
از چشمان آدم برفی ربوده بود خواب شوق دیدار آفتاب از هرم نگاهش اما بی تاب قطره قطره شد آب...
ادامه مطلب
«برف بارد دانه دانه میرود یارم به خانه» می زند بادی به سردی بر سرش همچون که شانه چون کبوتر زیر باران می دود بر آشیانه بوسه زد بر گونه هایش برف و بوران عاشقانه می زند با عشوه هایش بر دلم صد تازیانه می کند هر دم نگاهی با دو چشمی شاعرانه می خرامد همچو آهو من به دنبالش روانه می برد از کف دلم را می پرد مرغی ز خانه همچو تاجی بر سر وی دانه های برف مانده باز هم رقصیده باخود جای پایش هم نشانه آتش عشق است در دل می کشد صدها زبانه آرزو های دل من گشته دیگر جاودانه می زند هردم خیالی، فکر دیگر مخفیانه «در کتاب خاطراتم عشق او باشد فسانه» برف بارد دانه دانه می رود یارم ...
ادامه مطلب
نگاه میکنم به بیرون از پشت پنجره ی دلم وتو را سپید میبینم بر دانه های بر ف برای یک بوسه ی گرم از لبم جان می دهی اب میشوی بر گونه ام جاری دلت غرق تمنا میشود ونگاه من تبسم لحظه های بوییدنت را میبوسد ....
ادامه مطلب
بر خلاف هر شب، امشب شب تلخی ست. من کنار پنجره چشمانم را به دوردست ها می دوزم و می بینم: رعدی وجود درختی را می درد و درخت می سوزد...؛ پرنده ای تا آخرین لحظات جیغ می کشد؛ ولی او هم مانند درخت تنهاست و کسی نیست تا نجاتش بدهد؛ تقدیرش این است که در صدای دل انگیز باران ولی با رعدی وحشی بمیرد؛ امشب چراغ کوچه باغمان هم سوخت و حالا تنها چیزی که دیده می شود باران است. این دنیای بارانی را که می دیدم، با خودم می گفتم چه عاشقانه! اما این بار فرق می کند؛ حالا باید بگویم چه عاشقانۀ تلخی... امشب گونه هایم را به باران می سپارم و اشک هایم را در باران و در سرمای پاییزی روانه می کن...
ادامه مطلب
خانه گرم حادثه بود هنوز کوچه در تسخیر باد و برف وسوز در آستانه درب گریه می کردند اندوه رفتن رد پایی بر برف را چشمان خاطره اندوز...
ادامه مطلب
به یاد گذشته روی برفها قدم می زنیم، یک گلوله ی برفی می سازم و به سمتت پرتاب می کنم، ناگهان آب می شود خیالت، و از چشمانم پایین می آید......
ادامه مطلب
من مرده ام... امّا کسی این را نمیفهمد سیگار سرفه های غمگین را نمیفهمد سردرد دارم احتیاجی به مسکّن نیست یک مرده فرقِ درد و تسکین را نمیفهمد یخ کرده ام در لای آغوشِ زنم: "مریم" این خرسِ قطبی برف سنگین را نمیفهمد در میزِ صبحانه کتک را میخورد با چای زنگریه هایش قسطِ ماشین را نمیفهمد تلویزیون سمتِ خدا گم میکند من را ای شیخ عالِم!!... هیچ کس دین را نمیفهمد میدانِ مینی در تنش... هی میدَوم در آن "مینا" ببین: اصلاً "امین" مین را نمیفهمد در تخت دستم لا... نگاهم خیره بر سقفست "مینای" خر آن لنزِ دُربین را نمیفهمد باز آخرِ شب برف میبارد درونِ تخت من مرده ام... "مریم" ولی این را نمیفهمد!! امینــ شیخیــ پ.ن: امیدوارم بدانید که یک اثر همیشه با شخصیت موالف رابطه ی مستقیمی ندارد. مخاطب با خواندن و مطا...
ادامه مطلب