من پروانه هارا دوست دارم
من زندگی را آزاد و آرام و غرق در یک آرامش بی مثال در کلبه ای دور در ساحل دریایی بردبار با لبانی ممهور به سکوت ،تنها ی تنها در کنار تو میخواستم یک شب من باشم و تو و تنها لالایی موجهای دریا تو سردت شود و من تن پوش بافتنی ام را از پشتت بیاویزم و خیره به دریا سیگاری روشن کنم ، تو از دود سیگار گلایه کنی ومن از سیاهی های سرنوشت خویش . من از زیستن تنها همین یک شب را میخواستم با غرشی ناگهان از آسمان و ترسی که ترا پناهنده آغوش من سازد .باران آرام آرام ترانه اش را آغاز کند و تو از بیم سرماخوردن به کلبه بازگردی ومرا با یاد لطافت دستان دخترانه ات و بوسه های شیرینی که از صبح در من کاشته ای به خلوت دریا بسپاری و من تا بامداد به عشق اینکه یک نفر به انتظارم نشسته است دریا را یک دل سیر گریه کنم آه ای خدای باران ، این آرزو ،توقع مضاعفی از زندگی بود؟ نمیدانم، شاید داشتن خانه در ساحل ،خواسته ای گزاف باشد ، نه ،نه ،نه کلبه را هم نمیخواهم.از شاخه های درختان جنگل و چادر نماز مادر،برایت سرپناه میسازم و تاصبح آنقدر آتش دود میکنم که هیج سرمایی جرات آزردنت را نداشته باشد
برای صبحانه آب باران مینوشیم بعد دو عدد زیتون از جیبت در می آوری و به من میدهی .فکر میکنمتا ظهر که ماهیگیرها از دریا برمیگردند کارمان را راه می اندازد.من نان های خشکیده را به سگهای گرسنه میدهم و میگویم میبینی غذا دادن به سگها چقدر لذت بخش است و تو میگویی آدمهایی را میشناسی که از سگها گرسنه ترند تو از سگ هامیترسی ؟ نمیدانم ...شاید... یه کم ولی من بجز عقوبت کفران نعمت های ساحل از هیچ چیز دیگری نمیترسم
صدای کشان کشان دمپایی ها ی آبی در سالن که از زیر درب چفت شده دیده میشوند ،آواز پرندگان شب بیدار در آسمان و خرو پف وحشتناک این مردم محکوم به خفتن ،خواب را از چشمانم پرانیده است. کاش میشد در لبه حوض بزرگ مینشستم و غرق در عطر یاسهای باغچه همصحبت ماهی های کوچک میشدم. حق من از زندگی این بوی دل ازار و این سکون محکوم به بی تکانی نبود. این زن سالهاست که انگشتش را در امتداد بینی بر روی لبانش نگه داشته است.
می بینی تینا چقدر شبیه مادرم نگاه میکند ؟
میدانم تو هم دلت برای مادرت تنگ خواهد شد ،نامه ات را به دست باد بادک خواهی سپرد تا آنرا با خود به شهر ببرد و چشمان معصومت را به آسمان میدوزی که باد بادک کی جواب نامه را خواهد آورد. کاش هیچ باد بادکی اسیر سیمهای خاردار نمیشد
نه نه... تینا، هیچ انتظاری در ساحل به آزردن خاطرمان قادر نخواهد بود .من باد بادکهارا فراری خواهم داد دلتنگ هستی ؟ میخواهی تورابه باغ گلها ببرم؟ تو پروانه های خوشرنگ باغ را از نزدیک دیده ای ؟
من پروانه هارا دوست دارم تینا خواب تینا ، خواب بهترین درمان دلتنگی های بیدرمان ست... خواب یعنی :
یکبار، دخترکی که باران لباسش را بر اندامش چسبانیده بود موهایش را به رقص باد سپرد ، مادرش فریاد زد :تینا .......اودوید ،زمین خورد و زانوی چپش زخمی شد.
بعد از خواب ظهر گاهی شعرهایم را برایت میخوانم و تو دوباره میگویی :چرا اینهارا چاپ نمیکنی؟ ومن این جمله معروف را تکرار می کنم :که عملگی سر میدان تره بار شرافت دارد به نوشتن هایی اینگونه ... تو میخندی و من غرق در زیبایی خنده های تو مات می مانم...بعد من داستان دختر نقال جزیره را میخوانم و تو مشت های کوچکت را زیرچانه ستون میکنی و در سحر بیان قصه محو میشوی عصر هنگام ،با انگشتانت بر روی ماسه غروب دریا را نقاشی میکنی ومن با آن چوب خشکیده نام تو را می نویسم آیا اینها برای یک زندگانی آرام و غرق در آرامش کافی نبود ؟ آیا ما نمیتوانستیم مثل ماهی ها زندگی کنیم؟
تو زخم زانویت بهتر شده است ولی من دستانم ازاین فرمان ضخیم سکون زخم برداشته اند
راستی من کجای آن تصویر ایستاده بودم ؟
نه تینا ...نه .. تو حرف این جماعت را باور نکن. اینهمه زیبایی نمیتواند وهم باشد .
و ایمان داشته باش هیچ انسانی به اندازه یک خیال زیبا نیست و هیچ واقعیتی به اندازه یک رویا دلپذیر نخواهد بود.
روز های محرم من با لباس مشکی وسط میدان سینه میزنم و با صدای بلند "به ابی انت و امی "فریاد میکنم و تو با چادر انداخته بر کولت سرت را میان دو شانه ، آرام آرام تکان میدهی و زیر لب تصدقم میروی . چقدر با چادر بیگانه ای تینا یا ماه رمضان در صف نانوایی همدیگر را میبنیم ، آهسته در گوشم میگویی مادرم آش پخته است ساعت ۵کسی خانه نیست بیا آش نذری ببر ومن ظرف مسی مادرم را بر میدارم و دزدکی زنگ خانه شمارا میزنم ، تو در را باز میکنی و میگویی که چقدر این ریش کم پشت به تو می آید ومن در یک لحظه جرقه بوسه را بر لبانت جاری میکنم
نه ..نه...تینا نترس ...بوسه های عاشقانه روزه را باطل نمیکنند قبلا برخی شبها پرده چرک و آبی رنگ پنجره را کنار میزدم ،تا ستاره ها را ببینم... اما درخت پیر گیلاس به شیشه تکیه داده است .میبینی این دو گیلاس قرمز چقدر عاشقانه همدیگر را در آغوش کشیده اند؟ من میخواستم شیشه را بشکنم و آن یک جفت گیلاس را از شاخه بر چینم احساس میکردم که اینها با خوشبختیشان حرص مارا در میاورند...اما دستم خونی شد و مانند آن پیرمرد دندان شکسته مرا به تخت بستند. میدانی تنها جرم من اینجا چیست؟ تو ...تینا ...اینجا تنها جرم من دوست داشتن کسیست که اینها میگویند وجود ندارد اما نه شاید تنها جرم من اینست که شاعری افسرده در من مرده ا ست
آیا پیدا کردن یک تینا در دنیایی به این بزرگی آنقدر عجیب و غیر ممکن است که اینها مرا به اتهام آن دیوانه پنداشته اند؟ مگر نه اینست که خوابها تصویر خاطرات گذشته اند؟تودر کدامین سال از ین عمر بی ثمر بر تقدیر بیرحم من سرک کشیده ای. راستش را بخواهی من بعد از تو دختران زیادی را دیده ام که شبیه تواند اما اسم هیچکدامشان تینا نبود
یکبار در حیاط شنیدم که باغبان به مرد غریبه میگفت :
شاعر های زیادی را اینجا میاورند،یکی همین پیرمرد دندان شکسته که مدام شعرهایش را نفرین میکند وپشت دستش را با سیگار میسوزاند
باغبان زخم های دست مرا به غریبه نشان داد و خندید. نه تینا باور کن اینها جای زخم های سرم وآمپول ست.
کاش هیچ دستی در هیچ کجای دنیا در حسرت سیگار یک دلشکسته نمیسوخت
..باغبان میگفت این شاعر بدبخت بیست سالست که اینجاست ...
میبینی شعر که روزگاری قرار بود تجلی زیبایی اندیشه های متعالی شود چگونه اسباب انحرافمان شد؟
من یکبار این مرد ترسناک را که از داخل آینه حمام به من میخندید دیده ام...نه نه من نمیتوانم مثل او اینهمه سال را اینجا بمانم ...
بعد از آنکه دستانم را از تخت باز کردند،یک شب که دکتر، مثل بیشتر وقتها کشیکش را میپیچاندو نگهبان دم در به خواب می رود.پرستار را به گمان رفتن به حیاط سر کار خواهم گذاشت واز اینجا تا ساحل موعود را خواهم دوید.. ..میدانم دیر زمانیست ،سگهای گرسنه منتظر من هستند تو هم می آیی ؟راستی یادت باشدچادر نماز مادرت را هم با خود بیاور... نیا تینا... نیا ...
رویاهایم را خراب نکن ،همیشه میان عاشق بودن و خوشبخت زیستن فاصله بسیارست.پروانه ها عاشقترینند و گیلاسها خوشبخت ترین همه گیلاس بودن را میپسندند
من چه کنم که پروانه ها را دوست دارم
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: سه
شنبه
5 مرداد
1395 ساعت: 12:48