کن به صدایِ تپش هایِ قلب از شرشرِ عظیمِ دود انگار، طبل جارچیست که نام تو را اذان می کند.......
ادامه مطلب
چه اشتیاق غریبی به کشتنم داری چرا گلایه کنم ، حق به گردنم داری ! هزار زخم ، نمکگیرِ دستهای تو اند هزار خنجر فرسوده در تنم داری پریِ خوش قد و بالا ، غرور تا حدی ! چرا تو این همه آخر ؛ منم منم داری ! امیرِ شیردلی در نبرد تن به تنم ... چه گوشه چشم لطیفی به دشمنم داری چنارِ رو به سقوطم ، تو گلّه داری که ؛ دعای خیر برایِ تبرزنم داری ! چه کافرانه به پایت به سجده افتادم شدی خدای من اما خودت « صنم » داری #مهدی_حسینی_مسافر ...
ادامه مطلب
نويسنده، شاعر و پزشک توانای معاصر آذربايجان، استاد دکتر محمد حسين مبين در سال 1306 شمسی در يکی از محلات قديمی تبريز به نام چرنداب پا به عرصه هستی گذاشت. تحصيلات ابتدايی را در دبستان معرفت تبريز و کلاس شش و دوره دبيرستان را در دبستان و دبيرستان پهلوی آنروز در کرمان به پايان رساند. آنگاه بعد از شش سال اقامت در کرمان به تبريز مراجعت و با اخذ ديپلم طبيعی از دبیرستان فردوسی در سال 1328 وارد دانشکده پزشکی تبريز شد و در سال 1334 به دريافت دکترای پزشکی نايل آمد. وی پس از طی خدمت نظام وظيفه در سال 1337 به استخدام وزارت بهداری درآمد و خدمات پزشکی ، اجتماعی خود را با بيماريابی جذام در آذربايجان شرقی آغاز کرد و پس از يک سال فعاليت در امر بيماريابی در سال 1338 به عنوان کفيل آسايشگاه جذاميان باباباغی تبري...
ادامه مطلب
به گوشت ميرسه يك روز چطور بعد از تو اين دنيام همه همرنگ ماتم شد همون لبخند شيريني كه دل برد از دل سنگت يه اندوه مجسم شد ميپيچه اين خبر تو شهر چطور بعد از تو دل مردو چطور ويرونه شد قلبم گذشتي ساده از حسم من اين بيرحمي رو هرگز نفهميدم، نمي فهمم ميديدي كه منه بي تو ميونه بغضو شب گريه كمر خم كردو داغوون شد مني كه روزي عشقت بود شبيه يك جسد بي روح چشاش همدست بارون شد ميديدي و نفهميدي چقدر دل بنده چشماته چقدر دل از تو دلگيره خدايا حق من اين نيس دلم از عشق بيزاره ازين وابستگي سيره بشي دلتنگ من اي كاش بباره از چشات حسرت همين لحظه همين ساعت! بدي رو ياد من دادي چقد بيرحمه احساست سزاته يك جهان لعنت...
ادامه مطلب
چه خوش بینم که دارم برگه ی آس چه خوش بینی که داری چهره ی خاص چه خوش بینم شوی عاشق بَرین شخص که دارم می کنم جان نذر عباس چه خوش بینی که آید مرد خوش تیپ سواری با هزاران فوج و رقاص چه خوش بینم که نوشم باده ی ناب جوانی سر کنم با عشق و احساس چه خوش بینی شوی بانوی دربار که تاجی سر کنی از جنس الماس چه خوش بینم که گیرم دست همراز جهالت را کنم بیرون ز اخلاص چه خوش بینم چه خوش بینی نه هوشیار چه خوش بینیم ما یا ایهاالناس...
ادامه مطلب
نقاشِ بازیگوش.. تو ای نقاش بازیگوش بیا در سوگِ این تصویر قلم را با کمی انصاف به مهرِ مهربانت باز... به سطرِ خاطره بسپار.... نگاهم را به رنگِ عشق کنارِ یک غزل با شعر.. به گیسوی غم اندودِ قلم در بومِ خود بنشان.. اگر سردم .. اگر از غم چروکیده بسوزانم به خورشید ی برویانم به سوسن های آغوشی که در باغ تو می روید اگر پیرم اگر فرتوت جوانم کن جوانم کن به یاقوت و.. عقیقِ گرمِ یک بوسه .. اسیر شهرِ آزادی سکونت در قفس دارم چکاوک باش و با مهرِ دو بالِ مهربانت باز.. قفسهای نگاهم را به پروازِ قلم در بوم خود بسپار تو و آن بوم رنگینت شقایق های مردابِ غم انگیزم و دردِ چهره در رویم همه این قصه می دانید خطوطِ صورتِ زردم سکوتش با غم آغشته است چرا سستی؟؟ چرا گنگی؟؟ چرا تردید و بی مهری؟؟ در اعماقِ ...
ادامه مطلب