خرید بک لینک
اين مسئله اي ست كه دوستان و علاقه مندان شعر زياد در مورد آن صحبت مي كنند و معمولا در مورد اينكه شعري جوششي ست يا كوششي اتفاق نظر مشخصي وجود ندارد. اساسا بايد ببينيم منظور از اين دو واژه چيست؟ به نظر من براي آنكه به زبان مشتركي دست پيدا كنيم لازم ست اول ببينيم خود شعر يعني چه؟

طبيعي ست كه ارائه ي يك تعريف جامع از شعر اگر غير ممكن نباشد بسيار دشوارست. چون بعيد است كه يك تعريف يك خطي و يا حتي يك پاراگرافي بتواند همه ي زواياي اين پديده را در بر بگيرد و مشمول استثناء و بند و تبصره نشود. يكي از بهترين تعريف ها و خلاصه ترين آنها هماني ست كه قدما گفته اند:"شعر يعني كلام مخَيّل موزون مقفيٰ"

در همين تعريف نيز اتفاق نظر نيست. مثلا بايد كلي زور زد كه شعر سپيد و نيمايي را در آن چپاند تا جايي كه بعضي ها از خير موزون و مقفا بودن شعر در تعاريف خودشان گذشته اند. به نظر من در اين تعريف بايد اينگونه سروده ها را مستثني كرد. عملا اين، حداكثر مي تواند تعريف آنگونه اي باشد كه صدها سال در اين منطقه از جهان رايج بوده است. شخصا ترجيح مي دهم سروده هاي نيمايي و سپيد را معادل واژه ي انگليسي "poem" فرض كنم و باز فرض كنم poem دقيقا همان شعر نيست بلكه استعاره از شعر است هر چند بحث در اين خصوص دراز دامن ست و در حوصله ي اين نوشتار نيست.

اجازه بدهيد برگرديم به همان شعري كه قدما تعريف كرده اند. همان كلامي كه اولا مخيل است (يعني عنصر خيال در آن به كار رفته) ثانيا موزون ست و ثالثا مقفاست (قافيه دارست).

من مي خواهم جسارت كنم و بر اين تعريف موجز يك نكته ي ديگر اضافه كنم تا دستم براي بحث هاي بعدي بازتر باشد. از نظر من: "شعر كلامي ست مخيل، موزون و مقفي كه از بستر عاطفه برخاسته باشد."

حال بياييم از دريچه ي نگاه من اين تعريف را بيشتر واكاوي كنيم. تاكيد مي كنم! "نگاه من!" چون اگر چه تلاش مي كنم مطالب را تا حدي كه مي توانم به زعم خودم به صورت منطقي دسته بندي كنم ولي احتمالا اين كار يك كار علمي نيست و ممكن ست با زاويه نگاه ديگران متفاوت باشد.

نخست كلام "مخيل":

لازمه ي تخيل كشف روابط خيالي پديده هاست. براي انجام اين كار شاعر بايد هوشمند باشد و جستجوگر! بايد نگاه ژرف داشته باشد تا كلام او بنيه ي سالم و قوي پيدا كند. نمونه هاي عالي تخيل را در كارهاي بزرگان خصوصا شاعران سبك هندي به وفور مي توان يافت. علي الحساب از صائب عزيز دو مثال به ذهنم مي آيد و مي نويسم:

پشّه از شب زنده داري خون مردم مي خورد
زينهار از زاهد شب زنده دار انديشه كن

كشف رابطه ي خيالي آزارهاي شبانه ي پشه و زاهدان رياكار شب زنده داري كه مردم را مي گزند يك تخيل فوق العاده ست. يا:

دزدي بوسه عجب دزدي پر منفعتي ست
كه اگر باز ستانند دو چندان گردد

و از اين دست بسيارست.

همين مرحله ي نخست كافي ست تا در حيطه ي شعر بسياري از آنها كه داعيه ي شاعري دارند غربال شوند. به نظر مي رسد گذر از اين مرحله نيازمند هوش، خلاقيت، تامل و نظرست. هر چه گوينده درون پخته تري داشته باشد اين تخيل ها ژرف تر و دلپذير تر مي شود. البته افراط در اين امر هم مثل هر افراطي شعر را از دسترس مخاطبانش دور مي كند.


دوم كلام "موزون":

كسي كه چنين تعريفي ارائه كرده احتمالا منظورش از وزن، وزن عروضي بوده است. وزن عروضي در شعر سرزمين هاي اسلامي قرنها بار موسيقي رنجور ما را نيز به دوش كشيده است وگرنه قبل از اسلام چامه يا چكامه صرفا هجايي بوده و شعر عروضي بعد از اسلام در اين خطه رايج شده است.

وزن عروضي همچون موسيقي ريشه در تكرار و تناوب داشته است كه حدس مي زنم همين تناوب از طبيعت نشات مي گيرد. مثل تكرار روز و شب، ماه و سال، صداي باران، زمزمه ي جويبار و باد و ...

معمولا وزن با تمرين و ممارست و همچنين خواندن زياد آثار پيشينيان ملكه ي ذهن مي شود. مخصوصا اگر اين ممارستها از دوران نوجواني و قبل تر شروع شده باشد. نظامي عروضي اعتقاد داشت شاعر وقتي اجازه ي سرودن دارد كه لااقل سي هزار بيت را حفظ كرده باشد. خيلي ها كه در اين زمينه تبحر پيدا مي كنند حتي حرف زدنشان هم به طور طبيعي موزون مي شود و برخي نيز بالعكس نياز به كوشش فراوان دارند تا بتوانند يك مصرع سالم بگويند. طبع موزون براي يك شاعر امتياز بزرگي ست اگر چه همه ي آنهايي كه طبع رواني دارند الزاما شاعران خوبي نيستند و بالعكس!

مي خواهم از فرصت استفاده كنم وبحث "تناسب" و "تعادل" را نيز در همين زير گروه مطرح كنم. در غير اين صورت مجبور مي شوم چند جمله ي ديگر به تعريف شعر از نظر خودم اضافه كنم.

از نظر من شعر علاوه بر وزن بايد تناسب زمان و مكان و همچنين تعادل عناصر داشته باشد. سروده اي كه براي زمان و مكان خودش سروده نشده باشد محكوم به زوال ست و كلامي كه در استفاده از صنايع ادبي و تكنيك هاي شعري به افراط و تفريط كشيده شده باشد و در اين خصوص تعادل نداشته باشد خيلي زود از چشم خوانندگانش مي افتد.


سوم كلام "مقفيٰ"

خوشبختانه مفهوم قافيه تقريبا براي همه علاقه مندان روشن ست. قافيه عملا موسيقي بيروني شعرست و ضرباهنگ تكرار آن حس خوبي به شنونده مي دهد. هر چه اين قوافي بديع تر باشند و به اصطلاح خواننده را سورپرايز نمايند دلپذيرتر مي شوند. احتمالا لذت بردن از قافيه علاوه بر دلايل موسيقيايي دلايل روانشناختي هم دارد. اين كه جمله اي تا چه حد متناسب با حدسيات ما تكميل مي شود ما را به وجد مي آورد و به ما لذت مي بخشد. مثل معمايي كه به ناگهان حل مي شود!


چهارم "عاطفه"

يادآوري مي كنم كه اين چهارمي را من از پيش خود به تعريف پيشينيان افزودم. براي اينكه فكر مي كنم آنچه تا به حال شمرده ام صرفا مقدمات نسبتا لازم براي خلق يك شعر هستند. طبيعي ست كه يك آدم باهوش، با تجربه، تمرين ديده و داراي طبع موزون مي تواند بسرايد ولي هنوز همه اينها "آنِ" شعر نيست. به قول حافظ "بنده ي طلعت آن باش كه آني دارد"

حتي گاهي مي توان از كليه ي صنايع ادبي، تكنيك ها و حتي عنصر خيال چشم پوشي كرد و هنوز هم شعر گفت. نگاهي بياندازيد به اين بيت از وحشي بافقي:

دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد
قصه ي بي سر و ساماني من گوش كنيد

در اين بيت هيچ صنعت ادبي و حتي خيال پردازي ديده نمي شود ولي با اين حال "آني" دارد كه آدم را با خودش مي برد.

به نظر من شعري كه از بستر عاطفه بلند نمي شود مي تواند شبيه زشترويي باشد كه به ضرب بزك هم به دل نمي نشيند.

خيلي وقتها شعر در اثر برانگيختگي رواني شاعر اتفاق مي افتد. معمولا چنين سروده هايي از نظر عاطفي غني هستند و بسيار به دل مي نشينند. اين برانگيختگي ها البته در بعضي از سرايندگان زودتر و سريعتر و عميق تر اتفاق مي افتند. خيلي ها هم محصول چنين تحريكهاي آني را مدتها ويرايش مي كنند. كاري كه مشهورست حافظ هم انجام مي داده است. اما فراموش نكنيم كه وقتي محتويات ظرفي را به هم مي زنيم نبايد انتظار داشته باشيم عطري غير از محتويات همان ظرف استشمام كنيم. به همين نحو برانگيختگي هاي رواني يك شاعر نيز عطر جان او را به مشام انديشه ي ما مي رساند.

اكنون برگرديم به اينكه شعر اساسا جوششي ست يا كوششي؟ با توضيحات بالا تقريبا مشخص است كه از نظر من اين تفكيك ايراد دارد. حداكثر مي توان شعر را محصول توامان جوشش و كوشش دانست. كوشش از اين بابت كه شاعر بايد قبلا براي موزون شدن طبعش ممارست كرده باشد. بايد تجربه كرده باشد. بايد به اكتشاف بين پديده ها پرداخته باشد و جوشش از اين بابت كه شاعر بايد "آن" را كه همگان ندارند داشته باشد و مستعد آن باشد كه ماحصل احساسات و عواطف خود را به صورت تازه و زنده به رشته ي تحرير دربياورد. عليرغم همه ي اين كوشش ها و جوشش ها گاهي ضمير ناخودآگاه ورزيده و پخته ي شاعر محصولي بيرون مي دهد كه حتي شايد خودش هم متوجه آن نباشد. مثلا بعيد است كه حافظ تعمدا به چينش حرف "چ" در اين مصرع پرداخته باشد: "سرو چمان من چرا ميل چمن نمي كند". نوعي چينش كلمات كه چه چه بلبل در باغ را تداعي مي كند!

در پايان به قول دكتر شفيعي كدكني "شعر، رستاخيز كلمات ست" و به نظر من براي چنين رستاخيزي هم بايد جوشيد و هم بايد كوشيد.

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر
آري شود وليك به خون جگر شود

#مسعود_رياضي

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: دوشنبه 15 شهريور 1395 ساعت: 1:41

صفحه بندی