
جانا تو اراده کن وگوشه ای بنشین و ببین که چگونه بی محابا دورتو میگردم و میگردم و [/font] میگردم و میگردم و میگردم و میگردم و میگردم اینک سجده میکنم زین پس تو کعبه و خدای منی منم آن ابراهیم خلیل...
ادامه مطلب
هادی: همون که یه زمانی مثلاً داداشمون بود من: علی!؟ هادی: آره، همون نامرد... من: نه بابا شوخی می کنی اصلاً باورم نمی شه ! داش علی ! باورم نمی شه هادی:آره داداش. حرفی برای زدن نداشتم، اصلاً باورم نمی شد علی پسر با مرامی بود مگه می شه یعنی یه دختر اینقد ارزش داره که دوستی هفده ساله را از بین ببره، اونم علی، وای خدا! چی می شنوم یعنی آخر زمان شده بخدا نمی دونم چی بگم، اصلاً باور نمی شه شاید هادی اشتباه می کنه ا باورم نمی شه، مگه چند ماه نبودم؟ ... وای خدا! تو خودم بودم که هادی پرسید هادی: داداش باور نمی کنی نه؟ فک می کنی دروغ می گم؟ من: نه داداش، باورش سخته، از علی بعیده که یه چنین کاری بکنه خیلی ناراحت شدم می دونی هادی، همیشه پز شماها رو به هم خوابگاهی هام می دادم و ازشون می نالیدم که اونا...
ادامه مطلب