رفتی و
بی تو اینجا خارست گلشن من
دنیا به این بزرگی شد چاه بیژن من
اینجا که بی حضورت بویی ززندگی نیست
هر لحظه بی تو شک شد دیگر به بودن من
گاهی ز خود گریزان گاهی چو برگریزان
وقتی دگر نباشی کو روح بر تن من ؟
آتش زند به جانم برقی ز هر نگاهت
خاکسترست حالا انبوه خرمن من
هرشب چنین به واهی دل میکنددلی خوش
شاید شبی خیالت ، آید به دیدن من
دیوار هستی ام را از خشت غم زده اند
یارب چه سود بردی از آفریدن من
باید که خضر روزی عمران کند وجودم
زیرا شبی ز سستی ویران شود من من
او عشق دیگری هست این دل نمی پذیرد
آخر دل لجوجم باشد چو دشمن من
برچسب: بی حضورت,بیا که بی حضورت,
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: يکشنبه
14 شهريور
1395 ساعت: 9:42