
مردی بیقرار جمعه ها را راه میرفت در انتظار باران اما زن از صبح بارانی اش را پوشیده بود....
ادامه مطلب
تو که احساس مرا از نگهم می خوانی زچه اینسان من بیدل زخودت می رانی عشق تکفیر نکرده است کسی در همه دهر از چه ای گل من بیچاره تو کافر خوانی آه ای گل رخ نازک بدن اندیشه به کی عشق اندیشه نداند تو که خود می دانی نه من اندر پی وصل تو شب و روزم نیست مست روی تو شده ست حاجب و هم روحانی سالیانیست که بیمار و پریشان توام تو دوای دلی و روح مرا درمانی نرد بازم پی عشق تو و سر می بازم تا گریزم زخود و زین همه نافرمانی می شوم رقص کنان عازم کویت آخر در شبی سرد و لیکن همه جا طوفانی دشنه بر سینه ناکام از این رو زده ام تا فراموش کند راز شب بارانی...
ادامه مطلب
باران که می بارد خاطراتم خیس می شوند در کویر ذهنم گل می دهد یاد آن روز بارانی که به پای پای پنجره اتاقت رشاشه های خوشبخت نوازش انگشتانت را به چشمان تشنه ام شتک می نمود...
ادامه مطلب
لبریزه از دردم،درمان برعکسی داری میری اما،دچار یه ترسی طناب دارم شد،موهای لخت تو شبیه تابوته،انگاری تخته تو با اشکای سردم،غسال غسلم داد به جای من یکی،دیگه بهت لم داد شالی که جامونده،کفن شده واسم تو رفتیو انگار،یتیم شد احساسم ارث دلم از تو،یه مرگه پر درده قانون ارث اینبار،علیه یه مَرده #میلی...
ادامه مطلب
(قسمت دوم) با تعجب داشت به من نگاه میکرد انگارکه با خودش حرف بزنه گفت: -عجب صدایی داره تا حالا به این نازی ندیده بودم صدای پسر. خواستم لبخندی بزنم که تبدیل به پوزخند شد .با پوزخندم زود دستشو گذاشت جلو دهنشو گفت : -اییی واییی بازم بلند فکر کردم.چیه صدات اصلا هم خوب نیییست. سری به معنای تاسف تکون دادم و گفتم: میدونی کی هستی؟ با این حرفم اول با بهت و بعد اخمی کرد و گفت: -چیه تو هم میخوای فراموشیمو بکوبی تو سرم؟ با بغض فریاد زد : -بگی که یه هرزم؟بگی که چه کارایی تو گذشته میکردمو یادم نیست؟ سر خورد و نشست رو زمین و سرش رو گرفت بین دوتا دستاش و شروع کرد به گریه کردن. کی این مزخرفات رو بهش گفته ؟کودوم کثافتی جرئت کرده به این دختر بگه هرزه؟ میخواستم دلداریش بدم ولی هرگز این کار رو نمیکنم چون ممکنه...
ادامه مطلب
با نام خداوند . سلام به شما عزیزان من یه دختر پانزده ساله هستم شاید با دیدن سنم فکر کنید داستانام ارزش خوندن ندارن ولی من اومدم اینجا تا حمایت بشم راستش عاشق داستان نویسی هستم شعر هم میگم و دلنوشته هم فراوون دارم ولی این داستانی که میخوام بنویسم در باره ی یه زندگیه که از هم میپاشه ولی دوباره پیوند داده میشه ولی با اتفاق های فراوان.... امیدوارم برای تایید مناسب باشه به خاطر این که اگه بخوام داستان رو زیادی شرح بدم ممکنه لو بره به امید حمایتتاتون ..........
ادامه مطلب
بِفرمانیکه جان ِ ما گرفتار ِهزاران جنگ ِ ناجورَست تبسم کمتر از اندوه مقدورَست مسیرم سخت وُ طولانی دلم خونَست تو میخندی به من چشم تو یا چشمان من کورَست ؟ فضا آلوده ، بی نورَست محمد محسن خادمپور - ۱۳۷۹...
ادامه مطلب
در این مکعبی که مرا حبس کرده و این حسرتی که روح مرا چنگ می زند... فکری مدام مثل خوره می خورد مرا فکری مدام توی سرم زنگ می زند فکری مدام مثل خوره…[هی!بلند شو] فکری مدام توی سرم…[وقت رفتن است] آخر بلند می شوم از جا و می روم در پیش روی من همه ی شهر٬روشن است با یاد چشمهای تَرَت گاز می دهم هی دنده پشت دنده٬به چالوس می رسم چالوس٬وعده گاه من و خاطراتمان چالوس نه٬به ورطه ی کابوس می رسم بی اختیار توی همان کافه ی قدیم بر قامت کشیده ی دیوار٬کاسه ها تا پشت میز می روم و محو می شوم در ازدحام کافه و کافه گلاسه ها [از اینکه سخت بود برایت قدم زدن همپای لحظه های منِ پاپتی٬ببخش من را برای هر چه که می خواستی نشد... من را برای هر چه که شد٬ لعنتی!ببخش] این آخرین نیاز منِ قبل مرگ هست _این من که در سکوت خودش...
ادامه مطلب
بهروز واقعه تابوت ما ز سرو کنید که میرویم ز داغ بلند بالایی ... و مرگ آن حادثۀ بشکوهی است که سرشت و سرنوشت آدمیان است و خوشا آنانکه عمر به عشق و شور و شعر کردند و در جهان بهتر و برتر در عِداد عاشقان محشورند. کوچ استاد رحیم معینی کرمانشاهی که ترانههایش بخشی از حافظۀ جمعی نسلهاست، رفتنی از این دست است. خدایش بیامرزاد. انجمن شاعران ایران تصاویر از: مهیار سهیلی ...
ادامه مطلب