در این مکعبی که مرا حبس کرده و
این حسرتی که روح مرا چنگ می زند...
فکری مدام مثل خوره می خورد مرا
فکری مدام توی سرم زنگ می زند
فکری مدام مثل خوره…[هی!بلند شو]
فکری مدام توی سرم…[وقت رفتن است]
آخر بلند می شوم از جا و می روم
در پیش روی من همه ی شهر٬روشن است
با یاد چشمهای تَرَت گاز می دهم
هی دنده پشت دنده٬به چالوس می رسم
چالوس٬وعده گاه من و خاطراتمان
چالوس نه٬به ورطه ی کابوس می رسم
بی اختیار توی همان کافه ی قدیم
بر قامت کشیده ی دیوار٬کاسه ها
تا پشت میز می روم و محو می شوم
در ازدحام کافه و کافه گلاسه ها
[از اینکه سخت بود برایت قدم زدن
همپای لحظه های منِ پاپتی٬ببخش
من را برای هر چه که می خواستی نشد...
من را برای هر چه که شد٬ لعنتی!ببخش]
این آخرین نیاز منِ قبل مرگ هست
_این من که در سکوت خودش استحاله شد
این من که بعد رفتنت از خانه اش٬شکست
آنقدر رفت توی خودش تا مچاله شد_
حالا دوباره دل به دل جاده می دهم
هی دنده پشت دنده؛کجا؟آخرین سکانس
در آبهای سد کرج غرق می شوم
فکرت هنوز«__توی سرم__»جیغ آمبولانس
#telegram.me/yek_fenjane_sher
#Ehsaan_Saadeghi
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: شنبه
15 اسفند
1394 ساعت: 1:23