هادی: همون که یه زمانی مثلاً داداشمون بود
من: علی!؟
هادی: آره، همون نامرد...
من: نه بابا شوخی می کنی اصلاً باورم نمی شه ! داش علی ! باورم نمی شه
هادی:آره داداش.
حرفی برای زدن نداشتم، اصلاً باورم نمی شد علی پسر با مرامی بود مگه می شه یعنی یه دختر اینقد ارزش داره که دوستی هفده ساله را از بین ببره، اونم علی، وای خدا! چی می شنوم یعنی آخر زمان شده بخدا نمی دونم چی بگم، اصلاً باور نمی شه شاید هادی اشتباه می کنه ا باورم نمی شه، مگه چند ماه نبودم؟ ... وای خدا! تو خودم بودم که هادی پرسید
هادی: داداش باور نمی کنی نه؟ فک می کنی دروغ می گم؟
من: نه داداش، باورش سخته، از علی بعیده که یه چنین کاری بکنه خیلی ناراحت شدم می دونی هادی، همیشه پز شماها رو به هم خوابگاهی هام می دادم و ازشون می نالیدم که اونا اصلاً از دوستی هیچی سرشون نمی شه یعنی چی ؟
هادی: چی بگم ...
همینطوری داشتیم تو سکوت راه می رفتیم که چشم به تششعات غروب آفتاب که بر روی یه صفحه سفید افتاده بود غمگین ترم کرد برفی که حتی سبزی درختان همیشه بهار را نیز به سفیدی سوق می داد چقدر زیباست این لحظه دریافتم عظمت الهی رو، ولی غصه ها و تنش هایم خیلی بیشتر شد ما داریم چوب غلفت رو می خوریم که حتی روزی سه وعده نماز رو هم به یغما برده، ما هم روزی پروندمون به سفیدی این برف بود حتی زیباتر و پر نورتر... یه روزی دوست داشتنی بودیم الان چی شده که تو غبار غم و اندوه غرق شدیم چی شده که لذت دنیایی همه ما رو به جان هم انداخته، تو این افکار اونقدر غرق شده بودم که سوز سرمای زمستان نجاتم داد ولی زیبایی این غروب رو به سرمای نهانش ترجیع می دادم چون خاطر ات زنده می کرد همان درس مردی و مردانگی، و روزهایی که جَنَمِ مرد بودن داشت که با خود گفتم یادش بخیر! یادش بخیر! هادی سکوت را شکست و گفت یادِ چی بخیر؟
من: یعنی تو نمی بینی دارم تمام لحظه هایی که باهم بودیم رو مرور می کنم، یهویی نمی دونم چی شد ولی قطره ای اشک از گونه ام سر خورد گفتم یادت نمی آد هادی پس...
هادی: چرا همه چی یادمه، ولی فکرم درگیر همین موضوع شده...
فک می کردم که با این کارام می تونم برای ذهن آشفته اش چاره ای کنم و ساعتی این دردها را از یادش ببرم ولی نه، انگار باید در آتش این عشق بسوزد... مطمئنی می دونست؟ شاید اصلاً خبر نداشته بیچاره...
هادی: آره می دونست، بهم نامردی کرد یعنی خودم بهش گفته بودم نمی دونم رفته به الهام چی گفته،که حتی بهم محل هم نذاشت ولی برام تموم شد همه چی تموم شد و الان هم تو مرحله ترکم، اینا هم اثرات ترکه، خوب معتاد که بشی باید برای ترک کردنش بلرزی، معتادا برای ترک، استخوان درد می گیرن، عاشق برای ترک عشقش باید علاوه بر استخوان درد، قلب درد هم بگیره، این قطرات که می بینی شهاب جان، هیچه، هیچ داداش، فقط برای ثانیه ای مسکن دردهای نا علاجن...
اره راس می گف منم حس کردم یه چنین دردی رو.. خیلی سخته تنهایی به دوش بکشی این همه درد رو،تو اینجور مواقع یه دوس لازم داری دوسی باید کنارت باشه به حرفات گوش کنه و با زمزمه هایت نجوا کنه ... شاید اگه از اول بودم نمی ذاشتم تا اینجا پیش بره، تا این حد معتاد بشه، چطور دوسی ام واقعاً که... حس می کردم بهش خیلی ظلم شده نمی دونم شاید دلسوزی بوده ولی هر چی باشه این هادی، هادی همیشگی نیست که به بمب خنده معروف بود تو این پنج ماه چه اتفاقاتی نیوفتاده، یه ذره هم فک نمی کردم هادی رو تو این شرایط ببینم، وای خدا چی می بینم ... فک کردم اگه یه شوخی بکنم باهاش، حالش بهتر می شه و می افته رو غلتک، دلم برای قهقه های بلندش لک زده، شروع کردم به شوخی کردن باهاش... گفتم دیونه ای، برخلاف میلم عمل کردم و بهش گفتم ارزش نداره عشق و عاشقی کیلویی چند! یه کمی هم صداشو در آوردم و خندیدم ولی!
هادی: (گریه کنان) آره داداش باید بخندی، غم داداشت خنده داره، چون خیلی حقیره...
برای اولین بار بود که امروز اشک هاشو می دیدم هادی خیلی ادم قویی بود یادمه یه بار دیر رفتیم مدرسه، ناظم مدرسه یه شلنگ سیاه دستش بود فک کنم طویله رو با مدرسه اشتباه گرفته بود وقتی دیر می رسیدی اونقدر می زد تا اشکت در بیاد، هادی دووم اورد شایدم جور منو کشید تا من تنبیه نشم که اخرش ناظم گفت من خودم خشته شدم با اینکه ناظممون اسمش پاک روان بود ولی هیچ وقت روان پاکی ازش ندیدم با خودش درگیری بود، علاوه بر این هادی که عاشق مادربزرگش بود روز فوت مادربزگش گریه هم نکرد ببین این دختره چی کار کرده باهاش و این زمونه چطوری از پا درش آورده، واقعاً چقدر بچگی کردش، پسره مغروری که همیشه می گفت مرد کوه درده، باید قله بسازه با درداش و جولان بده، چرا الان سیلاب بارون شده، خدایا چی کار کنم !!! دلش خیلی پر بود از همه، بد جور باخته بود همه چیو، دوباره شروع کرد به گفتن خاطراتش با الهام، یکی دو ساعت گفت و اشکاش سرازیر شد تمومی نداشت، نمی دونستم چی کار کنم تمام دنیا روی سرم خراب شده بود، بغلش کردم. سردی هوا، سرخی صورتش را دو چندان کرده بود و اشکای روی گونه اش انگار یه لایه یخ بود صدای هق هقش در پارک می پیچید، به غیر چند تا آدم برفی کسی اطراف ما نبود. هق هق هایش اونقد سنگین بود که می ترسیدم ادم برفی جان بگیرن تو این سرما از اتش حرفای هادی ذوب شوند، جو اونقدر سنگین بود که حتی کلمه ای برای تسکین دردهایش پیدا نمی کردم جز اینکه قطره بارون شوم... ولی تصمیم گرفتم سکوت را بشکنم
من: داداش حتماً حکمتی بوده ، کار خدا بی حکمت نیست.
هادی:هه هه هه هه، آره، قربون خدا برم که همش حکمت خانوم رو دم در خونه ما سبز می کنه و تا حالا نشده که آقا نعمت از سمتِ خونه ی ما رد بشه.
من: ناسپاسی نکن زشته ، خدا آقش می گیره.
هادی: الحمدا... ما که ناسپاسی نکردیم فقط گلایه کردم من می خواهم روی چو ماهِ آقا نعمتو ببینم می خوام ببینم چه شکلی است این نا سپاسی است داداش، تو هم مث بابام حرف دهنِ خدا می ذاری...
دوباره گوشی ام زنگ خورد تا خواستم گوشی را بردارم.
هادی: داداش خودشه حتماً می گه کجایی چرا زنگ نزدی... شرمنده که نذاشتم باهاش بحرفی... اصلاً بده خودم بهش بگم که تقصیر من بوده زن داداش...
من: خفه شو بابا...