
چقدر با غم چشمت مطابقت دارم منی که با شب غربت معاشرت دارم برایت ای گل تنها درین زمین سیاه ازآسمان طلبِ خیر و عافیت دارم من از یکایک این سایه ها هراسانم فقط کنار تو احساس امنیت دارم مزاحمت شده ام یا نه صادقانه بگو اگر چه تلخ ، غمی نیست ظرفیت دارم ! نگاه ناز تو دارد صریح میگوید که من برای تو خیلی اهمیت دارم ! میان این همه تنها ، تو را فقط دارم غریبه جان ! خودمانیم ؛ دوستت دارم ! #مهدی_حسینی ...
ادامه مطلب
خاطرات تو که از کوچه ها و خیابانهای شهر بالا میرود جلوی چشمهای من هر بار مسیر ذهنم را با کلید های سرگیجه در تکرار عوض می کند من حق دارم در آخرین غروبی که در نگاهمان افتاد بمانم در آخرین روز عاشق بشوم در آخرین روز نفس بکشم و از همه قفس های خالی که در خیال پرنده ها پرواز می کند سفره پهن کنم تا همه جوانی ام را با مردم شهر چشمهایت شریک شوم...
ادامه مطلب
من پروانه هارا دوست دارم من زندگی را آزاد و آرام و غرق در یک آرامش بی مثال در کلبه ای دور در ساحل دریایی بردبار با لبانی ممهور به سکوت ،تنها ی تنها در کنار تو میخواستم یک شب من باشم و تو و تنها لالایی موجهای دریا تو سردت شود و من تن پوش بافتنی ام را از پشتت بیاویزم و خیره به دریا سیگاری روشن کنم ، تو از دود سیگار گلایه کنی ومن از سیاهی های سرنوشت خویش . من از زیستن تنها همین یک شب را میخواستم با غرشی ناگهان از آسمان و ترسی که ترا پناهنده آغوش من سازد .باران آرام آرام ترانه اش را آغاز کند و تو از بیم سرماخوردن به کلبه بازگردی ومرا با یاد لطافت دستان دخترانه ات و بوسه های شیرینی که از صبح در من کاشته ای به خلوت دریا بسپاری و من تا بامداد به عشق اینکه یک نفر به انتظا...
ادامه مطلب
((دوستت دارم)) در آن هنگام انگشت زر فام نوازشگر خورشید، مروارید آبی خیس از اشتیاق چشمانت را، عشوەگرانە بە تلألٶ وا می دارد، دوستت دارم. .. در آن هنگام نسیم روح انگیز سحرگاهان، باعطر آهنگین نفسهای گرمت ، برگ برگ، مشام باغ شبنم زدە را خوشبو می سازد، دوستت دارم. .. در آن هنگام عصیانگر لجباز باد، پریشان بیرق گیسوانت را، مصرانە، بە میهمانی رنگین کمان می خواند، دوستت دارم. .. در آن هنگام غرق در اقیانوس آرام سکوت، خاموش خاموش فریاد می زنی: ((دوستت دارم))، دوستت دارم. .....
ادامه مطلب
با جرم سنگينم که دل دادن به گندم بود از ابتدا هم اين عقوبت در تجسم بود حس کرده بودم که خداي تازه اي دارم مرتدي ام ورد زبان شهر و مردم بود خنديدم اما دير فهميدم،براي تو اينها فقط لبخندهايي دست چندم بود با اين همه بي اعتنايي تو مجبورم باور کنم احساس من سو تفاهم بود شايد از آغاز و شروع پرده اول چيزي ميان نقش و دل دل هاي من گم بود يا نه،تمام اين نمايشنامه محصول يک ذهن بيمار رواني در توهم بود...
ادامه مطلب