
پاریس شهری بود که من بربقایای تبسم غمگین تو بناکردم. (والسِ... سکوت) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ای کاش در پاریس به دنیا می آمدم مونته نِگرو پراگ یا هر کجای دیگر. اسمم سالواتور بود دیوید هری یا هر اسم دیگر. معشوقه ام... ــ نیمی روس و نیمی اسب ــ عصرها... کنارمزارع ذ...
ادامه مطلب
زندگی ،رنگ مرگ مرگ، رنگ زندگی مفاهیم دنیا عوض چ واویلا بازاریست عشق پابرهنه در کوچه ها سرگردان پوچ در خانه ها لبخند میپزد ارامش پای دار نامیدی ریشه در خاک دل امید حرف حرف حرف چ واویلا بازاریست همه چی بو تعفن گرفته کجاست یار ؟ هیس کسی میگوید در غار ب عشق تجاوز کرده صدایت را ببر صدایم را میبرم تا هیچ تر از این نشدم زندگی ،رنگ مرگ مرگ ،رنگ زندگی من هیس بس است...
ادامه مطلب
من و تو و شبِ رقص و غزل ، خیال قشنگیست و عاشقانه در آغوش هم ... محال قشنگیست میان این همه سایه ، در این پیاده رویِ تار تو را دوباره ببینم ، چه احتمال قشنگیست هنوز جای تو را در دلم کسی نگرفته چرا نمیروی از قلب من ؟! سوال قشنگیست ! تو رفتی و ... چه بگویم که خاطرِ تو نرنجد همین سکوت نمآلود ، شرح حال قشنگی ست دوباره یک پریِ چشمقهوه ایِ غزلخوان نشسته در ته فنجان من ، چه فال قشنگیست ... #مهدی_حسینی mosaffer_poem@...
ادامه مطلب
ســــکوت!! آخـــــرین ســـنگر م.م (رهگذر) ...
ادامه مطلب
امشب سکوت همه جا را فرا گرفته سکوتی عجیب انگار دنیا هم فهمید که چه دردی درونم نهفته هست با سکوتم اعلان خاموشی کرد ... صدای وزیدن را نمی شنوم حتی کلاغک که در آشیانه هر شب صدا میکرد او هم سکوت اختیار کرده به گمانم او هم با من همدردی کرده .... حتی میو میوی بچه گربه ای تنها هم به گوش نمیرسد بگمانم پناگاهی یافته که از تنهایی رها گشته که صدایش نمی اید ... خدایا از این سکوت هراسانم پریشانم نگرانم .... کسی نیست این سکوت لعنتی را بشکند ؟؟؟...
ادامه مطلب
دل من هر از گاهی در پس کوچه ی ذهن با افسوس و ای کاش گفتن به خاطراتش با بغض نفس گیرش ، سکوت بی پایان و نا امیدی بی انتهایش ، پرسه های بی کسی اش را آرام و بی هیاهو می زند...شاید یاد خاطرات کمی از دل واپسیهایش را کم می کند... سکوت دلم نا گفتنی ترین واژه ها را گفتنی تر می کند ... واژه هایی از جنس تنهایی ، نا امیدی ، اشک ، حسرت ، غم ، خستگی........ واژه ها هر چه بیشتر بر ملا می شوند نمی توانند حال دلم را توصیف کنند... گویی واژه ها در برابر حال دلم کم آورده اند... آری ، واژه ها هم در بیان حال دلم عاجز و ناتوان گشته اند......
ادامه مطلب
من شکسته ترین فریادم در سرزمین سکوت که در ته درّه ی تنهایی رهایم کرده اند، تا با بالا آمدن زندگی کنم. مرا در اوج بلندیها رهایم کرده اند، تا با پایین آمدن زندگی کنم. فریادم را شکسته اند تا سکوت کنم، و من سکوت می کنم تا فریاد بکشم. ...
ادامه مطلب
گاهی بی من میروی گاهی بی تو میمانم چقدر شبیه هم شده اند دوری هایمان با هم میروند بی هم گم میشوند! کجای زمانی؟ باتوام ؟ گم شده ی من ! صدایم را گوش کن به من بگو کجای زمان نفس هایم را حبس کنم که_ تو_ بی قرارشان کنی؟ گاهی با ضمیر تو ما میشوم گاهی هم بی هم میشویم گاهی هم با تیک تاک ساعت انتظار راهی دوراهی ها میشوم با من بمان بی تو بودن جنایتی بیش نیست !: کجای این زمان را اشتباه رفته ام و تو غرورم را بغض کرده ای بین واژه ها هر چه پیش میروم به هیچ میرسم گم شدنمان هم تقصیر توست!نه زمان تو نخاسته بودی در زمان باشیم من بی حرف گذشته م از تو با من حرف صداقت را بر ملا نکن دیگر ما صداقتمان را هم فروختیم به دست فروش های زمانه رویاهایم را چن روزیست پوشانده ام با سردی حرف ها زود به زود...
ادامه مطلب
من دلم می گیرد از این شهر شلوغ پر از نیرنگ و دروغ من می ترسم از این کهولت بی بلوغ از سنگینی بار کودکان کار من می ترسم از این سرنوشت شوم وسیاه دستهای کوچکش بوی باروت می دهد پسرک گل فروش سر چار راه ******************* من دیدم در این شهر پیرمردی مهاجر در تملک سطل زباله منزجر در نیمه یک شب سرد در جدال سگی ولگرد در ترحم یک نگاه به باد می داد ذره ذره غرورش را ******************* وجوانان اعتیاد در استیصال بیداری وبیداد خموده ومدهوش مفلوک وخموش سر به گریبان برده همیشه در نئشه افیون در توهم شیشه ***************** دیدم من در اینجا یک زن هفت قلم بزک کرده خویشتن شوخ چشم وساده در هجوم اشارت انگشتان عابرین پیاده در دلش زخم هزاران درد به التیام محبت گدایی می کرد ************* من می ترسم از این ترقی خام ...
ادامه مطلب
دورقلبم راحصاری ازسکوت آیا کشیدم عشق خودرا ازنگاهت من چرا هرگزنچیدم خاطراتت رابه شبهامثل سریالی ببینم آرزوها روبه رویم ،درد وغمها را ندیدم سردوغمگینست هرشب درغمت بی خواب بودن بی تو دررویای عشقت اشک وآه ازدل چشیدم حاصلم تفریق وتقسیم از جهانت بوده درجبر این چه حکمیست که حتی غصه رابا دل خریدم تابغل کردم سخنهارا به زانوهای دردم سقف رویا را کمی بالاتراز دنیا بریدم دربهاران باغبانی میشوم تا گل ببارم شایدازگلها نشانت رابپرسم...یا شنیدم این زمستان بازهم درانتظارت می نشینم سادگی درعاشقی را یک حقیقت باتو دیدم ... مهرناز..سراب.......
ادامه مطلب