
خیالبافی هایم را بر باد دادی آنهایی که برای بافتنشان سالها، شب و روز بر ماه زل زدم چه تلخ که این دلتنگی لعنتی تا ابد بر روحم خشک شد و هرگز به دیدار نینجامید آه اگر میدانستم دیدارمان، آخرین است زمان را متوقف میساختم و دستانت را برای اولین و آخرین بار سخت میفشردم، غرور و شرم را بر باد میدادم و چو...
ادامه مطلب
بازم خیالت مرا برداشته تو بگو کجا می برد؟ شب و روزم شده سراسر خیال خیال تو "دلی سور"...
ادامه مطلب
من از تو مینویسم و قلم جواب میدهد به پرسش خیال من نظر به خواب میدهد که در هوای دیدنت سفر کنم به شهر خواب بدین وسیله خواب را به پیچ و تاب میدهد به ظلمت سیاه شب قسم که چشم مست تو سر رشته وجود من به آفتاب میدهد نشسته ام در انتظار رودسار چشم تو ولی خطای دید من مرا سراب میدهد شکسته ام پیاله را...
ادامه مطلب
از کنج خیال آمدی با دستهایت چشمهایم را بستی حال من صورتم را لا به لای دستهای تو جا گذاشته ام...
ادامه مطلب
دوباره می سرایمت در آستانه ی خیال نشسته بر کمال اوج و .......... ایستاده با وقار دوباره می نویسمت به دفتر ...........سپید صبح روان تر از صدای آب و ........... خوش تر از طلای ناب دوباره و دوباره ها تو را تراش میدهم برای این رکابِ دل نگین ، خراش می دهم به تار موی تار تو به زمزمه ، نوا کنم میان این ترانه ها به ساز تو صفا کنم به اشک دیده و دلم تو را جلاء می دهم برای بودن تو باز خدا خدا می کنم ..................:...
ادامه مطلب
هوای دهکده مان را از آن سبب دارم ! که من هنوز خیال تو روز و شب دارم هنوز بعد دو حرفی گلوی من گیرد هنوز بر دهنم طعم آن رطب دارم برای لذت هفتاد پشت من کافیست ! حلاوت که ز لب های تو به لب دارم همینکه بوی تو هر صبح با گل بادم ... به یاد آن همه تا حال من طرب دارم به چشم خسته من یک دمی عمیق نگر ز چشم های قشنگ ات هزار گپ دارم تو مثل ماه قشنگی که از زمین دوری مگر ز دور؛ تو را من تمام شب دارم جهنم است میان دو شانه ی تو؛ مرا بکش عمیق در آغوش خود که تب دارم خیال پوچ که مهتاب من؛ زنم باشد مرا ببخش که این فکر بوالعجب دا...
ادامه مطلب
با اینکه وصال مه و خورشید محال است مهتاب چرا یکسره در فکر وصال است؟ این کولی شب گرد که خو کرده به ظلمت کی در خور احساس خداوند جمال است حیران زمین است نه سرگشته ی خورشید بیهوده در اندیشه ی انوار کمال است این هم که گهی ماه پی دعوت خورشید خارج شده از جرگه ی شب ، جای سوال است از روشنی مهر منور شده مهتاب نورانیت شب زدگان ، خبط خیال است افسوس که از سیطره ی جهل مرکب تشبیه رخ ناز ، به مهتاب، مثال است...
ادامه مطلب
اینان که درخیال تو مثل فرشته اند دستان شیطان را به دست خود گرفته اند درشام خلوت سجده بر ابلیس میکنند دل را به رنگ خانه ی شیطان سرشته اند بر ساقه ی اندیشه و باور تبر زدند سنگ جفا به بلبل بی بال و پر زدند اینان بهار عشق را پاییز کرده اند بر قامت زیبای گل رنگی دگر زدند در زیر جامه خنجر نفرت نهفته اند مانند گرگی درلباس میش خفته اند شرم از نگاه بلبل بیدل نمی کنند تشنه به خون غنچه ی تازه شکفته اند خورشید را باحکم شب بر دار کرده اند روز سپید را چو شب تار کرده اند بیداد کم کن این همه شکوه دگر بس است وقتی سر منصور ها بر دار کرده اند...
ادامه مطلب
گفته بودی که حوالی نگاهم باشی مثل دیوار که نه،پشت وپناهم باشی گفتم اندازه نگهدار،نفهمیدی دل! دلزده از هوس گاه به گاهم باشی حتم دارم که نگاهیست مرا می پاید در خیالم که تویی !ناظر راهم باشی عشق نابت تب تند نرسیدنها بود آن پلنگم که تو افسانه ی ماهم باشی رفتنی شد نفسم!جان مرا با خود برد دم به دم بی نفسم عامل آهم باشی از سر شوق دمادم همه شب بیدارم کاش یک صبح بهاری تو پگاهم باشی بهناز سمیعی نژاد ۹۵/۲/۲۳...
ادامه مطلب
در بازی گل یا پوچ پوچ افکارم شدم کودکانه فکر میکردم دست ها را صاف و ساده مثل خود پنداشتم من به دنبال گلی می گشتم پوچ پوچ خار گل را به دستم دادند خار گل ریشه به رگ هایم زد خار من تیغ به هر دستی زد من که تنها یک گلی می خواستم تا ابد خوار خار خوار خارم...
ادامه مطلب
بیا قرار بگذاریم بر خلاف تمام اتفاق هایی که قرار است بیفتند آخر همین شعر به هم برسیم و فرقی نداشته باشد قطارها می آيند یا برای رفتن کسی دست تکان می دهند باران ببارد یا نبارد چترهایمان را ببندیم و هرچقدر زمین و آسمان سنگ بر سر اين شعر بکوبانند راهمان را ادامه دهیم! چشم بد دور!! این شعر چقدر خوب دارد پیش می رود تا خیال رف.... اصلا بیا همین جا شعر را تمام کنیم تو برای شوهرت چای بریز من به ابتدای این شعر بر می گردم " علیرضا حاجب"...
ادامه مطلب